خون و عسل
Part 4
برای اولین بار فلور بردار کوچیکترش رو دید که مسئولیت نظم سرباز ها رو برعهده گرفته و درست مثل یه شاهزاده لایق رفتار میکنه.
" هی دازای آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو انقدر غرق کاری "
دازای حتی به حرفاش اهمیتی نداد که بخواد جواب بده و طبق خواسته هاش هر کدوم رو سر تمرین میفرستاد و بعضی هارو برای شکار میفرستاد و عده ای برای محافظت از عمارت و یا قصر پادشاه از محدوده خارج میشدن
_ طبق دستوراتی که میدم عمل کنید به غیر صورت شخصا وظیفه تنبیهتون رو بر عهده میگیرم
کل افتاد از ترس زانو زدن و یکی از بین بلند گفت
" هر دستور شما مو به مو انجام میشه سرورم "
دازای لبخندی زد و گفت
_ عالیه...جوخه اول به سمت در پشتی و جوخه چهارم در اصلی و الباقی جوخه ها برای نظم آرایش تو هر نبرد غیر منتظره ای آماده بشین...بی وقته باید تمرین کنید بانو فلور به تمرین های شما رسیدگی میکنه و گزارش رو به من میده پس حواستونو جمع کنید
" چشم سرورم!!! "
دازای خوبه ای زیر لب گفت و وقتی داشت از کنار فلور رد میشد گفت
_ خیلی خوب و با دقت نظاره کن...باید واسه هر احتمالی آماده باشیم محافظت بقیه خون آشام های عادی بر عهده ما سلطنتی هاست
با لحن دستوری و سردی گفت و درست مثل یه پادشاه و فرمانده عالی برخورد کرد هر چند فلور اصلا خوشش نیومد ولی نمیتونست دستور رو رد کنه...
.........
دازای وارد اتاق کار خودش شد و تموم درخواست های مونده رو بررسی کرد و در نهایت دستور رسیدگی داد.
پدرش با تعجب به پسر کوچیک ترش که بعد از مدت ها سر میز نشسته بود خیره بود
_ چیزی میخوای بگی؟
" تو چطور تونستی تموم کار ها رو توی چند ساعت تموم کنی؟ "
دازای با نیشخند گفت
_ من پسر آدمی مثل تو ام که کاری کردی مادرم از پسر خودش متنفر بشه...من کار های زیادی هست که باید انجام بدم
از پشت میز بلند شد و آروم دم گوش پدرش زمزمه کرد
_ یکی از کارام...حذف توعه پادشاه اکیو
و بعد با سوت زدن از خونه خارج شد و اکیو لبش رو گزید...اون پسر هر کاری از دستش بر میاد. هر کاری
.................
چویا با ترس گفت
+ همین الان باید از اینجا بریم
" منظورت چیه چویا_کون "
+ اینجا...محدوده خون آشام هاست اگه بمونیم میمیریم
اتسوشی آهی کشید و گفت
" چویا...خوبی؟ بهتره یکم استراحت کنی "
+ خوبم و نیازی به استراحت ندارم...راست میگم الان با لرد خون آشام ها برخورد کردم
نائومی سری تکون داد و گفت
" حق با توعه...بهتره یکم دراز بکشی چویا سان "
چویا توی جاش رفت و به اون خون آشام فکر کرد...ظاهر جذابی داشت و شخصیت مودی بودن...همه چیش عجیب بود...ولی زیبا بود
..............
شب بود و نیاز بود که به سرویس بره و باید از کلبه خارج میشد...
آروم پایین رفت و به سمت سرویس رفت و بعد مدت کوتاهی خارج شد که دستی روی شونه اش قرار گرفت که چویا به سرعت برگشت و با دیدن خون آشامی که قصد گاز گرفتنش رو داشت رو به رو شد و جیغ بلندی زد که سریع توسط فرد دیگری کشیده شد و حالا جنازه اون خون آشام در حال پودر شدن بود
_ حالت خوبه؟
چویا ازش فاصله گرفت و گفت
+ تو...بازم تو
_ گوش کن چویا الان ماه قرمز رنگه و خون آشام ها پرسه میزنن و رایحه خون تو زیادی غلیظه و هر چه زودتر باید از اینجا بری
+ اونا...اونا حرفمو باور نمیکنن
_ پس همراهم بیا
دازای مچ دست چویا رو گرفت و خواست دنبال خودش بکشونتش دستش پس زده شد
_ یا همراهم میای یا بزور میبرمت
+ من با توعه قاتل جایی نمیام عوضی گمشو...به من...به من دست نزن
دازای اخم کرد و از چشمای قرمز رنگش مشخص بود عصبی شده و چویا چند قدم عقب رفت که مدتی نگذشت که همه چی به دید چویا تار و در نهایت تاریک شد.
__________________________________________________________
ادامه دارد...
برای اولین بار فلور بردار کوچیکترش رو دید که مسئولیت نظم سرباز ها رو برعهده گرفته و درست مثل یه شاهزاده لایق رفتار میکنه.
" هی دازای آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو انقدر غرق کاری "
دازای حتی به حرفاش اهمیتی نداد که بخواد جواب بده و طبق خواسته هاش هر کدوم رو سر تمرین میفرستاد و بعضی هارو برای شکار میفرستاد و عده ای برای محافظت از عمارت و یا قصر پادشاه از محدوده خارج میشدن
_ طبق دستوراتی که میدم عمل کنید به غیر صورت شخصا وظیفه تنبیهتون رو بر عهده میگیرم
کل افتاد از ترس زانو زدن و یکی از بین بلند گفت
" هر دستور شما مو به مو انجام میشه سرورم "
دازای لبخندی زد و گفت
_ عالیه...جوخه اول به سمت در پشتی و جوخه چهارم در اصلی و الباقی جوخه ها برای نظم آرایش تو هر نبرد غیر منتظره ای آماده بشین...بی وقته باید تمرین کنید بانو فلور به تمرین های شما رسیدگی میکنه و گزارش رو به من میده پس حواستونو جمع کنید
" چشم سرورم!!! "
دازای خوبه ای زیر لب گفت و وقتی داشت از کنار فلور رد میشد گفت
_ خیلی خوب و با دقت نظاره کن...باید واسه هر احتمالی آماده باشیم محافظت بقیه خون آشام های عادی بر عهده ما سلطنتی هاست
با لحن دستوری و سردی گفت و درست مثل یه پادشاه و فرمانده عالی برخورد کرد هر چند فلور اصلا خوشش نیومد ولی نمیتونست دستور رو رد کنه...
.........
دازای وارد اتاق کار خودش شد و تموم درخواست های مونده رو بررسی کرد و در نهایت دستور رسیدگی داد.
پدرش با تعجب به پسر کوچیک ترش که بعد از مدت ها سر میز نشسته بود خیره بود
_ چیزی میخوای بگی؟
" تو چطور تونستی تموم کار ها رو توی چند ساعت تموم کنی؟ "
دازای با نیشخند گفت
_ من پسر آدمی مثل تو ام که کاری کردی مادرم از پسر خودش متنفر بشه...من کار های زیادی هست که باید انجام بدم
از پشت میز بلند شد و آروم دم گوش پدرش زمزمه کرد
_ یکی از کارام...حذف توعه پادشاه اکیو
و بعد با سوت زدن از خونه خارج شد و اکیو لبش رو گزید...اون پسر هر کاری از دستش بر میاد. هر کاری
.................
چویا با ترس گفت
+ همین الان باید از اینجا بریم
" منظورت چیه چویا_کون "
+ اینجا...محدوده خون آشام هاست اگه بمونیم میمیریم
اتسوشی آهی کشید و گفت
" چویا...خوبی؟ بهتره یکم استراحت کنی "
+ خوبم و نیازی به استراحت ندارم...راست میگم الان با لرد خون آشام ها برخورد کردم
نائومی سری تکون داد و گفت
" حق با توعه...بهتره یکم دراز بکشی چویا سان "
چویا توی جاش رفت و به اون خون آشام فکر کرد...ظاهر جذابی داشت و شخصیت مودی بودن...همه چیش عجیب بود...ولی زیبا بود
..............
شب بود و نیاز بود که به سرویس بره و باید از کلبه خارج میشد...
آروم پایین رفت و به سمت سرویس رفت و بعد مدت کوتاهی خارج شد که دستی روی شونه اش قرار گرفت که چویا به سرعت برگشت و با دیدن خون آشامی که قصد گاز گرفتنش رو داشت رو به رو شد و جیغ بلندی زد که سریع توسط فرد دیگری کشیده شد و حالا جنازه اون خون آشام در حال پودر شدن بود
_ حالت خوبه؟
چویا ازش فاصله گرفت و گفت
+ تو...بازم تو
_ گوش کن چویا الان ماه قرمز رنگه و خون آشام ها پرسه میزنن و رایحه خون تو زیادی غلیظه و هر چه زودتر باید از اینجا بری
+ اونا...اونا حرفمو باور نمیکنن
_ پس همراهم بیا
دازای مچ دست چویا رو گرفت و خواست دنبال خودش بکشونتش دستش پس زده شد
_ یا همراهم میای یا بزور میبرمت
+ من با توعه قاتل جایی نمیام عوضی گمشو...به من...به من دست نزن
دازای اخم کرد و از چشمای قرمز رنگش مشخص بود عصبی شده و چویا چند قدم عقب رفت که مدتی نگذشت که همه چی به دید چویا تار و در نهایت تاریک شد.
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۷.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط