پارت ۱۹۸

بعد از اینکه صبحونه تموم شد، ات همراه بقیه شروع کرد به جمع کردن میز.

با اینکه مامان جونگ‌کوک همچنان رفتار سردی باهاش داشت، ات چیزی به روی خودش نیاورد و مشغول جمع کردن ظرف‌ها شد.

چند دقیقه بعد که میز کاملاً جمع شد، ات دست‌هاش رو شست و وارد پذیرایی شد.

جونگ‌کوک روی مبل نشسته بود.

ات هم رفت و کنارش نشست.

جونگ‌کوک بدون اینکه چیزی بگه، دستش رو از پشت کمر ات رد کرد و روی بغلش گذاشت.

ات هم خیلی عادی خودش رو کمی بهش نزدیک‌تر کرد.

پدربزرگ که روی مبل روبه‌روی اون‌ها نشسته بود، مجله‌ای رو که دستش بود بست و رو به جمع گفت:

ـ «چند نفر از سهامدارهای شرکت قراره بیان اینجا. برای عرض تسلیت میان.»

همه نگاهشون رو به سمت پدربزرگ برگردوندن.

ـ «احتمالاً تا یکی دو ساعت دیگه می‌رسن. می‌خوام همه‌تون اینجا باشید.»

بعد مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:

ـ «البته اگه کسی کاری داره، می‌تونه تا قبل از اومدن مهمون‌ها بره اتاقش و کارش رو انجام بده. وقتی رسیدن، همه پایین باشید.»

یکی از خدمتکارها نزدیک ایستاده بود.

پدربزرگ نگاهش کرد.

ـ «شما.»

خدمتکار سریع جلو اومد.

ـ «بله قربان؟»

ـ «برو به یونا بگو مهمون داریم. بهش بگو خودش رو آماده کنه و بیاد پایین.»

ـ «چشم قربان.»

خدمتکار سرش رو خم کرد و از پذیرایی خارج شد.

چند دقیقه بعد، جونگ‌سو وارد شد و کنار ات نشست.

تهیونگ هم روی مبل تک‌نفره‌ی کنار جونگ‌کوک نشست.

جونگ‌سو هنوز هیجان داشت.

همین که نشست، رو به ات کرد و گفت:

ـ «ولی واقعاً قیافه ی یونا دیدن داشت.»

ات خندید.

ـ «خیلی عصبانی شده بود.»

جونگ‌سو با ذوق گفت:

ـ «عصبانی؟ فکر کنم اگه پدربزرگ اون‌جوری نمی‌زد روی میز، هنوز داشت جواب جونگ‌کوک رو می‌داد.»

تهیونگ خندید.

ـ «من بیشتر از همه از اون قسمت خوشم اومد که پدربزرگ دهن یونا رو بست.»

جونگ‌سو دستش رو بالا آورد.

ـ «دقیقاً!»

بعد رو به پدربزرگ کرد.

ـ «دسخوش، پدربزرگ. واقعاً به موقع زدی تو برجکش.»

پدربزرگ دوباره مجله‌اش رو باز کرد.

ـ «من فقط نمی‌خواستم صبحونه‌مون تبدیل به میدان جنگ بشه.»

جونگ‌سو خندید.

ـ «خب شد دیگه.»

ات هم لبخند زد.

ـ «حداقل آخرش ساکت شد.»

جونگ‌سو رو به ات گفت:

ـ «تو هم خیلی خونسرد بودی. من جای تو بودم احتمالاً یه چیزی بارش می‌کردم.»

ات شونه بالا انداخت.

ـ «ارزشش رو نداشت.»

جونگ‌سو با رضایت سر تکون داد.

ـ «آفرین. دقیقاً همین جواب رو دوست داشتم.»

جونگ‌کوک که تا اون لحظه چیزی نگفته بود، با تهیونگ مشغول صحبت شده بود و دستش همچنان دور کمر ات قرار داشت.

چند دقیقه‌ای گذشت.

جونگ‌سو ناگهان رو به جمع گفت:

ـ «بچه‌ها... یه فیلم بذاریم ببینیم؟»

تهیونگ گفت:

ـ «من موافقم.»

ات هم سرش رو تکون داد.

ـ «منم.»

جونگ‌کوک گفت:

ـ «باشه.»

جونگ‌سو با ذوق رو به پدربزرگ کرد.

ـ «شما هم هستی؟»

پدربزرگ حتی سرش رو از روی مجله بلند نکرد.

ـ «نه.»

جونگ‌سو خندید.

ـ «خب حداقل جواب دادی.»

بعد کنترل رو برداشت.

ـ «خب چی ببینیم؟»

هنوز کسی جواب نداده بود که مامان جونگ‌کوک از روی مبل بلند شد.

ـ «من می‌رم یه سر به آشپزخونه بزنم.»

و بدون اینکه منتظر جواب کسی بمونه، از پذیرایی خارج شد.

جونگ‌سو چند ثانیه نگاهش کرد.

بعد شونه بالا انداخت.

ـ «خب... پس خودش نمی‌خواد.»

جونگ‌هی لبخند زد.

ـ «ولش کن. تو فیلم رو بذار.»

جونگ‌سو رو به اون کرد.

ـ «چی ببینیم؟»

جونگ‌هی چند تا پیشنهاد داد.

تهیونگ هم یکی دیگه گفت.

ات هم یه فیلم پیشنهاد کرد.

آخر سر بعد از چند دقیقه بحث، جونگ‌سو بالاخره یکی رو انتخاب کرد.

ـ «همینه. دیگه کسی حق نداره نظر بده.»

تهیونگ خندید.

ـ «پس چرا از اول پرسیدی؟»

ـ «برای اینکه حس مشارکت داشته باشید.»

همه خندیدن.

جونگ‌سو نشست و فیلم رو پخش کرد.

جونگ‌هی هم کنار ات نشست.

چند دقیقه از فیلم گذشته بود که صدای گریه‌ی نینی از طبقه‌ی بالا اومد.

جونگ‌هی سریع خواست بلند بشه.

ـ «من می‌رم.»

ات همون لحظه گفت:

ـ «نه، بشین. فیلم ببین. من می‌رم.»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «آره. تو تازه نشستی.»

جونگ‌هی دوباره نشست.

ات از جاش بلند شد و از پله‌ها بالا رفت.

همین که ات از دیدشون خارج شد، جونگ‌هی آروم برگشت سمت جونگ‌کوک.

یه لبخند شیطنت‌آمیز روی لبش بود.

ـ «خب...»

جونگ‌کوک نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

ـ «چرا بچه نمیارید؟»

جونگ‌کوک بدون اینکه فکر خاصی بکنه، جواب داد:

ـ «خودش نمی‌خواد.»

جونگ‌هی ابروهاش رو بالا برد.

ـ «جدی؟»

ـ «آره.»

ـ «تو چی؟»

جونگ‌کوک شونه بالا انداخت.

ـ «من که مشکلی ندارم.»

جونگ‌هی لبخندش بیشتر شد.

ـ «مامان خوبی می‌شه.»

جونگ‌کوک خیلی عادی گفت:

ـ «آره. برای من که هست...»
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

سه پارتی✨شب بود و سالن سینما تقریباً شلوغ بود.ات و جونگ‌کوک ...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

چند پارتی بازیچه

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

پارت دهم

چند پارتی تهیونگ

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط