{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این ماجرا کاملا واقعی است ! :

این ماجرا کاملا واقعی است ! :
گفتم : مادر!
گفت : جانم!
گفتم : درد دارم!
گفت : بجانم!
گفتم : خسته ام!
گفت : پریشانم!
گفتم : گرسنه ام!
گفت : بخور از سهم نانم!
گفتم : کجا بخوابم!
گفت : روى چشمانم!
گفتم : پارچ آب برگشت رو فرش!
گفت : اى خدا ذلیلت کنه ، بمیرى راحت بشم از دست !
دیدگاه ها (۵)

من اگه انقدی پولدار شم که پول دیه یه نفرُ بتونم تقبل کنم اول...

‌طرف عینِ سگ از سوسک میترسه، بعد رفته اژدها تاتو کرده!

الان بچه هفت ساله تخت دو نفره داره زمان ما، میذاشتن ما رو پا...

واحدهای پولی ایران : ریال ، تومان ، چسب زخم ، رنگارنگ ، آدام...

ریاکشن

#in_your_eyespart_81ویو کایلادو روز گذشته بود...حالم خیلی به...

P²

با رفتن تهیونگ و سورا به اتاق، محیط آشپزخونه یکم خلوت‌تر شد....

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت هفتم: دو رویِ یک سکه![دیدگاه تهیونگ]...

پارت سی‌ویکم | اولین شب در ویلاپارک لارابالاخره وارد ویلا شد...

پارت: 16 (بخش3) **زاویه دید: هیزل**احترام.* این کلمه تو سرم ...

سناریو جدید

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت- 𝆏۱۰●•_شرلوک هلمز_نگاهی به ویلیا...

Part ¹²ویو لیلی لب زدم + من از کجا میدونستم میخواد باهات این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط