پرنسس ناخواسته
P19
سینی شیرینی به دست دارم و دور تالار میچرخم و تعارف میکنم.
تنها کاری که باید بکنم این است که نگذارم او مرا ببیند.
عجیب است که خانواده سلطنتی سلستیا انقدر دیر کرده اند.
شاید.... کالسکه شان ته دره افتاده و اسبشان مرده است.🤭
یا شاید راهزن ها آن ها را گرفتند و خورده اند...
نه صبر کن راهزن ها که آدم خوار نیستند.
از خیالات خودم لبخندی به لبم نی آید اما سریع آن را جمع میکنم.
همینطور که راه میروم... با کسی برخورد میکنم و سینی از دستم می افتد و شیرینی ها پخش زمین میشوند.
«اوه من خیلی معذرت میخوام آقا!»
عقب تر که میروم...
نه!...نه...نه.
ویلیام است.
سریع راه کج میکنم تا او مرا نبیند اما دستی گرم،مچ دستم را گرفته و به طرف خود میکشد.
شاید برای فرار کمی دیر بود.🤦♀️
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
همینطور اعصابم خرد است و حالا این خدمتکار احمق....
«اوه من خیلی معذرت میخوام آقا!»
آلیس؟
اوه خدای من!
پس درست حدس زده بودم.
او هم اینجاست و در این لباس...
فوق العاده شده است.
البته او گونی هم بپوشد مثل پرنسس هااست اما الان...
دوست ندارم چشم ازش بردارم!
طوری که انگار میخواهد از من فرار کند سریع روی برمیگرداند و سعی داری برود که مچ دستش را میگیرم و با خود به طرف راهروی مخفی قصر میبرم.
البته این قصر راهروهای زیادی دارد که با همه شان آشنا هستم اما کسی به جز من از وجود این راهرو خبر ندارد.
«دستم رو ول کن و بزار برم... شاهزاده»
با لحنی قاطع جمله اش را بر زبان می آورد.
پوزخندی میزنم و جواب میدهم «و اگه نکنم؟»
«اون وقت بد میبینی.»
به حرفش توجهی نمیکنم و همینطور به دنبال خودم میکشانم که...
آخ!
پس از گاز گرفتن دستم سعی در فرار دارد.
دختره ی کله شق!
دوباره سمتش میروم و با بازوانم بدن ظریفش را گرفته و دستانش را قفل میکنم و او هنوز در حال تقلا کردن است.
«تا کی میخوای از دستم فرار کنی عزیزم؟»
«اولا من رو عزیزم صدا نکن
و دوما،تا هر موقع که دست از سرم برداری.»
«اوه خیلی بد شد. این یعنی تا ابد باید در حال فرار باشی.»
نیم نگاهی به جانبم می اندازد و غرولند کنان میگوید.
«تو تا یک ساعت دیگه قراره ازدواج کنی.»
«ولی من که این دور و اطراف عروسی نمیبینم. تو میبینی؟»
هوفی میکشد که لبخند شیطنت آمیزی بر لبم می آید.
وقتی اینطور کلافه و عصبی میشود واقعا بامزه است.
«اما آلیس!حالا که یکم بیشتر دقت کردم عروسم رو دیدم.»
دست از تقلا میکشد.
اخمی میکند و با دقت تالار را از دور نگاه میکند.
«عروست؟خب بگو ببینم این عروست کجا هستش؟»
حسود!
اخمش و ضرب پا گرفتنش نشان از این است که اصلا از حرفش خوشش نیامده.
«باور کن عزیزم، تو هم اگه بیشتر دقت کنی میبینی اش.»
با حرص میگوید«خب حالا که عروستتت اینجاست برو پیشش»
«ولی من که همین الان هم پیششم.»
تعجب چهره اش را فرا میگیرد و رو به من نگاه میکند که میگویم: «عروسم دقیقا اینجا در آغوشمه»
دوباره شروع به تقلا کردن میکند و و پاهایش را محکم بر زمین میکوبد.
«آلیس! کافیه.
فقط میخوام به حرف هام گوش بدی.»
همینطور که سعی در آزاد کردن خودش دارد میگوید«ولی من نمیخوام گوش بدم.»
«خواهش میکنم... فقط پنج دقیقه»
آرام میگیرد و نفس عمیقی میکشد.
«خیلی خب.
گوشم با توعه»
دستانم را از دورش رها میکنم و او به طرف من برمیگردد.
«این دفعه میخوام دوباره ازت سوال بپرسم و ازت خواهش میکنم حقیقت رو بهم بگو.»
«خیلی خب، بپرس»
مکثی میکنم و سپس میگویم:
«چرا خواستی که جدا بشیم؟»
«ما قبلا هم درباره اش حرف زدیم و بهت گفته بودم که...»
«نه اون حرف های قبلی...
حقیقت رو بهم بگو.»
سرش را بالا می آورد و به چشمانم نگاه میکند.
سکوت.
پس از مدتی سکوت، سرش را پایین می اندازد.
«مجبور شدم.
پادشاه دستورش رو داده بود.
اون مشاورش رو فرستاد خونه مون و من... ترسیدم.
تهدیدم کردن.»
اشک در چشمانش جمع میشود و تند تند حرف هایش را میزند.
«دلم نمیخواست اتفاقی برای مادرم بیفته و همینطور برای تو و خودم.»
«آلیس!»
او را در آغوش میگیرم و سرش را نوازش میکنم.
«آروم باش!
متاسفم بخاطر پدرم اما تو باید میومدی و بهم میگفتی.»
گریه اش شدت میگیرد و با هق هق میگوید
«ترسیده بودم.
نمی دونستم چیکار باید کنم.»
«معذرت میخوام که گذاشتم این اتفاق بیفته.»
«نه!تقصیر تو نبود اما...»
از آغوشم بیرون می آید و اشک هایش را با پشت دست پاک میکند.
«الان دیگه برای درست کردنش دیره.»
به تالار اشاره میکند که حالا پرنسس الیزابت با پیراهن سفید باشکوه و تور عروس،به همراه پدرش با مهمانان صحبت میکنند.
🌷💞
سینی شیرینی به دست دارم و دور تالار میچرخم و تعارف میکنم.
تنها کاری که باید بکنم این است که نگذارم او مرا ببیند.
عجیب است که خانواده سلطنتی سلستیا انقدر دیر کرده اند.
شاید.... کالسکه شان ته دره افتاده و اسبشان مرده است.🤭
یا شاید راهزن ها آن ها را گرفتند و خورده اند...
نه صبر کن راهزن ها که آدم خوار نیستند.
از خیالات خودم لبخندی به لبم نی آید اما سریع آن را جمع میکنم.
همینطور که راه میروم... با کسی برخورد میکنم و سینی از دستم می افتد و شیرینی ها پخش زمین میشوند.
«اوه من خیلی معذرت میخوام آقا!»
عقب تر که میروم...
نه!...نه...نه.
ویلیام است.
سریع راه کج میکنم تا او مرا نبیند اما دستی گرم،مچ دستم را گرفته و به طرف خود میکشد.
شاید برای فرار کمی دیر بود.🤦♀️
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
ویلیام:
همینطور اعصابم خرد است و حالا این خدمتکار احمق....
«اوه من خیلی معذرت میخوام آقا!»
آلیس؟
اوه خدای من!
پس درست حدس زده بودم.
او هم اینجاست و در این لباس...
فوق العاده شده است.
البته او گونی هم بپوشد مثل پرنسس هااست اما الان...
دوست ندارم چشم ازش بردارم!
طوری که انگار میخواهد از من فرار کند سریع روی برمیگرداند و سعی داری برود که مچ دستش را میگیرم و با خود به طرف راهروی مخفی قصر میبرم.
البته این قصر راهروهای زیادی دارد که با همه شان آشنا هستم اما کسی به جز من از وجود این راهرو خبر ندارد.
«دستم رو ول کن و بزار برم... شاهزاده»
با لحنی قاطع جمله اش را بر زبان می آورد.
پوزخندی میزنم و جواب میدهم «و اگه نکنم؟»
«اون وقت بد میبینی.»
به حرفش توجهی نمیکنم و همینطور به دنبال خودم میکشانم که...
آخ!
پس از گاز گرفتن دستم سعی در فرار دارد.
دختره ی کله شق!
دوباره سمتش میروم و با بازوانم بدن ظریفش را گرفته و دستانش را قفل میکنم و او هنوز در حال تقلا کردن است.
«تا کی میخوای از دستم فرار کنی عزیزم؟»
«اولا من رو عزیزم صدا نکن
و دوما،تا هر موقع که دست از سرم برداری.»
«اوه خیلی بد شد. این یعنی تا ابد باید در حال فرار باشی.»
نیم نگاهی به جانبم می اندازد و غرولند کنان میگوید.
«تو تا یک ساعت دیگه قراره ازدواج کنی.»
«ولی من که این دور و اطراف عروسی نمیبینم. تو میبینی؟»
هوفی میکشد که لبخند شیطنت آمیزی بر لبم می آید.
وقتی اینطور کلافه و عصبی میشود واقعا بامزه است.
«اما آلیس!حالا که یکم بیشتر دقت کردم عروسم رو دیدم.»
دست از تقلا میکشد.
اخمی میکند و با دقت تالار را از دور نگاه میکند.
«عروست؟خب بگو ببینم این عروست کجا هستش؟»
حسود!
اخمش و ضرب پا گرفتنش نشان از این است که اصلا از حرفش خوشش نیامده.
«باور کن عزیزم، تو هم اگه بیشتر دقت کنی میبینی اش.»
با حرص میگوید«خب حالا که عروستتت اینجاست برو پیشش»
«ولی من که همین الان هم پیششم.»
تعجب چهره اش را فرا میگیرد و رو به من نگاه میکند که میگویم: «عروسم دقیقا اینجا در آغوشمه»
دوباره شروع به تقلا کردن میکند و و پاهایش را محکم بر زمین میکوبد.
«آلیس! کافیه.
فقط میخوام به حرف هام گوش بدی.»
همینطور که سعی در آزاد کردن خودش دارد میگوید«ولی من نمیخوام گوش بدم.»
«خواهش میکنم... فقط پنج دقیقه»
آرام میگیرد و نفس عمیقی میکشد.
«خیلی خب.
گوشم با توعه»
دستانم را از دورش رها میکنم و او به طرف من برمیگردد.
«این دفعه میخوام دوباره ازت سوال بپرسم و ازت خواهش میکنم حقیقت رو بهم بگو.»
«خیلی خب، بپرس»
مکثی میکنم و سپس میگویم:
«چرا خواستی که جدا بشیم؟»
«ما قبلا هم درباره اش حرف زدیم و بهت گفته بودم که...»
«نه اون حرف های قبلی...
حقیقت رو بهم بگو.»
سرش را بالا می آورد و به چشمانم نگاه میکند.
سکوت.
پس از مدتی سکوت، سرش را پایین می اندازد.
«مجبور شدم.
پادشاه دستورش رو داده بود.
اون مشاورش رو فرستاد خونه مون و من... ترسیدم.
تهدیدم کردن.»
اشک در چشمانش جمع میشود و تند تند حرف هایش را میزند.
«دلم نمیخواست اتفاقی برای مادرم بیفته و همینطور برای تو و خودم.»
«آلیس!»
او را در آغوش میگیرم و سرش را نوازش میکنم.
«آروم باش!
متاسفم بخاطر پدرم اما تو باید میومدی و بهم میگفتی.»
گریه اش شدت میگیرد و با هق هق میگوید
«ترسیده بودم.
نمی دونستم چیکار باید کنم.»
«معذرت میخوام که گذاشتم این اتفاق بیفته.»
«نه!تقصیر تو نبود اما...»
از آغوشم بیرون می آید و اشک هایش را با پشت دست پاک میکند.
«الان دیگه برای درست کردنش دیره.»
به تالار اشاره میکند که حالا پرنسس الیزابت با پیراهن سفید باشکوه و تور عروس،به همراه پدرش با مهمانان صحبت میکنند.
🌷💞
- ۴۷۳
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط