جادوی سیاه

جادوی سیاه
پارت چهارده
علامتی که روی دست دخترم حک کردم به اون قدرت تاریک بیشتری می‌داد و منو به اون وصل میکرد .
میدونستم که حالا که برادرم قدرتشو از دست داده من هم یا به ازکابان میرم یا مجبور میشم تا ابد در حال فرار بمونم.
زمان حال
سیریوس گفت:خب متوجه شدی؟
اون منو گول زد با یه نام نشونی الکی بهم نزدیک شد و من احمق باور کردم عاشقش شدم ولی نمیدونستم که اون خواهر ولدمورته نمیدونستم که داره ازم استفاده میکنه. هیچ‌کس تا قبلش چهره ی خواهر ولدمورت رو ندیده بود طبیعی بود که نفهمم.من عاشق بودم.
فلش بک
از دید سیریوس
دوباره حوصلم سر رفته بود و برای تفریح وارد بار همیشگی شدم دیگه اونجا همه منو میشناختن هر هفته اونجا بودم.
رفتم سمت یه میز و کنار خانم جوان و زیبایی که اونجا نشسته بود کنارش نشستم دم گوشش خم شدم و با پوزخند گفتم:به نظر عصبی میای خانم جوان.
گفت:واقعا؟ و لبخند زد لبخندش واقعا زیبا بود خودش هم همینطور برای اولین بار با دیدن لبخند یه زن یه حس عجیبی داشتم شاید کنجکاوی و جذب شدن شاید عشق....
به خودم اومدم و گفتم:سیریوس، سیریوس بلک.
گفت:الینا، الینا گیلبرت.
روز بعد دوباره دیدمش . وضع به جایی رسید که تقریبا هر روز همدیگر رو میدیدیم.
یه روز اون رو به خونه ی قدیمی خانوادگی ام بردم خونه ایی که بعد از مرگ مادرم جز جن خونگی خل و چلمون هیچ‌کس توش نبود خونه ایی به محض اینکه ۱۶ سالم شد ازش فرار کردم و دیگر برنگشتم.
خونه ایی که واسم از جهنم بدتر بود.
تنها کسی که توی اون خونه داشتم ریگولاس بود اما اونم خام حرف های احمقانه ی مادرم شد و مرگ خوار شد و مرد.
بعد از ۱۶ سالگیم هرگز به اون خونه برنگشته بودم و هرگز کسی رو اونجا نبرده بودم .
اما آنقدر به الینا اعتماد داشتم و عاشقش بودم که بعد از ۱۶ سالگیم برای اولین بار با اون وارد اون خونه شدم
خواستم گذشتمو حقیقتمو نشونش بدم اون روز فهمیدم علاقه ام یه طرفه نبوده.
اما بعد از یه سالگی دخترمون فهمیدم الینایی در کار نبوده کاترین بوده کاترین ریدل گول خورده بودم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
دیدگاه ها (۰)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

پارت یک هانا و یونگی نقش اصلی داستان ویو هانا من یه دختر بدب...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

part 12

وقتی دانشجو بودم، توی خونه یه قانون داشتیم. هر جا دعوت می‌شد...

part 74اول مامان متوجهمون شد و با عجله اومد طرفمون بعدم بابا...

تولد ۱۰ سالگیم یه فامیل نزدیکمون فوت شد مامان اینام رفتن منم...

بیاید میخوام از زبون فانی زندگیش رو تعریف کنم

پارت ۲ (سرنوشت) ویو ا/ت:خیلی داشت تند میرفت ریده بودم به خود...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط