رمان اسیر خان پارت بیست و سوم ۲۳

اسیرِ خان 👑🔥 پارت ²³ 🖤❤️ از زبون دلنواز 🖤 چند دقیقه‌ای سکوت بینمون بود. اردوان روی مبل نشست و دست‌هاش رو توی هم قفل کرد. آروم گفت: (می‌دونم خیلی اذیتت کردم. می‌دونم با داد و فریاد و رفتارم چقدر ترسوندمت. نمی‌خوام بهونه بیارم، فقط می‌خوام بدونی پشیمونم.) با بغض گفتم: (تو فکر می‌کنی با گفتن دوستت دارم همه‌چی درست می‌شه؟ من چند بار به خاطر رفتارت گریه کردم، اردوان!) سرش رو پایین انداخت. (نه، نمی‌خوام فراموش کنی. فقط می‌خوام از این به بعد جبران کنم.) نگاهش کردم و گفتم: (منم توی این مدت با همه بدی‌هات، بهت وابسته شدم. هر بار که می‌رفتی، منتظر برگشتنت بودم. حتی وقتی ازت متنفر بودم، دلم می‌خواست یه بار باهام مهربون باشی.) اردوان سرش رو بالا آورد. (یعنی... تو هم؟) اشک‌هام رو پاک کردم و گفتم: (آره اردوان... منم دوستت دارم. ولی هنوز ازت می‌ترسم و نمی‌دونم چطور دوباره بهت اعتماد کنم.) از جاش بلند شد، اما نزدیکم نیومد. فقط گفت: (قول نمی‌دم یک‌شبه همه‌چی درست بشه، ولی قول می‌دم دیگه باهات مثل قبل رفتار نکنم.) چند لحظه نگاش کردم و بعد آروم دستم رو جلو بردم. دستم رو گرفت و برای اولین بار بدون عصبانیت و غرور، لبخند زد. از زبون اردوان‌خان 🖤 وقتی اعتراف کرد که دوستم داره، انگار تمام خستگی این چند روز از تنم بیرون رفت. اما می‌دونستم هنوز راه زیادی مونده تا دلش دوباره بهم اعتماد کنه. به حلقه‌ای که توی دستش بود نگاه کردم و پرسیدم: (پس امیر چی؟ واقعاً قراره باهاش ازدواج کنی؟) دلنواز خندۀ کوتاهی کرد و گفت: (نه احمق! این حلقه رو فقط برای حرص دادن تو دستم کردم. هیچ نامزدی‌ای در کار نیست.) با تعجب گفتم: (یعنی این همه مدت منو داشتی دیوونه می‌کردی؟!) خندید و گفت: (خودت مقصری!) برای اولین بار صدای خنده‌اش رو بدون ترس و بغض شنیدم. کلید ماشین رو برداشتم و گفتم: (خانم، آماده شو. باید برگردیم عمارت.) دلنواز پرسید: (اگه امیر اونجا باشه چی؟) با لبخند گفتم: (این بار قراره همه‌چیز رو جلوی همه روشن کنیم.)
#رمان
دیدگاه ها (۱)

🍷🌹…………………………پارت۱۲…………………………🌹🍷#معشوقه_آلفا.....................

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

چند روز بعد، ات کم‌کم به زندگی جدیدش در عمارت عادت کرده بود....

dark life = 33

پارت ۴۲صبح روز بعد، وقتی از خواب بیدار شدم، هنوز اتفاقات دیش...

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p36ویو ا.تکنار تخت نشسته...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

🎭 آخرین نقشپارت چهاردهماستودیو تقریباً خالی شده بود.لیانا وس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط