قسمت ۱۰
چند روز از عروسی می گذشت ولی اوضاع مثل قبل از عروسی بود،هنوز نتونستم بیش از چند کلمه با ویلیام حرف بزنم و یا نتونستم ی دقیقه ارتباط چشمی باهاش برقرار کنم . باورش برام سخته که اون هیولا الان شوهر من هست،ویلیام خیلی تلاش میکنه که با من مهربون باشه ولی هیچ کدوم از کارهای که میکنه نمیتونه اون شب داخل هتل رو برام جبران کنه . آخرین بارم برام ی گربه خرید . فکر کنم قبلا بهش گفتم از نژاد خیابونی خوشم میاد،اسمش رو گذاشتم لولو خیلی گوگولی هست . شاید اگه اون شب هرگز اون کار رو نمیکرد بهترین مرد روی کل جهان می شد .
الان صبح شنبه هست و ویلیام خونهاست پس طبق روال قبل فقط برای نهار و شام از اتاق میام بیرون . صبحونه ها رو خوابم پس مشکلی برام پیش نمی یاد ولی اگه می شد این دوتا وعده رو هم داخل اتاق بخورم خیلی خوب میشد .
ماری در اتاقم رو زد و گفت پستچی ی بسته برای آقا آورده،میشه شما بهش بدید؟ جواب دادم خوب چرا خودت نمی ری بهش بدی؟ گفت آقا دوست ندارند زنی وارد باشگاهشون بشه . در ذهنم گفتم ویلیام چرا اینقدر زر میزنه . رو به ماری گفتم خوب به ی مرد بگو بره گفت آقا از اون روزی که شما آمدید برای راحتی شما تمام آقایون خونه رو به ی جایی دیگه منتقل کردند . چشمام از تعجب باز شد و داخل ذهنم به ویلیام گفت [فکر می کنی تمام مردا ها شبیه تو هیز هستند؟] و بهش ناسزا گفتم و کمی هم او را مورد تمسخر قرار دادم .
ماری افکارم رو پاره کرد و گفت خانم میشه بسته رو ببرید؟ خواستم بپیچونمش که دیدم خیلی مظلومانه نگاهم می کنه و روم نشد بهش بگم نه.
در راه باشگاه به ویلیام می گفتم خاک تو سرت الان وقت ورزش کردن هست نادون؟ و ناسزای نبود که داخل ذهنم بهش نداده باشم . جلوی در باشگاه رسیدم و در زدم کسی جوابم رو نداد پس رفتم داخل . ويليام رو دیدم . رو زمین نشسته بود و استراحت میکرد، عرق کرده بود و نفس نفس می زد . بدنش زیبا بود انگار با دقت نشسته باشی و بدنش رو بتراشی . خوش آب و گل بود . نه اون متوجه من بود نه من متوجه خودم که در چه موقعیتی قرار دارم . آب دهنم را قورت دادم و حرارت بدنم را حس کردم . آلان که بهش فکر می کنم اگه اون پشتش به من نبود و منو اون لحظه می دید چه خیالی می کرد . از سر جاش بلند شد و برگشت ، منو دید و با صدای گرفتهای گفت:عروسکم چی شده؟تب داری؟ با لکنت گفتم برات یک بسته آمده،بسته رو گذاشتم و رفتم بدون اینکه کلمهای اضافه بگم . رفتم داخل اتاقم و در را قفل کردم و بهش تکیه کردم ؛نشستهام و سرم رو با دستم،قلبم داشت از دهنم بیرون می آمد،دست هام شروع به لرزش کرده بود ، بلند شدم و رفتم جلوی آينه ؛ دیدم سر تا پایم سرخ شده و بدتر از اون لبخند بی دلیلی بود که روی لبام ظاهر شده بود . دوست داشتم گریه کنم . دارز کشیدم و سعی کردم بدون فکر کردن بهش و تصور کردن اون لحظه چشمام رو ببندم که نمیشد.
---------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند
الان صبح شنبه هست و ویلیام خونهاست پس طبق روال قبل فقط برای نهار و شام از اتاق میام بیرون . صبحونه ها رو خوابم پس مشکلی برام پیش نمی یاد ولی اگه می شد این دوتا وعده رو هم داخل اتاق بخورم خیلی خوب میشد .
ماری در اتاقم رو زد و گفت پستچی ی بسته برای آقا آورده،میشه شما بهش بدید؟ جواب دادم خوب چرا خودت نمی ری بهش بدی؟ گفت آقا دوست ندارند زنی وارد باشگاهشون بشه . در ذهنم گفتم ویلیام چرا اینقدر زر میزنه . رو به ماری گفتم خوب به ی مرد بگو بره گفت آقا از اون روزی که شما آمدید برای راحتی شما تمام آقایون خونه رو به ی جایی دیگه منتقل کردند . چشمام از تعجب باز شد و داخل ذهنم به ویلیام گفت [فکر می کنی تمام مردا ها شبیه تو هیز هستند؟] و بهش ناسزا گفتم و کمی هم او را مورد تمسخر قرار دادم .
ماری افکارم رو پاره کرد و گفت خانم میشه بسته رو ببرید؟ خواستم بپیچونمش که دیدم خیلی مظلومانه نگاهم می کنه و روم نشد بهش بگم نه.
در راه باشگاه به ویلیام می گفتم خاک تو سرت الان وقت ورزش کردن هست نادون؟ و ناسزای نبود که داخل ذهنم بهش نداده باشم . جلوی در باشگاه رسیدم و در زدم کسی جوابم رو نداد پس رفتم داخل . ويليام رو دیدم . رو زمین نشسته بود و استراحت میکرد، عرق کرده بود و نفس نفس می زد . بدنش زیبا بود انگار با دقت نشسته باشی و بدنش رو بتراشی . خوش آب و گل بود . نه اون متوجه من بود نه من متوجه خودم که در چه موقعیتی قرار دارم . آب دهنم را قورت دادم و حرارت بدنم را حس کردم . آلان که بهش فکر می کنم اگه اون پشتش به من نبود و منو اون لحظه می دید چه خیالی می کرد . از سر جاش بلند شد و برگشت ، منو دید و با صدای گرفتهای گفت:عروسکم چی شده؟تب داری؟ با لکنت گفتم برات یک بسته آمده،بسته رو گذاشتم و رفتم بدون اینکه کلمهای اضافه بگم . رفتم داخل اتاقم و در را قفل کردم و بهش تکیه کردم ؛نشستهام و سرم رو با دستم،قلبم داشت از دهنم بیرون می آمد،دست هام شروع به لرزش کرده بود ، بلند شدم و رفتم جلوی آينه ؛ دیدم سر تا پایم سرخ شده و بدتر از اون لبخند بی دلیلی بود که روی لبام ظاهر شده بود . دوست داشتم گریه کنم . دارز کشیدم و سعی کردم بدون فکر کردن بهش و تصور کردن اون لحظه چشمام رو ببندم که نمیشد.
---------------------------
#تیک_تاک #ایران #مرگ_بر_امریکا #اینستاگرام #یوتیوب #گوگل #انگیزشی #ویسگون #کیپاپ #کیدراما #مود #ترند
- ۱۳.۱k
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط