چندپارتی تهیونگ
پارت ۱
*این فقط یه فیکه و هیچ تشابهی به واقعیت نداره و توسط ذهن نویسنده نوشته شده
صدای بسته شدن در اتاق خواب توی خونه پیچید.
ات چند قدم عقب رفت و کنار دیوار ایستاد.
چشمهاش هنوز از شدت عصبانیت خیس بود، ولی دیگه اشکی نمیریخت.
تهیونگ هم همونجا ایستاده بود.
نفسهاش سنگین بود.
چند ثانیه قبل...
همهچیز خیلی بدتر از چیزی شده بود که هر دوتاشون فکر میکردن.
بحثی که اولش فقط با چند جمله شروع شده بود، تبدیل شده بود به داد زدن، جواب دادن، بلندتر شدن صداها...
و بعد اون لحظهای که تهیونگ کنترلش رو از دست داده بود.
سیلیای که به صورت ات زده بود.
خود تهیونگ هم انگار هنوز باورش نمیشد دستش بالا رفته.
چند ثانیه فقط به ات خیره موند.
ـ ات...
ات سریع صورتش رو برگردوند.
ـ حرف نزن.
صدای ات میلرزید.
ـ فقط... حرف نزن.
تهیونگ لبهاشو به هم فشار داد.
ـ من...
ـ گفتم حرف نزن!
این بار ات داد زد.
تهیونگ ساکت شد.
ات دستش رو روی صورتش گذاشت و چند لحظه چشمهاشو بست.
نه فقط از درد.
بیشتر از شوکی که هنوز توی وجودش بود.
تهیونگ هیچوقت باهاش اینطوری رفتار نکرده بود.
هیچوقت.
این همون مردی بود که شبها قبل از خواب پتو رو روی ات میکشید، موهاشو از روی صورتش کنار میزد و وقتی ات خوابش نمیبرد، تا صبح کنارش میموند.
اما امشب...
همون دستها باعث شده بودن ات چند قدم ازش فاصله بگیره.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
ات همون لحظه خودش رو عقب کشید.
تهیونگ همونجا خشکش زد.
همین حرکت کوچیک ات بیشتر از هر چیزی بهش فهموند چه کاری کرده.
آروم گفت:
ـ باشه...
ات چیزی نگفت.
ـ من میرم.
ات بالاخره نگاهش کرد.
ـ کجا؟
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ روی کاناپه میخوابم.
ات لبخند تلخی زد.
ـ خوبه.
تهیونگ چند ثانیه منتظر موند.
شاید ته دلش انتظار داشت ات جلوشو بگیره.
ولی ات فقط برگشت سمت پنجره.
ـ برو.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، صدای باز و بسته شدن کمد توی پذیرایی اومد.
ات روی تخت نشسته بود.
همون تختی که هر شب کنار هم میخوابیدن.
همون جایی که تهیونگ عادت داشت قبل از خواب دستش رو دور کمرش بندازه.
ات به سمت جای خالی کنار خودش نگاه کرد.
بالش تهیونگ هنوز اونجا بود.
ات دستش رو جلو برد و گوشهی بالش رو لمس کرد.
بعد سریع دستش رو پس کشید.
ـ احمق...
چشمهاش دوباره پر شد.
ولی اشکهاش رو پاک کرد.
نمیخواست گریه کنه.
حداقل نه برای اون.
از پذیرایی صدای تهیونگ اومد.
ـ ات؟
ات جواب نداد.
چند ثانیه بعد صدای آرومش دوباره شنیده شد.
ـ آب میخوای؟
ات چشمهاشو بست.
ـ نه.
ـ چیزی لازم نداری؟
ـ نه.
یه سکوت طولانی.
بعد:
ـ باشه.
صدای قدمهای تهیونگ دور شد.
ات روی تخت دراز کشید و پتو رو تا روی شونههاش کشید.
ولی خوابش نمیبرد.
چشمهاشو بست.
باز کرد.
دوباره بست.
باز کرد.
هر بار تصویر چند دقیقه قبل جلوی چشمش میاومد.
دست تهیونگ.
صدای دعوا.
حرفهایی که زده شده بود.
و بعد...
اون سکوت سنگین.
اون طرف، تهیونگ روی کاناپه نشسته بود.
چراغها خاموش بودن و فقط نور کم تلویزیون روی صورتش میافتاد.
ولی اصلاً حواسش به تلویزیون نبود.
دستهاشو به هم قفل کرده بود و سرش پایین بود.
چند بار نفس عمیق کشید.
بعد زیر لب گفت:
ـ من چه غلطی کردم...
چشمهاشو بست.
اون لحظه دوباره توی ذهنش پخش شد.
خودش همون لحظه فهمیده بود اشتباه کرده.
اما دیگه دیر شده بود.
بلند شد و یه لیوان آب خورد.
بعد دوباره برگشت سمت کاناپه.
پتو رو برداشت.
ولی چند لحظه همونطور ایستاد.
نگاهش رفت سمت راهروی اتاق خواب.
دلش میخواست بره پیش ات.
فقط بشینه کنار تخت.
فقط بگه متأسفه.
اما میدونست الان شاید حتی دیدنش هم حال ات رو بدتر کنه.
پس دوباره روی کاناپه نشست.
گوشی رو برداشت.
صفحهی چت ات رو باز کرد.
چند کلمه تایپ کرد:
«ات، من...»
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«ببخشید.»
باز هم پاکش کرد.
آخرش فقط گوشی رو خاموش کرد.
ـ نه...
زیر لب گفت:
ـ الان وقتش نیست.
حدود یک ساعت گذشت.
ات هنوز بیدار بود.
صدای خفیف حرکت تهیونگ از پذیرایی میاومد.
بعد همهچیز ساکت شد.
ات به سقف نگاه کرد.
با خودش گفت شاید خوابیده.
ولی چند دقیقه بعد، صدای خیلی آروم تهیونگ رو شنید.
ـ ات؟
ات جواب نداد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ میدونم بیداری.
ات چشمهاشو بست.
ـ چی میخوای؟
صدای تهیونگ خیلی آروم بود.
ـ فقط میخواستم بدونی...
مکث کرد.
ـ نمیخوام ازت چیزی بخوام.
ات چیزی نگفت.
ـ فقط...
صدای تهیونگ شکست.
ـ متأسفم.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
*این فقط یه فیکه و هیچ تشابهی به واقعیت نداره و توسط ذهن نویسنده نوشته شده
صدای بسته شدن در اتاق خواب توی خونه پیچید.
ات چند قدم عقب رفت و کنار دیوار ایستاد.
چشمهاش هنوز از شدت عصبانیت خیس بود، ولی دیگه اشکی نمیریخت.
تهیونگ هم همونجا ایستاده بود.
نفسهاش سنگین بود.
چند ثانیه قبل...
همهچیز خیلی بدتر از چیزی شده بود که هر دوتاشون فکر میکردن.
بحثی که اولش فقط با چند جمله شروع شده بود، تبدیل شده بود به داد زدن، جواب دادن، بلندتر شدن صداها...
و بعد اون لحظهای که تهیونگ کنترلش رو از دست داده بود.
سیلیای که به صورت ات زده بود.
خود تهیونگ هم انگار هنوز باورش نمیشد دستش بالا رفته.
چند ثانیه فقط به ات خیره موند.
ـ ات...
ات سریع صورتش رو برگردوند.
ـ حرف نزن.
صدای ات میلرزید.
ـ فقط... حرف نزن.
تهیونگ لبهاشو به هم فشار داد.
ـ من...
ـ گفتم حرف نزن!
این بار ات داد زد.
تهیونگ ساکت شد.
ات دستش رو روی صورتش گذاشت و چند لحظه چشمهاشو بست.
نه فقط از درد.
بیشتر از شوکی که هنوز توی وجودش بود.
تهیونگ هیچوقت باهاش اینطوری رفتار نکرده بود.
هیچوقت.
این همون مردی بود که شبها قبل از خواب پتو رو روی ات میکشید، موهاشو از روی صورتش کنار میزد و وقتی ات خوابش نمیبرد، تا صبح کنارش میموند.
اما امشب...
همون دستها باعث شده بودن ات چند قدم ازش فاصله بگیره.
تهیونگ یه قدم جلو رفت.
ات همون لحظه خودش رو عقب کشید.
تهیونگ همونجا خشکش زد.
همین حرکت کوچیک ات بیشتر از هر چیزی بهش فهموند چه کاری کرده.
آروم گفت:
ـ باشه...
ات چیزی نگفت.
ـ من میرم.
ات بالاخره نگاهش کرد.
ـ کجا؟
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت.
ـ روی کاناپه میخوابم.
ات لبخند تلخی زد.
ـ خوبه.
تهیونگ چند ثانیه منتظر موند.
شاید ته دلش انتظار داشت ات جلوشو بگیره.
ولی ات فقط برگشت سمت پنجره.
ـ برو.
تهیونگ سرش رو پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
چند دقیقه بعد، صدای باز و بسته شدن کمد توی پذیرایی اومد.
ات روی تخت نشسته بود.
همون تختی که هر شب کنار هم میخوابیدن.
همون جایی که تهیونگ عادت داشت قبل از خواب دستش رو دور کمرش بندازه.
ات به سمت جای خالی کنار خودش نگاه کرد.
بالش تهیونگ هنوز اونجا بود.
ات دستش رو جلو برد و گوشهی بالش رو لمس کرد.
بعد سریع دستش رو پس کشید.
ـ احمق...
چشمهاش دوباره پر شد.
ولی اشکهاش رو پاک کرد.
نمیخواست گریه کنه.
حداقل نه برای اون.
از پذیرایی صدای تهیونگ اومد.
ـ ات؟
ات جواب نداد.
چند ثانیه بعد صدای آرومش دوباره شنیده شد.
ـ آب میخوای؟
ات چشمهاشو بست.
ـ نه.
ـ چیزی لازم نداری؟
ـ نه.
یه سکوت طولانی.
بعد:
ـ باشه.
صدای قدمهای تهیونگ دور شد.
ات روی تخت دراز کشید و پتو رو تا روی شونههاش کشید.
ولی خوابش نمیبرد.
چشمهاشو بست.
باز کرد.
دوباره بست.
باز کرد.
هر بار تصویر چند دقیقه قبل جلوی چشمش میاومد.
دست تهیونگ.
صدای دعوا.
حرفهایی که زده شده بود.
و بعد...
اون سکوت سنگین.
اون طرف، تهیونگ روی کاناپه نشسته بود.
چراغها خاموش بودن و فقط نور کم تلویزیون روی صورتش میافتاد.
ولی اصلاً حواسش به تلویزیون نبود.
دستهاشو به هم قفل کرده بود و سرش پایین بود.
چند بار نفس عمیق کشید.
بعد زیر لب گفت:
ـ من چه غلطی کردم...
چشمهاشو بست.
اون لحظه دوباره توی ذهنش پخش شد.
خودش همون لحظه فهمیده بود اشتباه کرده.
اما دیگه دیر شده بود.
بلند شد و یه لیوان آب خورد.
بعد دوباره برگشت سمت کاناپه.
پتو رو برداشت.
ولی چند لحظه همونطور ایستاد.
نگاهش رفت سمت راهروی اتاق خواب.
دلش میخواست بره پیش ات.
فقط بشینه کنار تخت.
فقط بگه متأسفه.
اما میدونست الان شاید حتی دیدنش هم حال ات رو بدتر کنه.
پس دوباره روی کاناپه نشست.
گوشی رو برداشت.
صفحهی چت ات رو باز کرد.
چند کلمه تایپ کرد:
«ات، من...»
پاکش کرد.
دوباره نوشت:
«ببخشید.»
باز هم پاکش کرد.
آخرش فقط گوشی رو خاموش کرد.
ـ نه...
زیر لب گفت:
ـ الان وقتش نیست.
حدود یک ساعت گذشت.
ات هنوز بیدار بود.
صدای خفیف حرکت تهیونگ از پذیرایی میاومد.
بعد همهچیز ساکت شد.
ات به سقف نگاه کرد.
با خودش گفت شاید خوابیده.
ولی چند دقیقه بعد، صدای خیلی آروم تهیونگ رو شنید.
ـ ات؟
ات جواب نداد.
تهیونگ ادامه داد:
ـ میدونم بیداری.
ات چشمهاشو بست.
ـ چی میخوای؟
صدای تهیونگ خیلی آروم بود.
ـ فقط میخواستم بدونی...
مکث کرد.
ـ نمیخوام ازت چیزی بخوام.
ات چیزی نگفت.
ـ فقط...
صدای تهیونگ شکست.
ـ متأسفم.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۶۴.۹k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط