خیانت به مایکی بانتن؟ هه
تو اتاق بودی و خیلی استرس داشتی...
همش میترسیدی مایکی بفهمه.. پس دنبال راهی بودی تا خلاص شی... چون اگه میفهمید، میکشتت.
چون مایکی همیشه یاندره فرم بود و میترسید تو هم بمیری
با صدای در رشته افکارت بهم خورد... یعنی کی بود؟ مایکی؟ نه
صدات زد... صدای کوکو بود... یکم حالت بهتر شد. ولی یه ترس دیگه شروع شد:
کوکو: ه.. هی ا/ت، م.. مایکی ا.. ازم خواست بگم برو اتاقش؛ خیلی مهمه!
با خودت گفتی اخر کاری، مایکی وقتی عاشقت شده بود بهت اختار داد که اگه خیانت کنی... پشیمونت میکنم
بلند شدی، به اتقش که رسیدی بار دیگه خودتو قانع کردی که نمیدونه
ولیـــ اونـــ رئیسهــ بانتنهـــ و راحتــــ گول نمیخورهــــ
درواقع اصلن گول نمیخورد
تونستی یه داستان چرت جور کنی
بریم ببینیم چی در انتظارته
ا/ت: سلام مایکی... کاری داری باهام؟
مایکی: به نظرم حدس میزنی چی شده
ا/ت: چی
مایکی: بگو چطور و چرا خیانت کردی
خون تو رگات یخ زد، سفید شدی
مایکی وقتی سکوتت رو دید تفنگش رو دراورد... اوند نزدیک و نشونه گرفت. به سرت
ا/ت: مایکی صب کنن
مایکی: چرا وقتی تو از حرفم اطاعت نکردی من گوش کنم پاپی کوچولو؟ ببخشید، ولی با جونت جبران میکنی..
چی کار میکنی؟ دو راه داری که هردوش افتضاحه
اگه بمیری:
مایکی داش به جنازه بی جونت نگاه میکرد...
انگار سگی که نافرمانی کردی رو میدید
مایکی: عزیزم گفته بودم زیباییت رو بجز من به کسی نشون بدی برات بد میشه، گوش ندادی
اگه زنده بمونی:
ا/ت: مایکی اول گوش کن.. التماس میکنمم
مایکی میخواست شلیک کنه ولی اسلحه رو پایین اورد
مایکی: یک دقیقه وقت داری
ا/ت: مایکی اونا یه ویدیو فوتوشاپ نشونم دادن که توش تو خودتو تسلیم کردی و گفتن اگه بهش خیانت نکنی میکشیمش... هق... مجبور.. هق بودم... ببخشید
مایکی بغلت کرد ولی به جلوت که نگا کردی رو تخت بودی
اون شب یه چیز فراتر از بی دی اس ام داشتین درواقع مایکی انقدر تند تلمبه میزد که فقد خودش بشه و تو درد بکشی
دیگه به تخت بستت و نه رنگ افتاب بود نه چیزی هرکاری هم میخواست میکرد
جان کراشت حمایت کنننن🗿🗿🗿🗿
همش میترسیدی مایکی بفهمه.. پس دنبال راهی بودی تا خلاص شی... چون اگه میفهمید، میکشتت.
چون مایکی همیشه یاندره فرم بود و میترسید تو هم بمیری
با صدای در رشته افکارت بهم خورد... یعنی کی بود؟ مایکی؟ نه
صدات زد... صدای کوکو بود... یکم حالت بهتر شد. ولی یه ترس دیگه شروع شد:
کوکو: ه.. هی ا/ت، م.. مایکی ا.. ازم خواست بگم برو اتاقش؛ خیلی مهمه!
با خودت گفتی اخر کاری، مایکی وقتی عاشقت شده بود بهت اختار داد که اگه خیانت کنی... پشیمونت میکنم
بلند شدی، به اتقش که رسیدی بار دیگه خودتو قانع کردی که نمیدونه
ولیـــ اونـــ رئیسهــ بانتنهـــ و راحتــــ گول نمیخورهــــ
درواقع اصلن گول نمیخورد
تونستی یه داستان چرت جور کنی
بریم ببینیم چی در انتظارته
ا/ت: سلام مایکی... کاری داری باهام؟
مایکی: به نظرم حدس میزنی چی شده
ا/ت: چی
مایکی: بگو چطور و چرا خیانت کردی
خون تو رگات یخ زد، سفید شدی
مایکی وقتی سکوتت رو دید تفنگش رو دراورد... اوند نزدیک و نشونه گرفت. به سرت
ا/ت: مایکی صب کنن
مایکی: چرا وقتی تو از حرفم اطاعت نکردی من گوش کنم پاپی کوچولو؟ ببخشید، ولی با جونت جبران میکنی..
چی کار میکنی؟ دو راه داری که هردوش افتضاحه
اگه بمیری:
مایکی داش به جنازه بی جونت نگاه میکرد...
انگار سگی که نافرمانی کردی رو میدید
مایکی: عزیزم گفته بودم زیباییت رو بجز من به کسی نشون بدی برات بد میشه، گوش ندادی
اگه زنده بمونی:
ا/ت: مایکی اول گوش کن.. التماس میکنمم
مایکی میخواست شلیک کنه ولی اسلحه رو پایین اورد
مایکی: یک دقیقه وقت داری
ا/ت: مایکی اونا یه ویدیو فوتوشاپ نشونم دادن که توش تو خودتو تسلیم کردی و گفتن اگه بهش خیانت نکنی میکشیمش... هق... مجبور.. هق بودم... ببخشید
مایکی بغلت کرد ولی به جلوت که نگا کردی رو تخت بودی
اون شب یه چیز فراتر از بی دی اس ام داشتین درواقع مایکی انقدر تند تلمبه میزد که فقد خودش بشه و تو درد بکشی
دیگه به تخت بستت و نه رنگ افتاب بود نه چیزی هرکاری هم میخواست میکرد
جان کراشت حمایت کنننن🗿🗿🗿🗿
۲۵.۵k
۱۵ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.