{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

contact 🍷

contact 🍷
#contract
𝑃𝑇11
_ امروز تولدمه، و تو فراموش کردی قرمزی.
ات چند بار پلک زد. انگار جمله‌ی جیمین بهش یاداوری کرده بود که نفس بکشه.
اما چیزی که بیشتر از خود جمله ذهنش رو درگیر کرد، لحن جیمین بود؛ اون بی‌تفاوتی ساختگی که زیرش رگه‌ای از دلخوری پنهان شده بود. بعد دهانش باز موند.
= تو...
جیمین ابروش رو بالا انداخت، اما پشت اون حالت خنثی، دلش منتظر بود. منتظر بود ات چیزی بگه که ثابت کنه تمام این مدت فقط خودش نبوده که حواسش به دیگری بوده. حتی یک جمله‌ی ساده هم می‌تونست تمام انتظار روزانه‌اش رو توجیه کند.
_ من چی؟
= تو واقعاً یه آدم غیرقابل‌تحملی.
_ اینو می‌دونستم. چیز جدیدی بگو.
ات با حرص نگاهش کرد، ولی بعد گوشه‌ی لبش بالا رفت. جیمین همون لبخند کوچولو رو دید و چیزی تو سینه‌اش آروم گرفت؛ هرچند هنوز از جواب واقعی خبری نبود. لبخند ات براش کافی نبود، اما اونقدر هم بی‌اهمیت نبود که بتونه نادیده‌اش بگیره.
= تو قلبت از سنگه، ولی تولدت مبارک مستر پارک.
_اوه دارلینگ،قلب سنگیم شکست
= امیدوارم تکه‌هاش رو خودت جمع کنی.
جیمین با چشمای خمار و قرمزش بهش خیره شد.
= حالا که تبریک گفتم، می‌تونم بخوابم؟
چهره‌اش بی‌تفاوت موند، اما چیزی توی نگاهش تغییر کرد. انگار تبریک کوتاه ات هم براش کافی بود و هم نبود. دلش می‌خواست بپرسه که چرا اینقدر دیر، چرا فقط بعد از اینکه خودش یادآوری کرد، اما غرورش اجازه نمی‌داد شادی کوچیکش رو با گلایه خراب کنه.
_ البته.
از جلوی ات کنار رفت و به طرف تخت رفت.
ات با تعجب نگاهش کرد. انتظار داشت دوباره طعنه‌ای بشنوه، ولی جیمین بدون حرف اضافه روی تخت دراز کشید و دستش رو زیر سرش گذاشت.
= اِممم... کجا داری می‌خوابی؟!
_ روی تخت. فکر کردم این یکی رو دیگه بتونی تشخیص بدی.
=اما این اتاق منه.
_ و منم شوهرت هستم. ظاهراً امشب هر دومون باید با حقایق تلخ زندگی کنار بیایم.
ات بالش کوچیکی رو برداشت و به طرفش پرت کرد.
جیمین به‌راحتی گرفتش و کنارش گذاشت.
_ خشونت تو شب تولدم؟ واقعاً ناامیدکننده‌ست قرمزی.
= پاشو برو اتاق خودت.
_ نه.
= جیمین!
_ ات.
پسرک به طرفش برگشت و دستش رو گرفت. ات هنوز داشت اعتراض می‌کرد که جیمین به‌آرومی به سمت خودش کشیدش و از پشت در آغوشش گرفت.
= هی! گفتم ولم کن!
_ میدونم.
= پس ولم کن!
_ نه.
ات سعی کرد بازوش رو کنار بزنه، اما جیمین چونه‌اش رو روی شونه‌ی دختر گذاشت. گرمای بدنش از پشت به ات منتقل می‌شد و همین نزدیکی ساده، بیشتر از هر طعنه‌ای ات رو بی‌قرار می‌کرد.
_ یه روز کامل منو ندیدی، حالا پنج دقیقه هم نمی‌تونی تحملم کنی؟
= تمام روز جلوی چشمم بودی!
_ پس حداقل از نظر بینایی مشکلی نداری.
= تو واقعاً روانی‌ای!
ات دوباره خواست از آغوشش بیرون بیاد. جیمین کمی سرش رو پایین آورد و بوسه‌ی کوتاهی روی گردنش گذاشت.
حرکتش ناگهانی بود و ات برای لحظه‌ای ساکت شد. دستش روی بازوی جیمین بی‌حرکت موند و خودش از اینکه چرا فوراً پسش نزد، جا خورد. جیمین هم برای یک لحظه نفسش رو حبس کرد؛ انگار منتظر بود ات اون رو کنار بزنه و از اینکه این اتفاق نیفتاد، جرئت بیشتری پیدا کرده بود، اما هنوز نمی‌دانست این سکوت را باید اجازه بداند یا فقط غافلگیری.
جیمین لب‌هاش رو کنار گوش دختر برد و نجوا کرد.
_ گفته بودم به پسرعموهام نزدیک نشی.
ات بالاخره به خودش اومد.
= جی که فانه، جان هم خیلی خیلی کیوته، من دوستشون دارم.
بازوی جیمین دور کمرش باقی موند، اما این بار چیزی نگفت. فقط نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت ات ثابت موند؛ سکوتی که بیشتر از هر طعنه‌ای حرف داشت. ات نمی‌دید، اما انگشت‌های جیمین روی لباسش کمی جمع شده بودند؛ نه اینقدر که دردناک باشد، فقط به اندازه‌ای که حسادتش رو پنهان کنه.
ات با شیطنت ادامه داد:
= مخصوصاً جان! خیلی بامزه‌ست.
_ چه عالی.
جیمین چند ثانیه ساکت موند. چهره‌اش تغییری نکرد، اما انگشت‌هاش دور کمر ات کمی شل شد؛ نه اونقدر که رهاش کنه، فقط اونقدر که دختر تغییرش را حس کنه. نگاهش از صورت ات پایین افتاد و برای لحظه‌ای به دست خودش خیره موند؛ انگار از اینکه حتی همین تماس رو هم نمی‌تونست بدون حس مالکیت تحمل کنه، از خودش دلخور بود.
_ و من چیم؟
ات شونه بالا انداخت.
= نظری ندارم.
نگاه جیمین از صورتش کنار رفت.
خیلی زود، اوقدر زود که ات متوجهش نشد.
پسر نگاهش رو به نقطه‌ای نامعلوم دوخت. دلش می‌خواست یه جواب دیگه بشنوه، حتی یه جواب مسخره یا یه توهین تازه. هر چیزی جز این. برای چند لحظه به خودش گفت که سؤالش فقط شوخی بوده، اما سنگینی سکوت ات اجازه نمی‌داد این دروغ رو باور کنه.
ـــــ
ادامه کامنتا خیلی طولانی شد این پارت.
لایکارو 40 برسونید 🧸
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۷)

contact 🍷#contract𝑃𝑇10ویو هویج:تولدها همیشه روزهای مهمی توی ...

درخواستی

پارت ۱۹۵

چندپارتی یونگی

the lost leaves/رمان جیمین

dark life = 39

#in_your_eyespart_10۰ویو کایلاچند ثانیه...کوک حتی نفس هم نمی...

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت 1 ]از صبح تهیونگ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط