قسمت هفده
کتابخانه آرام بود.
مینجی مشغول نوشتن بخش اول پروژه بود و هر چند لحظه یکبار موهایش را کنار میزد تا جلوی صورتش نباشد.
جونهو سعی میکرد روی برگه خودش تمرکز کند.
اما نمیتوانست.
نگاهش دوباره و دوباره به سمت مینجی میرفت.
به حالت جدی صورتش، به لبخند کوچکی که گاهی هنگام نوشتن روی لبش مینشست.
مینجی متوجه نگاهش شد و سرش را بالا آورد.
«چیه؟»
جونهو سریع نگاهش را به برگه برگرداند.
«هیچی.»
مینجی چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره مشغول نوشتن شد.
جونهو نفس آرامی کشید.
همان لحظه حرف چند روز قبل تههیون یادش آمد:
«بهش بگو دوستش داری.»
جونهو قلم را روی میز گذاشت.
اگر قرار بود یک روز این حرف را بزند، شاید امروز بهترین فرصت بود.
کمی مکث کرد و آرام گفت:
«مینجی...»
«هوم؟»
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
مینجی سرش را بلند کرد.
«آره.»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
«اگه... یه نفر از یکی خوشش بیاد، ولی ندونه اون طرف هم همین حس رو داره یا نه...»
مینجی با دقت نگاهش کرد.
«خب؟»
جونهو لبخند عصبی زد.
«به نظرت باید بهش بگه؟»
مینجی کمی فکر کرد.
«فکر کنم... اگه واقعاً دوستش داره، بهتره بگه.»
جونهو به چشمهایش نگاه کرد.
«حتی اگه احتمال داشته باشه جوابش منفی باشه؟»
مینجی آرام گفت:
«آره. چون حداقل بعدش دیگه حسرت نمیخوره.»
جونهو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«پس... فکر کنم باید بهش بگم.»
قلب مینجی با شنیدن این جمله فشرده شد.
برای لحظهای نگاهش روی جونهو ثابت ماند.
او جونهو را دوست داشت، اما از حرفهایش اینطور برداشت کرده بود که جونهو شخص دیگری را دوست دارد.
حس حسادت آرامی در دلش نشست.
سعی کرد چیزی نشان ندهد و نگاهش را دوباره روی برگه انداخت.
جونهو نفس عمیقی کشید.
«مینجی... من...»
و درست همان لحظه، صدای افتادن چند کتاب از قفسه کناری بلند شد.
ادامه دارد...
مینجی مشغول نوشتن بخش اول پروژه بود و هر چند لحظه یکبار موهایش را کنار میزد تا جلوی صورتش نباشد.
جونهو سعی میکرد روی برگه خودش تمرکز کند.
اما نمیتوانست.
نگاهش دوباره و دوباره به سمت مینجی میرفت.
به حالت جدی صورتش، به لبخند کوچکی که گاهی هنگام نوشتن روی لبش مینشست.
مینجی متوجه نگاهش شد و سرش را بالا آورد.
«چیه؟»
جونهو سریع نگاهش را به برگه برگرداند.
«هیچی.»
مینجی چند ثانیه نگاهش کرد و دوباره مشغول نوشتن شد.
جونهو نفس آرامی کشید.
همان لحظه حرف چند روز قبل تههیون یادش آمد:
«بهش بگو دوستش داری.»
جونهو قلم را روی میز گذاشت.
اگر قرار بود یک روز این حرف را بزند، شاید امروز بهترین فرصت بود.
کمی مکث کرد و آرام گفت:
«مینجی...»
«هوم؟»
«میتونم یه چیزی ازت بپرسم؟»
مینجی سرش را بلند کرد.
«آره.»
جونهو چند لحظه سکوت کرد.
«اگه... یه نفر از یکی خوشش بیاد، ولی ندونه اون طرف هم همین حس رو داره یا نه...»
مینجی با دقت نگاهش کرد.
«خب؟»
جونهو لبخند عصبی زد.
«به نظرت باید بهش بگه؟»
مینجی کمی فکر کرد.
«فکر کنم... اگه واقعاً دوستش داره، بهتره بگه.»
جونهو به چشمهایش نگاه کرد.
«حتی اگه احتمال داشته باشه جوابش منفی باشه؟»
مینجی آرام گفت:
«آره. چون حداقل بعدش دیگه حسرت نمیخوره.»
جونهو چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
«پس... فکر کنم باید بهش بگم.»
قلب مینجی با شنیدن این جمله فشرده شد.
برای لحظهای نگاهش روی جونهو ثابت ماند.
او جونهو را دوست داشت، اما از حرفهایش اینطور برداشت کرده بود که جونهو شخص دیگری را دوست دارد.
حس حسادت آرامی در دلش نشست.
سعی کرد چیزی نشان ندهد و نگاهش را دوباره روی برگه انداخت.
جونهو نفس عمیقی کشید.
«مینجی... من...»
و درست همان لحظه، صدای افتادن چند کتاب از قفسه کناری بلند شد.
ادامه دارد...
- ۲۰.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط