(باغبان دوراندیش).دوستی کزحد...
(باغبان دوراندیش).دوستی کزحد...
دریکی ازروزهای زیبای پاییزی هارونالرشید بهمراه جعغر برمکی برای گردش به یکی از باغهای خلیفه رفته بودند .ضمن گردش چشم هارون در لابلای شاخه های عریان وبدون برگ
به انار درشت وخوشرنگی افتاد هارونوجعفر بر مکی تقلا میکردند که انرا بچینند ولی میسر نمیشد .درنهایت به این نتیجهرسیدند یکی از اندو نفر روی دوش دیگری رفته وانار را بچیند
کار دوستی هارون وجعفر بجایی رسیده بود که هارون اصرار میکرد که جعفر برمکی رو دوشش رفته واین
کاررا انجام دهد ولی او.از روی شرم
امتنا میکرد ولی بااصرار هارون بر
دوشش بالارفت تا انار را بچیند باغبان پیر که خود از خاندان برامکه بود و از ازدورانها را نظاره می کرد از اینکار
به هراس افتاد وعاقبت این کار را خطرناک پیش بینی کرد......
پس از چیدن وخوردن انار وبگو وبخندهارون وجعفر قصد برگشتن داشتند که چشم هارون به باغبان افتاد.رو به باغبان کرد وگفت هر حاجتی که داری بگو تابراورده کنم باغبان
دور اندیش پس از قدری تآمل.گفت
تقاضایی دارماگر خلیفه اجازت دهند
بگویم خلیفه گفته بگو جانم !!!
باغبان با دلهره وترس گفت :دستخطی
میخواهم که مراازخاندان برامکه جدا
کند! خلیفه در حیرت شد وگفت ای احمق در روزگاری که همه خود به برامکه می چسبانند تو میخواهی از
انها جداشوی .باغبان با ترس گفت این است تقاضا وخواهش من .
خلیفه با ناباوری به کاتب دستور داد
تابنویسد این باغبان ازاین تاریخ به
بعداز خاندان برامکه نیست ورفت.
سالها گذشت وروزی امد که خلیفه
بر برامکه خشم گرفت وهمه انها رااز
دم تیغ گذراند.نوبت به باغبان رسید اورا دست وپا بسته به بارگاه بردند
جلاد سر رسید.ولی باغبان فریاد میزد
که من از خاندان برامکه نیستم.اما
همه به اومیخندیدند ....تاسرانجام
دستخط خلیفه رانشان داد وبدین ترتیب از دست جلاد نجات یافت
خلیفه اورا فرا خواند وگفت تو چه
جوری این سرانجام را میدانستی
باغبان گفت انروز که جعفررا بر دوش شما دیدم فهمیدم که این دوستی عمیق دشمنی عمیقی را در
پی دارد واز شما چنین تقاضایی کردم
هارون اورا تحسین کرد ودوباره به
باغ فرستاد تا به کارش ادامه دهد..
دریکی ازروزهای زیبای پاییزی هارونالرشید بهمراه جعغر برمکی برای گردش به یکی از باغهای خلیفه رفته بودند .ضمن گردش چشم هارون در لابلای شاخه های عریان وبدون برگ
به انار درشت وخوشرنگی افتاد هارونوجعفر بر مکی تقلا میکردند که انرا بچینند ولی میسر نمیشد .درنهایت به این نتیجهرسیدند یکی از اندو نفر روی دوش دیگری رفته وانار را بچیند
کار دوستی هارون وجعفر بجایی رسیده بود که هارون اصرار میکرد که جعفر برمکی رو دوشش رفته واین
کاررا انجام دهد ولی او.از روی شرم
امتنا میکرد ولی بااصرار هارون بر
دوشش بالارفت تا انار را بچیند باغبان پیر که خود از خاندان برامکه بود و از ازدورانها را نظاره می کرد از اینکار
به هراس افتاد وعاقبت این کار را خطرناک پیش بینی کرد......
پس از چیدن وخوردن انار وبگو وبخندهارون وجعفر قصد برگشتن داشتند که چشم هارون به باغبان افتاد.رو به باغبان کرد وگفت هر حاجتی که داری بگو تابراورده کنم باغبان
دور اندیش پس از قدری تآمل.گفت
تقاضایی دارماگر خلیفه اجازت دهند
بگویم خلیفه گفته بگو جانم !!!
باغبان با دلهره وترس گفت :دستخطی
میخواهم که مراازخاندان برامکه جدا
کند! خلیفه در حیرت شد وگفت ای احمق در روزگاری که همه خود به برامکه می چسبانند تو میخواهی از
انها جداشوی .باغبان با ترس گفت این است تقاضا وخواهش من .
خلیفه با ناباوری به کاتب دستور داد
تابنویسد این باغبان ازاین تاریخ به
بعداز خاندان برامکه نیست ورفت.
سالها گذشت وروزی امد که خلیفه
بر برامکه خشم گرفت وهمه انها رااز
دم تیغ گذراند.نوبت به باغبان رسید اورا دست وپا بسته به بارگاه بردند
جلاد سر رسید.ولی باغبان فریاد میزد
که من از خاندان برامکه نیستم.اما
همه به اومیخندیدند ....تاسرانجام
دستخط خلیفه رانشان داد وبدین ترتیب از دست جلاد نجات یافت
خلیفه اورا فرا خواند وگفت تو چه
جوری این سرانجام را میدانستی
باغبان گفت انروز که جعفررا بر دوش شما دیدم فهمیدم که این دوستی عمیق دشمنی عمیقی را در
پی دارد واز شما چنین تقاضایی کردم
هارون اورا تحسین کرد ودوباره به
باغ فرستاد تا به کارش ادامه دهد..
- ۱.۶k
- ۳۰ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط