Anya x Damian پارت۳۵

_دفترچه خاطرات عزیزم امروز ۲۷ نوامبر سال ۱۹۶۶ برادرم و جولیت اورگاردن ازدواج کردن تقریبا یه یک هفته ای میشه که آنیا رو ندیدم حتما خیلی نگرانم شده بهش گفتم یه روز مدرسه نمیرم اما فکر نمیکردم مراسم عروسی برگزار کردنش انقد طول بکشه اما برای برادرم خیلی خوشحالم اون تو روز عروسیش برای چند لحظه لبخند ملایم قشنگی روی لباش بود و این منو خیلی خوشحال تر میکرد به امید روزی که منم بتونم آنیا رو توی لباس سفید عروسی ببینم یعنی تا اون موقع چه اتفاقاتی قراره بیوفته؟






(آکادمی ادن ساعت ۸ صبح)
آنیا تو ذهنش:امروز دوشنبه ست و دقیقا یک هفته میشه که دامیان مدرسه نیومده یعنی اتفاقی براش افتاده؟ خیلی نگرانشم
_صبح بخیر آنیا جونم!
آنیا:اوه! صبح بخیر بکی!
آنیا دوباره تو فکر فرو رفت
بکی:باز دوباره داری به دامیان فکر میکنی؟
آنیا یکم سرخ شد و سرشو به معنای آره تکون داد
بکی:خدای من بهش زنگ بزن خوب
آنیا:هیچ شماره ای ازش ندارم
بکی:قدرت خدا! شما ها بیشتر از یک ماهه که تو رابطه این بعد هیچ شماره ای از هم ندارین؟! چقد عجیب!
آنیا:نه شماره ی خونشونو دارم و نه شماره ی خوابگاه شو
بکی نفس عمیقی کشید و گفت:هنوز هیچی نگذشته انقد وابسته ی دامیان شدی؟داداشش داره ازدواج میکنه دیگه پس طبیعیه که دیر کنه بالاخره برای عروسی کار خیلی زیاده بعدشم اگه انقد وابستش بشی که وقتی یه چند روز نباشه و انقد نگرانش بشی و دلتنگش بشی ممکنه شاید ولت کنه یا کلا باهات بهم بزنه
آنیا:جدی میگی!؟!؟
بکی:صد در صد
آنیا اندر ذهن خود:چرا میفهمم چی میگه ولی نمیفهمم😑؟ ولی اونکه چیزی در باره ی دامیان نمی دونه.....میدونه؟😑:
_آنیا چاننننننن( ̄∇ ̄)
_آنیا چان بغلم کننننن
_آنیا نروووو( ̄∇ ̄)
_آنیا منو دوست داری؟
اگه به وابسته بود بود که فک کنم من باید دامیانو ول کنم درسته؟ :/ اما وقتی دامیان اینجوری میشه خیلی کیوته خیلیییییی دوسش دارم کاوایییییی≧﹏≦
بکی همینجوری به صحبت کردن ادامه میداد اما آنیا یه کلمه هم نمیفهمید:/
چند لحظه بعد آنیا حس کرد کسی تعقیبشون میکنه و زمزمه کرد:مایکل
بکی:چیزی گفتی؟
آنیا ترسید و گفت:اون داره تعقیبمون میکنه! اگه مثل دفعه ی قبل بخواد_
بکی:هیچ غلطی نمیتونه بکنه فقط خونسرد باش و ازش نترس اون هیچ پخی نیست
دقیقا چند ثانیه ی بعد آنیا دستی رو روی شونش احساس کرد و وقتی برگشت مایکلو دید همون لبخند احمقانه ی همیشگی روی لب هاش بود و سنگینی دستش به آنیا حس بدی رو منتقل میکرد
مایکل:شنیدم فصل جدید جنگ جاسوسان داره میاد قسمت اولشم تو سینما پخش میشه میای باهم بریم آنیا؟
آنیا تو ذهنش:یه طوری رفتار میکنه انگار نه انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده
آنیا به زور دست مایکلو پس زد و گفت:اگرم بخوام برم با دوستام و دامیان میرم
مایکل خندید و گفت:داری دعوتمو رد میکنی
بکی:ببخشید ولی منو آنیا حرف داریم
مایکل:خوب حرف بزنین😊
بکی تو ذهنش:چه سمج و پر رو عع!
_خوب شاید حرفاشون خصوصی باشه
مایکل پشت سرشو نگاه کرد و امیل و اوین رو دید
اوین:منو امیل میخوایم با بکی و آنیا بریم کلاس
مایکل:خوب برین😊
امیل:میخوایم اما یه مزاحمی اینجاست که ولمون نمیکنه و از رو هم نمیره
مایکل در حالی که همون لبخند احمقانه رو لباش بود راهشو کج کرد و رفت
(خوابگاه پسرانه ی آکادمی ادن ساعت ۹ شب)
_خوب بگو ببینم کسی که مزاحمش نشد؟
امیل:چرا
_کی؟
امیل:مایکل بودش. کل این یک هفته رو که نبودین مایکل هی آنیا سان رو دید میزد ولی امروز باهاش حرف زد
_تونستی بفهمی درباره ی چی حرف میزد با آنیا؟
امیل:فک کنم داشت بهش پیشنهاد قرار میداد که آنیا ردش کرد و یه چیز دیگه
_میشنوم
امیل:امروز مایکل زنگ آخر منو دید و بهم گفت یه پیامی براتون داره
_چی؟
امیل:اینجوری قایم میشی و پاچه خواراتو میزاری پادوی من هیچ فایده ای نداره من خیلی راحت آنیا رو ازت میدزدم
دامیان بلند خندید
_من فردا میام ولی شما دوتا همچنان مراقب این احمق خل چل باشین من آنیا رو به شما دوتا سپردما!
امیل:بله بله حواسمون هست دامیان ساما شب بخیر
_شبت بخیر
امیل تلفن رو قطع کرد
اوین:چیشد؟
امیل:فردا میاد ولی ما باید بازم مراقب باشیم
اوین:حالا از حق نگذریم آنیا واقعا خوشگله ها
امیل:خفه شو احمق! میخوای شر درست کنی کله پوک؟!
امیل:نههههههههه!!!منظورم اینه که وقتی بچه بودیم خیلی بهش میگفتیم زشت ولی کی فکرشو میکرد وقتی بزرگ شه انقد خوشگل شه؟
دیدگاه ها (۴۸)

ادامهانیا:نازم کن(چشماش بسه هست که بخوابه)دامیان شروع به ناز...

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

عشق حقیقیپارت:۴موقعیت کتاب خونهمانیا تو ذهن:هوممم چطوره یک ک...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

شروع رمان جدید:عشق حقیقیشخصیت اصلی:انیا دامیانشخصیت هایی که ...

عشقی حقیقی

بچه ها فعلا پارت ها رو مینویسم اگر حمایت بشه ادامه میدم

p8بچه ها رفتن سره کلاس تا مربی کرزش امد وگفت وسایلتون رو جعم...

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

#دروغی_که_واقعی_شد 🕊پارت 15چند دقیقه بعد،خوابگاه پسران👇🏼👇🏼لو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط