{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت

(ویو من)

بعد از صبحونه، دوباره رفتم توی اتاق.

همه‌چیز مثل قبل بود...

ولی من دیگه مثل قبل نبودم.

کنار پنجره ایستادم و بیرونو نگاه کردم.

چند دقیقه بعد شوگا وارد اتاق شد.

رایا: کجا میری؟

شوگا: دفتر.

یه لحظه دلم ریخت.

رایا: دوباره تنها می‌مونم؟

شوگا چند قدم نزدیکم شد.

شوگا: نه.

رایا: پس؟

شوگا: دفترم رو میارم اینجا.

با تعجب نگاهش کردم.

رایا: چی؟

شوگا: از امروز بیشتر کارامو همین‌جا انجام میدم.

رایا: ولی چرا؟

شوگا: چون نمی‌خوام وقتی چشم باز می‌کنی، فکر کنی دوباره تنها موندی.

قلبم یه جوری شد...

رایا: شوگا...

شوگا: هوم؟

رایا: تو همیشه همین‌قدر...

مکث کردم.

شوگا: همین‌قدر چی؟

خجالت کشیدم و نگاهمو پایین انداختم.

رایا: هیچی...

شوگا خندید.

شوگا: باشه خانوم کوچولو.

بعد از کنارم رد شد و رفت سمت میز.

من همون‌جا موندم و بهش نگاه کردم.

شاید هنوز نتونستم چیزی بهش بگم...

ولی یه چیزو خوب می‌دونستم.

دیگه فقط به خاطر ترس از تنهایی کنارش نبودم...

کم‌کم داشتم به بودنش عادت می‌کردم. 🥹🎀


بچه‌هاااااااا 😭😭
این «عادت کردن» خیلی خطرناکهههههه...
چون یه نفر قراره به زودی بفهمه رایا فقط از شوگا نمی‌ترسه...

بلکه داره عاشقش میشه... 👀🫠
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط