فیک تهکوک وارث زار

پارت دوم | خانه‌ای که دروغ می‌گفت

جونگ‌کوک تمام شب نتوانست بخوابد.

جمله‌ی تهیونگ مدام در ذهنش تکرار می‌شد:

«به هیچ‌کس توی این خونه اعتماد نکن.»

صبح روز بعد، وقتی برای صبحانه پایین رفت، تقریباً همه‌ی اعضای خانواده‌ی کیم سر میز بودند.

اما چیزی عجیب بود.

همین که جونگ‌کوک وارد شد، صحبت‌ها قطع شد.

همه به او نگاه کردند.

یکی از زن‌های خانواده لبخند زد.

— صبح بخیر، جونگ‌کوک.

جونگ‌کوک نشست.

— صبح بخیر.

تهیونگ روبه‌رویش نشسته بود و حتی یک بار هم نگاهش نکرد.

جونگ‌کوک زیر میز آرام پایش را به پای تهیونگ زد.

تهیونگ سرش را بالا آورد.

جونگ‌کوک با نگاه پرسید: «چی شده؟»

تهیونگ خیلی کوتاه سرش را تکان داد؛ یعنی بعداً.

اما همان لحظه صدای پیرمرد بلند شد:

— امشب باید مراسم زار برگزار بشه.

قاشق از دست جونگ‌کوک افتاد.

— مراسم چی؟

پیرمرد نگاهش کرد.

— زار.

تهیونگ ناگهان جدی شد.

— پدربزرگ، قرار نبود بهش چیزی بگی.

— حالا دیگه قراره وارد خانواده بشه. باید بدونه.

جونگ‌کوک با سردرگمی پرسید:

— این «زار» دقیقاً چیه؟

هیچ‌کس جواب نداد.

پیرمرد فقط گفت:

— چیزی که نسل‌به‌نسل در خانواده‌ی ما وجود داشته.

جونگ‌کوک به تهیونگ نگاه کرد.

— تو می‌دونی؟

تهیونگ آرام گفت:

— آره.

— و چرا ازش می‌ترسی؟

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

— چون آخرین باری که مراسم برگزار شد، یک نفر ناپدید شد.

سکوت سنگینی روی میز افتاد.

جونگ‌کوک با تعجب پرسید:

— کی؟

تهیونگ نگاهش را به پیرمرد دوخت.

— برادرم.


---

آن شب، خانه کاملاً تغییر کرده بود.

چراغ‌های سالن خاموش شده بودند و فقط چند چراغ کم‌نور روشن بود.

جونگ‌کوک کنار تهیونگ ایستاده بود.

— هنوزم می‌تونی منو از این ازدواج منصرف کنی.

تهیونگ نگاهش کرد.

— اگه می‌تونستم، الان اینجا نبودی.

صدای ضربه‌های آرامی از طبقه‌ی پایین می‌آمد.

جونگ‌کوک آهسته پرسید:

— مراسم شروع شده؟

تهیونگ جواب نداد.

در عوض، دستگیره‌ی در را گرفت.

— باید بری توی اتاقت.

— چرا؟

— چون اگه امشب صدایی شنیدی، نباید در رو باز کنی.

جونگ‌کوک خندید.

— تهیونگ، داری منو می‌ترسونی.

— جدی می‌گم.

تهیونگ برای چند لحظه نگاهش کرد.

— هر اتفاقی افتاد، در رو باز نکن.

و رفت.


---

نیمه‌شب بود.

جونگ‌کوک در اتاقش نشسته بود که ناگهان صدایی از راهرو شنید.

تق… تق… تق…

سه ضربه.

جونگ‌کوک از جا بلند شد.

دوباره:

تق… تق… تق…

رفت سمت در.

دستش روی دستگیره قرار گرفت.

اما جمله‌ی تهیونگ یادش آمد.

«در رو باز نکن.»

چند ثانیه بعد، صدای آرامی از پشت در آمد:

— جونگ‌کوک…

جونگ‌کوک یخ زد.

صدای تهیونگ بود.

— جونگ‌کوک، در رو باز کن.

دستش دوباره سمت دستگیره رفت.

اما چیزی درست نبود.

تهیونگ همیشه او را «جونگ‌کوک» صدا می‌زد، اما صدای پشت در عجیب و بی‌احساس بود.

جونگ‌کوک عقب رفت.

— تهیونگ؟

سکوت.

بعد همان صدا گفت:

— من بهت نگفتم به هیچ‌کس اعتماد کنی؟

جونگ‌کوک نفسش بند آمد.

چون صدای تهیونگ از پشت سرش آمد:

— آره. نگفتم.

جونگ‌کوک برگشت.

تهیونگ وسط اتاق ایستاده بود.

رنگش پریده بود.

جونگ‌کوک با ترس به در نگاه کرد.

صدای پشت در دوباره آمد:

— جونگ‌کوک…

تهیونگ خیلی آرام گفت:

— اون من نیستم.

و درست همان لحظه…

دستگیره‌ی در شروع به چرخیدن کرد.

--------------------------------------
.
.
.
ادامه دارد.
دو پارت گذاشتم به خاطر یکی از دوستام

#بی‌تی‌اس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیک‌تهکوک #تهکوک
دیدگاه ها (۳۵)

پارت ۱۶

معامله p34تهیونگ پیام را خواند و اخمش عمیق‌تر شد.کوک: «نمی‌خ...

Borrowed Life PART:2همه خشکشون زد.^ لینا... درسته قبلاً به...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۱ | «مهمان ناخوانده» ساعت...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت یازدهمکوک به نایک خیره مانده بو...

پارت نهم: انتخابسکوت اتاق سنگین شده بود.جونگ‌کوک به پیام روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط