{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان: وصلتِ آتش و یخ

رمان: وصلتِ آتش و یخ
قسمت سوم: اولین شبِ نمایش
قرار شد که برای چند روز در خانه‌ی پدری من اقامت کنیم تا “مراحل آماده‌سازی” (که در واقع فقط بهانه‌ای برای تحت نظر گرفتن ما بود) انجام بشه. قرار بود همه فکر کنند که ما داریم با هم صمیمی می‌شیم.

شب اول، وقتی همه در پذیرایی نشسته بودند، جانگ‌کوک که حالا لباس‌های شیک‌تر پوشیده بود، کنار من روی کاناپه نشست. من حس می‌کردم گرمای بدنش داره از طریق لباس به من منتقل می‌شه. وقتی خاله نگاهمون کرد، جانگ‌کوک دستش را خیلی آرام و “ساختگی” روی پشت دست من گذاشت.
من بدنم منقبض شد. زیر لب زمزمه کردم: «داری چیکار می‌کنی؟ دستت رو بردار!»

اما او با لبخندی که انگار از ته دل بود (یا حداقل این‌طور به نظر می‌رسید)، با صدای بلند گفت: «وای عزیزم، چرا انقدر لجبازی؟ بیا یه کم آروم‌تر باش، همه دارن نگاه می‌کنن.»

همه با دیدن این صحنه، با نگاه‌های پر از شوق نگاه‌مان می‌کردند. بابام که همیشه سخت‌گیر بود، برای اولین بار لبخند زد. این یعنی نقشه‌ی ما داشت جواب می‌داد!
اما وقتی همه به خواب رفتند و نور خونه کم شد، من توی اتاق خوابم نشسته بودم و به سقف خیره شده بودم. صدای قدم‌هایی را شنیدم که از راهرو می‌آمد. درِ اتاق با صدای آرامی باز شد. جانگ‌کوک بود.

او بدون اینکه اجازه بگیرد، وارد شد و در را بست. با همان لحنِ سرد و کنایه‌آمیز همیشگی‌اش گفت: «خسته نباشی بازیگرِ ماکی‌لند! اون حرکتِ دستت موقع نشستن روی کاناپه، خیلی مصنوعی بود. اصلاً معلوم بود داری زور می‌زنی.»
من با عصبانیت از روی تخت بلند شدم: «من مصنوعی نبودم! تو هم خیلی نقش بازی کردی! اون لبخندت اصلاً واقعی نبود، بیشتر شبیه این بود که دندون‌درد داری!»

جانگ‌کوک جلو آمد و ایستاد درست روبروی من. قد بلندش سایه‌ی سنگینی روی من انداخت. «ببین، اگه می‌خوایم این نقشه جواب بده، باید دقیق‌تر باشیم. اگه یه لحظه هم شک کنن که ما داریم بازی می‌کنیم، کل زندگی‌مون به فنا میره. پس دفعه بعد، اگه خواستی دستم رو بگیری، حداقل یه کم از اون حالتِ “انگار داری زهر می‌خوری” رو کنار بذار.»

ادامه توی کامنت ها 😘
دیدگاه ها (۲)

Scenario bts #سناریو "وقتی‌تو‌ماشین‌خوابت‌میبره" نامجون:مسیر...

عنوان: به عنوانِ دوست پسرت (یوتا اوکوتسو)وقتی با هم راه می‌ر...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

پارت ۲ویو ات:ماشین متوقف شد. فضای بیرون یه عمارتِ سنگی و بزر...

🖤 پارت ۴۱ | «قدرت واقعی»تصویر خواهر لانا هنوز روی مانیتور بو...

پارت سوم شروعی دوباره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط