0نامه يک مادر به فرزندش

0نامه يک مادر به فرزندش
بيتوته/ فرزند عزيزم آن زمان که مرا پير و از کار افتاده يافتي صبور باش و مرا درک کن اگر هنگام غذا خوردن، لباس هايم را کثيف کردم و يانتوانستم لباسهايم را بپوشم صبور باش و به ياد بياور که همين کارها را به تو ياد دادم
اگر زماني که صحبت ميکنم حرفهايم تکراري و خسته کننده است صبور باش و حرفهايم را قطع نکن و به حرفهايم گوش فرا ده، همانگونه که من در دوران کودکي به حرفهاي تکراريت بارها و بارها با عشق گوش فرا دادم
اگر زماني را براي تعويض من ميگذاري با عصبانيت اين کار را نکن و به ياد بياور، وقتي کوچک بودي، من نيز مجبور مي شدم روزي چند بار لباسهايت را عوض کنم
براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور مي شدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف کنم پس خشمگين نشو اگر بارها و بارهاي مطلبي را براي من تعريف ميکني
وقتي نمي خواهم به حمام بروم، مرا سرزنش نکن، زماني را به ياد بياور که مجبور ميشدم با هزار و يک بهانه تو را وادار به حمام کردن کنم
وقتي بي خبر از پيشرفت ها و دنياي امروز، سئوالاتي مي کنم با لبخند تمسخر آميز به من ننگر
وقتي براي اداي کلمات يا مطلبي، حافظه ام ياري نمي کند، فرصت بده و صبر کن تا بياد بياورم، اگر نتوانستم بياد بياورم عصباني نشو، براي من مهمترين چيز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را براي شنيدن داشتن است
وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند، دستانت را به من بده … همانگونه که تو اولين قدم هايت را در کنار من برداشتي
وقتي نميخواهم چيزي بخورم مرا وادار نکن من خوب ميدانم که کي به غذا احتياج دارم
روزي متوجه ميشوي که عليرغم همه اشتباهاتم هميشه بهترين چيزها را براي تو ميخواستم و همواره سعي کردم بهترين ها را براي تو فراهم کنم
از اينکه در کنارت و مزاحم تو هستم، خسته و عصباني نشو تو بايد مرا درک کني
ياريم کن، همانگونه که من ياريت کردم ان زمان که زندگي را آغاز کردي
زماني که مي گويم ديگر نمي خواهم زنده بمانم و مي خواهم بميرم، عصباني نشو … روزي خود خواهي فهميد
کمک کن تا با نيرو و شکيبايي تو، اين راه را به پايان برسانم
فرزند دلبندم، دوستت دارم
دیدگاه ها (۲)

خدایا... صبحم را با یادِ تو آغاز می‌کنممرا لذت بندگی خالصانه...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

پارت دهم ....پدر.ت. می تونید برید توی اتاق جلسه و صحبت کنید ...

می‌خواستم بلد باشم تو را بخندانم،و بلد باشم وقتی غصه داری قا...

حکایتی آموزنده از شیخ محمد کوفیروایتی از حضرت آیت‌الله ناصری...

قسمت ۸(بخش دو)

Forbidden love⑧شب بود کرم‌ درونم فعال شده بود و دوباره زنگ ز...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟞تردید کن که ستارگان از آتش‌اند؛ تردید کن که خورشید د...

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:④پدرم گفت دست‌هاشو تو هم گره زد: «بله ژنرال ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط