رمان اسیر خان پارت هشتم 8
اسیر.خان.🔥👑پارت⁸
از زبان دلنواز:
با صدای فریاد از خواب پریدم.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام.
دیشب...
بعد از اون همه سر و صدا، اردوان دستور داده بود برم اتاقم.
از وقتی در اتاق رو بستم، دیگه چیزی نفهمیدم.
روی تخت نشستم و موهام رو کنار زدم.
صدای داد و بیداد هنوز از پایین میاومد.
این بار واضحتر.
بگو کامران کجاست! (فریاد)
خشکم زد.
این صدای اردوان بود.
با عجله از تخت پایین اومدم.
صدای نالهی یه مرد دیگه بلند شد.
ما نمیدونیم خان!
صدای ضربهای اومد.
دروغ نگو!
قلبم شروع کرد به تند زدن.
رفتم سمت در.
دستگیره رو گرفتم ولی چند لحظه مکث کردم.
دوباره صدای اردوان بلند شد.
اون شب باهاش بودین! پس حتماً میدونین کجاست!
بگید کامران کجاست(عربده)
نفسم بند اومد.
برادرم؟
یعنی برادرم اینجا بود؟
چرا اردوان دنبال اون میگشت؟
در رو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم.
راهرو خلوت بود.
صدای فریاد از حیاط میاومد.
با عجله از پلهها پایین رفتم.
هرچی نزدیکتر میشدم، صدا واضحتر میشد.
وقتی وارد حیاط شدم، چند نفر از مردهای اردوان اونجا بودن.
و وسط حیاط...
دو نفر از دوستهای برادرم روی زمین بودن.
لباسهاشون خاکی شده بود و به سختی بلند شده بودن.
اردوان روبهروشون ایستاده بود.
پیراهن مشکی تنش بود و صورتش سردتر از همیشه.
یکی از اون دو نفر رو با دست بلند کرد.
آخرین بار میپرسم.
صدایش آرام بود.
اما همین آرامش بیشتر ترسناک بود.
کامران کجاست؟
مرد با ترس گفت:
نمیدونم...
اردوان یقهاش رو رها کرد.
پس به درد من نمیخوری.
جلو رفتم.
اردوان!
همه برگشتن سمت من.
اردوان هم برگشت.
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
ولی...
اون نگاهی که دیشب میشناختم توی چشمهاش نبود.
سرد بود.
خشمگین بود.
و انگار من براش...
هیچکس نبودم.
آروم گفتم:
اینجا چه خبره؟
نگاهش از صورتم به انگشتر نامزدی روی دستم افتاد.
چند ثانیه بهش خیره شد.
بعد با صدایی سرد گفت:
برگرد اتاقت.
جا خوردم.
ولی...
گفتم برگرد اتاقت.(فریاد)
تا حالا اینطوری با من حرف نزده بود.
یک قدم جلو رفتم.
چرا دنبال برادرم میگردی؟
چشمهاش تیرهتر شد.
چون باید پیداش کنم.
برای چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
چون حسابی باهاش دارم.
دلم فرو ریخت.
چه حسابی؟
اردوان جلو اومد.
حالا فقط چند قدم با من فاصله داشت.
بهتره این سؤالها رو از من نپرسی.
ولی من...
حرفم رو قطع کرد.
تو از این لحظه هیچ دخالتی توی کار من نداری.(فریاد)
بهتزده نگاهش کردم.
اردوان...
خان.
با شنیدن این کلمه قلبم فرو ریخت.
چی؟
از این به بعد من برای تو «خان» هستم.
چشمهام پر از اشک شد.
چرا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند.
ولی هیچ نرمیای توی چشمهاش نبود.
چون تو دختر همون خانوادهای.
نفهمیدم منظورش چیه.
یعنی چی؟
اردوان از کنارم رد شد.
اما قبل از اینکه دور بشه، ایستاد و گفت:
و بهتره از این به بعد یادت باشه...
مکث کرد.
نامزدی دیشب، هیچ چیزی رو بین ما عوض نمیکنه.
بعد به مردهایش اشاره کرد.
ببرینشون.
مردها اون دو نفر رو با خودشون بردن.
من همونجا ایستاده بودم.
انگشترم هنوز روی دستم بود.
ولی برای اولین بار...
احساس کردم سنگینیش بیشتر از وزن یه انگشتره.
نمیدونستم چه اتفاقی افتاده.
نمیدونستم چرا اردوان دنبال برادرم بود!
از زبان دلنواز:
با صدای فریاد از خواب پریدم.
چند لحظه طول کشید تا بفهمم کجام.
دیشب...
بعد از اون همه سر و صدا، اردوان دستور داده بود برم اتاقم.
از وقتی در اتاق رو بستم، دیگه چیزی نفهمیدم.
روی تخت نشستم و موهام رو کنار زدم.
صدای داد و بیداد هنوز از پایین میاومد.
این بار واضحتر.
بگو کامران کجاست! (فریاد)
خشکم زد.
این صدای اردوان بود.
با عجله از تخت پایین اومدم.
صدای نالهی یه مرد دیگه بلند شد.
ما نمیدونیم خان!
صدای ضربهای اومد.
دروغ نگو!
قلبم شروع کرد به تند زدن.
رفتم سمت در.
دستگیره رو گرفتم ولی چند لحظه مکث کردم.
دوباره صدای اردوان بلند شد.
اون شب باهاش بودین! پس حتماً میدونین کجاست!
بگید کامران کجاست(عربده)
نفسم بند اومد.
برادرم؟
یعنی برادرم اینجا بود؟
چرا اردوان دنبال اون میگشت؟
در رو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم.
راهرو خلوت بود.
صدای فریاد از حیاط میاومد.
با عجله از پلهها پایین رفتم.
هرچی نزدیکتر میشدم، صدا واضحتر میشد.
وقتی وارد حیاط شدم، چند نفر از مردهای اردوان اونجا بودن.
و وسط حیاط...
دو نفر از دوستهای برادرم روی زمین بودن.
لباسهاشون خاکی شده بود و به سختی بلند شده بودن.
اردوان روبهروشون ایستاده بود.
پیراهن مشکی تنش بود و صورتش سردتر از همیشه.
یکی از اون دو نفر رو با دست بلند کرد.
آخرین بار میپرسم.
صدایش آرام بود.
اما همین آرامش بیشتر ترسناک بود.
کامران کجاست؟
مرد با ترس گفت:
نمیدونم...
اردوان یقهاش رو رها کرد.
پس به درد من نمیخوری.
جلو رفتم.
اردوان!
همه برگشتن سمت من.
اردوان هم برگشت.
برای چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
ولی...
اون نگاهی که دیشب میشناختم توی چشمهاش نبود.
سرد بود.
خشمگین بود.
و انگار من براش...
هیچکس نبودم.
آروم گفتم:
اینجا چه خبره؟
نگاهش از صورتم به انگشتر نامزدی روی دستم افتاد.
چند ثانیه بهش خیره شد.
بعد با صدایی سرد گفت:
برگرد اتاقت.
جا خوردم.
ولی...
گفتم برگرد اتاقت.(فریاد)
تا حالا اینطوری با من حرف نزده بود.
یک قدم جلو رفتم.
چرا دنبال برادرم میگردی؟
چشمهاش تیرهتر شد.
چون باید پیداش کنم.
برای چی؟
چند لحظه سکوت کرد.
بعد خیلی سرد گفت:
چون حسابی باهاش دارم.
دلم فرو ریخت.
چه حسابی؟
اردوان جلو اومد.
حالا فقط چند قدم با من فاصله داشت.
بهتره این سؤالها رو از من نپرسی.
ولی من...
حرفم رو قطع کرد.
تو از این لحظه هیچ دخالتی توی کار من نداری.(فریاد)
بهتزده نگاهش کردم.
اردوان...
خان.
با شنیدن این کلمه قلبم فرو ریخت.
چی؟
از این به بعد من برای تو «خان» هستم.
چشمهام پر از اشک شد.
چرا؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم موند.
ولی هیچ نرمیای توی چشمهاش نبود.
چون تو دختر همون خانوادهای.
نفهمیدم منظورش چیه.
یعنی چی؟
اردوان از کنارم رد شد.
اما قبل از اینکه دور بشه، ایستاد و گفت:
و بهتره از این به بعد یادت باشه...
مکث کرد.
نامزدی دیشب، هیچ چیزی رو بین ما عوض نمیکنه.
بعد به مردهایش اشاره کرد.
ببرینشون.
مردها اون دو نفر رو با خودشون بردن.
من همونجا ایستاده بودم.
انگشترم هنوز روی دستم بود.
ولی برای اولین بار...
احساس کردم سنگینیش بیشتر از وزن یه انگشتره.
نمیدونستم چه اتفاقی افتاده.
نمیدونستم چرا اردوان دنبال برادرم بود!
- ۷.۰k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط