ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست
استاد من و ددی من (۲)
یونگی:
منم بعد چند دقیقه رسیدم خونه خسته بودم پس رفتم بخابم
چند ساعت بعد
صدای زنگ گوشی
یونگی: این دیگه کیه لعنتی
الو
کوک: سلاام چطوریی
(کوک: دوست صمیمی یونگی)
یونگی: کوک چرا زنگ زدی
کوک: بیا بریم بار
یونگی: نه
کوک: من اومدم دم در خونت بایی
یونگی:
بلند شدم رفتم حموم اومدم بیرون موهامو خش کردم لباساما پوشیدم که صدای در امد
کوک: اماده شدیی
یونگی: اره بریم
کوک: ممنونم هیونگ تو هیچ وقت تو ذوقم نمیزنی
یونگی: معلومه، من ارزومه یه یچه مثل تو داشته باشم
کوک: مگه الان بچت نیستم
اخم
یونگی: اره هستی
خنده
یک ساعت بعد
یونگی:
کوک نیمه مست بود بود و یه دختر اومد سمتم و رو پام نشست
دختره: چطوره یکم حال کنیم
کوک: اون حالی نداره بهتره راهتو بکشی بری
یونگی:
دختره از رو پام بلند شد و کوک وایستاد و دستمو کشید از بار اومدیم بیرون کوک زیاد حال ش خوب نبود پس براش تاکسی گرفتم و ادرس خونشو گفتم منم رفتم خونه گرفتم خابیدم
الارم گوشی
یونگی:
بیدار شدم با کلی غر غر کارامو کردم و رفتم سمت مدرسه کوفتی سر راه کوک رو دیدم باهم رفتیم داخل مدرسه وارد کلاس شدیم نشستیم سر میزامون کنار هم بودیم
بعد چند دقیقه
جیمین:
رفتم تو کلاس همه سلام کردن
منم سلام کردم و درسو شروع کردم،بعد چند دقیقه صدای پچ پچ بچه ها دیگه عصابمو خورد بر گشتم و دیدم جونکوک کوک یونگی دارن حرف میزنن داد زدم
جیمین: جئون جونکوک و مین یونگی برین دفتر من همین الان
کوک: چرا اخه
جیمین: همین که گفتم
کوک:
منو یونگی از جامون بلند شدیم و رفتیم دفتر اقای پارک چند دقه هم نگذشته بود که در دفتر باز شد اقای پارک اومد تو و نشست روی صندلیش
جیمین:جئون چرا دیروز قایب بودی
کوک: ببخشید استاد پارک ولی حالم اصلا خوب نبود و نتونستم بیام
جیمین: باشه میتونی بری جئون ولی سر کلاس درستو گوش کن
کوک: چشم
یونگی:
کوک رفت بیرون پس چرا من نرم
منم داشتم میرفتم سمت در که آقای پارک صدام کرد
جیمین: مین من که نگفتم میتونی بری
یونگی: خب چرا شما که حرف نمی زنین پس یعنی کارم ندارین
جیمین: ع؟
یونگی: بله
جیمین: بیا اینجا
یونگی:
رفتم کنارش وایسادم بهم نگاه کرد
و دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش
افتادم روی پاهاش باتعجب بهش نگاه میکردم
جیمین: چیه چرا تعجب کردی؟
یونگی: اقای پارک این کارتون اصلا خوب نیست
یونگی:
خاستم بلند شم ولی نمیتونستم
یونگی: اقای پارک ولم کنین
جیمین: چرا مگه جات راحت نیست
یونگی: نه
داد
جیمین: باشه
یونگی:
سریع بلند شدم رفتم عقب تا دیگه دستش بهم نخوره که یهو...
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
بوس بای 😘❤🍓🍒🎀
یونگی:
منم بعد چند دقیقه رسیدم خونه خسته بودم پس رفتم بخابم
چند ساعت بعد
صدای زنگ گوشی
یونگی: این دیگه کیه لعنتی
الو
کوک: سلاام چطوریی
(کوک: دوست صمیمی یونگی)
یونگی: کوک چرا زنگ زدی
کوک: بیا بریم بار
یونگی: نه
کوک: من اومدم دم در خونت بایی
یونگی:
بلند شدم رفتم حموم اومدم بیرون موهامو خش کردم لباساما پوشیدم که صدای در امد
کوک: اماده شدیی
یونگی: اره بریم
کوک: ممنونم هیونگ تو هیچ وقت تو ذوقم نمیزنی
یونگی: معلومه، من ارزومه یه یچه مثل تو داشته باشم
کوک: مگه الان بچت نیستم
اخم
یونگی: اره هستی
خنده
یک ساعت بعد
یونگی:
کوک نیمه مست بود بود و یه دختر اومد سمتم و رو پام نشست
دختره: چطوره یکم حال کنیم
کوک: اون حالی نداره بهتره راهتو بکشی بری
یونگی:
دختره از رو پام بلند شد و کوک وایستاد و دستمو کشید از بار اومدیم بیرون کوک زیاد حال ش خوب نبود پس براش تاکسی گرفتم و ادرس خونشو گفتم منم رفتم خونه گرفتم خابیدم
الارم گوشی
یونگی:
بیدار شدم با کلی غر غر کارامو کردم و رفتم سمت مدرسه کوفتی سر راه کوک رو دیدم باهم رفتیم داخل مدرسه وارد کلاس شدیم نشستیم سر میزامون کنار هم بودیم
بعد چند دقیقه
جیمین:
رفتم تو کلاس همه سلام کردن
منم سلام کردم و درسو شروع کردم،بعد چند دقیقه صدای پچ پچ بچه ها دیگه عصابمو خورد بر گشتم و دیدم جونکوک کوک یونگی دارن حرف میزنن داد زدم
جیمین: جئون جونکوک و مین یونگی برین دفتر من همین الان
کوک: چرا اخه
جیمین: همین که گفتم
کوک:
منو یونگی از جامون بلند شدیم و رفتیم دفتر اقای پارک چند دقه هم نگذشته بود که در دفتر باز شد اقای پارک اومد تو و نشست روی صندلیش
جیمین:جئون چرا دیروز قایب بودی
کوک: ببخشید استاد پارک ولی حالم اصلا خوب نبود و نتونستم بیام
جیمین: باشه میتونی بری جئون ولی سر کلاس درستو گوش کن
کوک: چشم
یونگی:
کوک رفت بیرون پس چرا من نرم
منم داشتم میرفتم سمت در که آقای پارک صدام کرد
جیمین: مین من که نگفتم میتونی بری
یونگی: خب چرا شما که حرف نمی زنین پس یعنی کارم ندارین
جیمین: ع؟
یونگی: بله
جیمین: بیا اینجا
یونگی:
رفتم کنارش وایسادم بهم نگاه کرد
و دستمو گرفت و منو کشید سمت خودش
افتادم روی پاهاش باتعجب بهش نگاه میکردم
جیمین: چیه چرا تعجب کردی؟
یونگی: اقای پارک این کارتون اصلا خوب نیست
یونگی:
خاستم بلند شم ولی نمیتونستم
یونگی: اقای پارک ولم کنین
جیمین: چرا مگه جات راحت نیست
یونگی: نه
داد
جیمین: باشه
یونگی:
سریع بلند شدم رفتم عقب تا دیگه دستش بهم نخوره که یهو...
ادامه دارد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
بوس بای 😘❤🍓🍒🎀
- ۱۷۲
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط