𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀
𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀
ماشین با سرعت در خیابانهای خلوت حرکت میکرد.
ات دستش را روی شیشه گذاشته بود و به چراغهای شهر خیره شده بود.
— جیمین...
— هوم؟
— چرا حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنی؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
— چون درست حدس زدی.
ات برگشت سمتش.
— چی؟!
جیمین با جدیت گفت:
— کسی که دنبالش بودیم، امشب خودش رو نشون داده.
ات قلبش فرو ریخت.
— کیه؟
جیمین جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک انبار قدیمی توقف کرد.
جیمین پیاده شد و به ات اشاره کرد که دنبالش بیاید.
درِ انبار باز شد.
یکی از افراد جیمین جلو آمد و گفت:
— رئیس، داخل منتظرتونه.
جیمین وارد شد.
ات پشت سرش قدم برداشت...
و همان لحظه، صدایی از تاریکی بلند شد:
— بالاخره اومدی، جیمین.
جیمین ایستاد.
چشمانش سرد شد.
— تو...
ات با شنیدن آن صدا خشکش زد.
چون صاحب صدا را میشناخت.
ماشین با سرعت در خیابانهای خلوت حرکت میکرد.
ات دستش را روی شیشه گذاشته بود و به چراغهای شهر خیره شده بود.
— جیمین...
— هوم؟
— چرا حس میکنم یه چیزی رو ازم پنهون میکنی؟
جیمین چند لحظه سکوت کرد.
— چون درست حدس زدی.
ات برگشت سمتش.
— چی؟!
جیمین با جدیت گفت:
— کسی که دنبالش بودیم، امشب خودش رو نشون داده.
ات قلبش فرو ریخت.
— کیه؟
جیمین جواب نداد.
چند دقیقه بعد ماشین جلوی یک انبار قدیمی توقف کرد.
جیمین پیاده شد و به ات اشاره کرد که دنبالش بیاید.
درِ انبار باز شد.
یکی از افراد جیمین جلو آمد و گفت:
— رئیس، داخل منتظرتونه.
جیمین وارد شد.
ات پشت سرش قدم برداشت...
و همان لحظه، صدایی از تاریکی بلند شد:
— بالاخره اومدی، جیمین.
جیمین ایستاد.
چشمانش سرد شد.
— تو...
ات با شنیدن آن صدا خشکش زد.
چون صاحب صدا را میشناخت.
- ۱۱۰
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط