راز سر به مهر…
راز سر به مهر…
چیزی نمانده بود که نگاهت غزل شود
جانت به چیزهای مقدس بدل شود
جانت به افتاب,به ماه و ستارگان
هفت اسمان پاک برایت بغل شود
چیزی نمانده بود که پیغمبری کنی
عادی ترین سلام تو طعم عسل شود
گامی نمانده بود که تو اسمان شوی
قلبت همان فرشته عزوجل شود
چیزی نمانده بودکه قصه شود دلت
قدیسی نگاه تو ضرب المثل شود
اماهمیشه راز بزرگ زمانه ای شوی
حجم بزرگ عشق چشم تو حل شود
توبرملا نمیشوی ای راز سر به مهر
هرگز نمیشود که نگاهت غزل شود…
چیزی نمانده بود که نگاهت غزل شود
جانت به چیزهای مقدس بدل شود
جانت به افتاب,به ماه و ستارگان
هفت اسمان پاک برایت بغل شود
چیزی نمانده بود که پیغمبری کنی
عادی ترین سلام تو طعم عسل شود
گامی نمانده بود که تو اسمان شوی
قلبت همان فرشته عزوجل شود
چیزی نمانده بودکه قصه شود دلت
قدیسی نگاه تو ضرب المثل شود
اماهمیشه راز بزرگ زمانه ای شوی
حجم بزرگ عشق چشم تو حل شود
توبرملا نمیشوی ای راز سر به مهر
هرگز نمیشود که نگاهت غزل شود…
- ۷۹۰
- ۱۷ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط