. (یزدگرد سوم اخرین پادشاه ساسانی )
. (یزدگرد سوم اخرین پادشاه ساسانی )
. یزدگرد که بود.؟؟؟
خسرو پرویز پادشاهی خوشگذران وعیاش ودرنتیجه زنان وفرزندان زیا
دیداشت که همه انها رادرقلعه ای شبیه زندان زیرنظر نگهبانان جهت جلو گیری ازسرکشی وقیام احتمالی نگهداری میکرد..یکی ازاین فرزندان. شیرویه بود که پدر رابا۱۷تن از بردران خود کشت ویکی از کشته شده گان
برادرش بنام شهریار بود. شهریار جوان خوش سیما ورشید ی بود و
همواره ازاین وضع ناراخت وبارها از مادر خواسته بود تا یکی از ندیمه ها
یش راجهت همصحبتی برایش بفرس تد ولی مادرش از ترس خسرو زیربار
نمی رفت تا اینکه دلش سوخت و
مخفیانه با فریفتن نگهبانان ورشوه
کلان ندیمه ای رافرستاد.واین امر موقعی خراب شد که متوحه شدند
که ندیمه که نامش ماه آفرین بودابستن شده است. که این خود مصیبت زا بود.انها حیران ودر مانده
مخفیانه اورا از قلعه بیرون برده و
شبانه به شهر اصطخر ودر باغ عموی
ماه آفرین یعنی هرمز کشوادگان که
خود از رجال مهم سیاسی دربار سا
سانی بود بردند ولی تااین خبر بگوش خسرو پرویز و دیگر ان رسیده و
مامورانی را جهت پیدا کردن انها به این طرف وانطرف فرستاد ند که بی
نتیجه بود این مادر وپسر سالها در اطاقی در گوشه ای از باغ هرمز بسر
برده وهرمز چون پدری مهربان از انها
مراقبت میکرد این پسر که اسمش
خسرو بود همواره به هرمز ارباب می گفت واکنون جوان ۱۵ساله ای شده بود هرمزهمیشه با احترام خاص به
اونگاه میکرد بطوری که این امر سبب شده بود که بقیه مردم هم دیدگاهی
خاص به انها پیدا کنند یکروز که
خسرو طبق معمول اورا ارباب صدا
کرد هرمز او رااز این کار منع ودستور
داد از این پس نباید به اوارباب بگوید
این امر باعث تعجب خسرو شده و مادر رازیر سوال برد واورا مجبور کرد
که باید پدرش رامعرفی کند،،،زیرا مادرش از ترس کشته شدن فرزند
نمی توانست هویت اورا فاش سازد
ولی انروزمجبور شد فقط بگوید که تو از نصب بزرگانی هستیکه اگر هم
بگویم باور نخواهی کرد وبا گریه از خانه بیرون رفت.این وضع ادامه داشت تا روز موعود فرارسید وپس از
اتفاقات درون قصر ساسانی ومرگ
تمام خاندان شاهی رستم فرخ زاد
ودیگر بزرگان که هنوز به خاندان
ساسانی وفادار مانده بودند ودنبال فردی از تخمه این شاهان میگشتند از
وجود خسرو خبردار شده وهییتی
همراه با رستم فرخزاد به اصطخرامد
ند انها به خانه هرمز کشواندگان وبه
همراه او به خانه ماه افرین وخسرو
رفتند اتفاقا خسرو در خانه نبود وپس از مدتی انتظار بخانه امد وقتی وارد
شد وان افراد را بالباسهای رسمی دید
تعجب کرد ..تعجب اوزمانی بیشتر شدکه دید همه با احترام بر پا خواسته وتعظیم کردند خسرو بر
گشت وپشت سرش رانگاه کرد کسی نبود.حیران مانده بودکه رستم فرخ
زاد گفت شاهنشاها ما امده ایم تا شما را بدربار ببریم وجریان اتفاقات وقتل
پدرش را چنین گفت که بعد از ازاد شدن پدرت بابرادرانش از طرف خسر و پرویزوهنگامیکه پدرت قصد دیدن
شما را داشت شیرویه همه رابقتل رساند ....تا کور شدن اذر میدخت و...
اکنون غیر از شما کسی نیست تا سکان این کشتی را بدست گرفته و
مملکت رانجات دهدوو...ولی خسرو گفت که شما میدانید که من در محیطی بزرگ شده ام که هنور الفبای حکومت
رانمیدانم چگونه میتوانم کشوری با
این عظمت رابچرخانم..هرمز و رستم فرخزاد وموبدان یکصدا گفتند تو نباید از کار سلطنت بیم وهراس داشته باشی زیرا ما قول میدهیم که
بایاریاهورامزدا همواره در تمام کارها
اموزگارخوبی برای تو باشیم.خسرو پس از شنیدن این سخنان رو به اتشکده اصطخر کرده وگفت ایا سوگند میخورید که بدون چونو چرا از من اطاعت کنید ؟همه حاضرین در حالیکه سر از پا نمیشناختند یکصدا
گفتند ما مطیع امر شاهنشاه بوده و سوگند میخوریم انچه فرمان دهی اطاعت کنیم.ورستم فرخزاد و موبد موبدان که از اوضاع پایتخت اگاه بودند به خسرو پیشنهاد دادند که همان ساعت به اتشکده اصطخر رفته تاج گذاری کرده وعاظم پایتخت شده
ورسما زمام وامور را بدست گیرد
بدین ترتیب دوران پادشاهی خسرو
بانام یزگرد سوم شروع شد.....ع
. یزدگرد که بود.؟؟؟
خسرو پرویز پادشاهی خوشگذران وعیاش ودرنتیجه زنان وفرزندان زیا
دیداشت که همه انها رادرقلعه ای شبیه زندان زیرنظر نگهبانان جهت جلو گیری ازسرکشی وقیام احتمالی نگهداری میکرد..یکی ازاین فرزندان. شیرویه بود که پدر رابا۱۷تن از بردران خود کشت ویکی از کشته شده گان
برادرش بنام شهریار بود. شهریار جوان خوش سیما ورشید ی بود و
همواره ازاین وضع ناراخت وبارها از مادر خواسته بود تا یکی از ندیمه ها
یش راجهت همصحبتی برایش بفرس تد ولی مادرش از ترس خسرو زیربار
نمی رفت تا اینکه دلش سوخت و
مخفیانه با فریفتن نگهبانان ورشوه
کلان ندیمه ای رافرستاد.واین امر موقعی خراب شد که متوحه شدند
که ندیمه که نامش ماه آفرین بودابستن شده است. که این خود مصیبت زا بود.انها حیران ودر مانده
مخفیانه اورا از قلعه بیرون برده و
شبانه به شهر اصطخر ودر باغ عموی
ماه آفرین یعنی هرمز کشوادگان که
خود از رجال مهم سیاسی دربار سا
سانی بود بردند ولی تااین خبر بگوش خسرو پرویز و دیگر ان رسیده و
مامورانی را جهت پیدا کردن انها به این طرف وانطرف فرستاد ند که بی
نتیجه بود این مادر وپسر سالها در اطاقی در گوشه ای از باغ هرمز بسر
برده وهرمز چون پدری مهربان از انها
مراقبت میکرد این پسر که اسمش
خسرو بود همواره به هرمز ارباب می گفت واکنون جوان ۱۵ساله ای شده بود هرمزهمیشه با احترام خاص به
اونگاه میکرد بطوری که این امر سبب شده بود که بقیه مردم هم دیدگاهی
خاص به انها پیدا کنند یکروز که
خسرو طبق معمول اورا ارباب صدا
کرد هرمز او رااز این کار منع ودستور
داد از این پس نباید به اوارباب بگوید
این امر باعث تعجب خسرو شده و مادر رازیر سوال برد واورا مجبور کرد
که باید پدرش رامعرفی کند،،،زیرا مادرش از ترس کشته شدن فرزند
نمی توانست هویت اورا فاش سازد
ولی انروزمجبور شد فقط بگوید که تو از نصب بزرگانی هستیکه اگر هم
بگویم باور نخواهی کرد وبا گریه از خانه بیرون رفت.این وضع ادامه داشت تا روز موعود فرارسید وپس از
اتفاقات درون قصر ساسانی ومرگ
تمام خاندان شاهی رستم فرخ زاد
ودیگر بزرگان که هنوز به خاندان
ساسانی وفادار مانده بودند ودنبال فردی از تخمه این شاهان میگشتند از
وجود خسرو خبردار شده وهییتی
همراه با رستم فرخزاد به اصطخرامد
ند انها به خانه هرمز کشواندگان وبه
همراه او به خانه ماه افرین وخسرو
رفتند اتفاقا خسرو در خانه نبود وپس از مدتی انتظار بخانه امد وقتی وارد
شد وان افراد را بالباسهای رسمی دید
تعجب کرد ..تعجب اوزمانی بیشتر شدکه دید همه با احترام بر پا خواسته وتعظیم کردند خسرو بر
گشت وپشت سرش رانگاه کرد کسی نبود.حیران مانده بودکه رستم فرخ
زاد گفت شاهنشاها ما امده ایم تا شما را بدربار ببریم وجریان اتفاقات وقتل
پدرش را چنین گفت که بعد از ازاد شدن پدرت بابرادرانش از طرف خسر و پرویزوهنگامیکه پدرت قصد دیدن
شما را داشت شیرویه همه رابقتل رساند ....تا کور شدن اذر میدخت و...
اکنون غیر از شما کسی نیست تا سکان این کشتی را بدست گرفته و
مملکت رانجات دهدوو...ولی خسرو گفت که شما میدانید که من در محیطی بزرگ شده ام که هنور الفبای حکومت
رانمیدانم چگونه میتوانم کشوری با
این عظمت رابچرخانم..هرمز و رستم فرخزاد وموبدان یکصدا گفتند تو نباید از کار سلطنت بیم وهراس داشته باشی زیرا ما قول میدهیم که
بایاریاهورامزدا همواره در تمام کارها
اموزگارخوبی برای تو باشیم.خسرو پس از شنیدن این سخنان رو به اتشکده اصطخر کرده وگفت ایا سوگند میخورید که بدون چونو چرا از من اطاعت کنید ؟همه حاضرین در حالیکه سر از پا نمیشناختند یکصدا
گفتند ما مطیع امر شاهنشاه بوده و سوگند میخوریم انچه فرمان دهی اطاعت کنیم.ورستم فرخزاد و موبد موبدان که از اوضاع پایتخت اگاه بودند به خسرو پیشنهاد دادند که همان ساعت به اتشکده اصطخر رفته تاج گذاری کرده وعاظم پایتخت شده
ورسما زمام وامور را بدست گیرد
بدین ترتیب دوران پادشاهی خسرو
بانام یزگرد سوم شروع شد.....ع
- ۷.۹k
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط