پارت ۱۶۴ رمان کت رنگی بخش اول
پارت ۱۶۴ رمان کت رنگی بخش اول
#جویی
کوک: باید برگردی خونه جویی!
من: انتظار داری با این حالت ولت کنم؟
کوک: من خوبم !
من: خوب نیستی !...
کوک: تو نمیدونی به من چی گذشت!!
من: اره نمیدونم هنوز عزیزانم کنارم هستن !
کوک: اولش که منو با بی رحمی رد کردی ! بعدشم به سختی تورو از قلبمبیرون کردم ! ... سومی رو دیدم ! اما اونم منو ترک کرد!
من: من نمیتونم چیزی بگم ! ... فقط ..
دستامو روی صورتش گذاشتم ! اشک هاشو پاک کردم و موهاشو کنار زدم. انتظار داشتم دوباره دستمو کنار بزنه ولی اینکار نکرد و با مهربونی و یه غم عمیق توی نگاهش نگاهم میکرد.... بغلش کردم... محکم بغلش کردم. افتادم گریه ! از اینکه اینطوری جلوی من داشت ذره ذره آب میشد خیلی ناراحت شدم
#جونگکوک
خیلی سعی کردم از خودم جداش کنم اما محکم منو گرفته بود... دیگه بی حرکت وایستادم گریه میکرد. انقدر بی احساس شده بودم که از گریه کردنش ناراحت نشدم ..
جویی: کوک ! ... میدونم خیلی سخته ! خیلیی سخته اما بدون تو با ارزشی ! میدونی الان سومی داره می بینه که داری به خودت آسیب میزنی! اونم ناراحت میکنی!
من: اون اگه میخواست من ناراحت نشم می جنگید برای زندگی کردن!
جویی: جونگ کوک ! اشتباه نکن ! اون خیلی آسیب دیده بود...
من: جویی! .. اهع!😭 من .. از درون خورد شدم! انتظار نداشته باش سریع برگردم به حالت عادی !
جویی: اگه بزاری کمکت کنم زودتر سر پا میشی !
از خودم جداش کردم و با عصبانیت از روی مبل بلند شدم!
متعجب نگاهم میکرد...
من: اشتباه میکنی! بودن تو بیشتر منو آزار میده!...😥
جویی: چی؟
من: اینکه یه زمانی عاشقت بودم منو آزار میده !!... خیلی میخوایی ادای آدم های خوب رو در بیاری ولی اینو قبول کن اولین کسی که قلبمو شکست تو بودی جویی!! ... تو از سومی هم بی رحم تری !! 😓
جویی: ج..جونگ کوک !🥺💔
من: برو بیرون نمیخوام ببینمت !... دیگه اینجا هم نیا!
#جویی
کوک: باید برگردی خونه جویی!
من: انتظار داری با این حالت ولت کنم؟
کوک: من خوبم !
من: خوب نیستی !...
کوک: تو نمیدونی به من چی گذشت!!
من: اره نمیدونم هنوز عزیزانم کنارم هستن !
کوک: اولش که منو با بی رحمی رد کردی ! بعدشم به سختی تورو از قلبمبیرون کردم ! ... سومی رو دیدم ! اما اونم منو ترک کرد!
من: من نمیتونم چیزی بگم ! ... فقط ..
دستامو روی صورتش گذاشتم ! اشک هاشو پاک کردم و موهاشو کنار زدم. انتظار داشتم دوباره دستمو کنار بزنه ولی اینکار نکرد و با مهربونی و یه غم عمیق توی نگاهش نگاهم میکرد.... بغلش کردم... محکم بغلش کردم. افتادم گریه ! از اینکه اینطوری جلوی من داشت ذره ذره آب میشد خیلی ناراحت شدم
#جونگکوک
خیلی سعی کردم از خودم جداش کنم اما محکم منو گرفته بود... دیگه بی حرکت وایستادم گریه میکرد. انقدر بی احساس شده بودم که از گریه کردنش ناراحت نشدم ..
جویی: کوک ! ... میدونم خیلی سخته ! خیلیی سخته اما بدون تو با ارزشی ! میدونی الان سومی داره می بینه که داری به خودت آسیب میزنی! اونم ناراحت میکنی!
من: اون اگه میخواست من ناراحت نشم می جنگید برای زندگی کردن!
جویی: جونگ کوک ! اشتباه نکن ! اون خیلی آسیب دیده بود...
من: جویی! .. اهع!😭 من .. از درون خورد شدم! انتظار نداشته باش سریع برگردم به حالت عادی !
جویی: اگه بزاری کمکت کنم زودتر سر پا میشی !
از خودم جداش کردم و با عصبانیت از روی مبل بلند شدم!
متعجب نگاهم میکرد...
من: اشتباه میکنی! بودن تو بیشتر منو آزار میده!...😥
جویی: چی؟
من: اینکه یه زمانی عاشقت بودم منو آزار میده !!... خیلی میخوایی ادای آدم های خوب رو در بیاری ولی اینو قبول کن اولین کسی که قلبمو شکست تو بودی جویی!! ... تو از سومی هم بی رحم تری !! 😓
جویی: ج..جونگ کوک !🥺💔
من: برو بیرون نمیخوام ببینمت !... دیگه اینجا هم نیا!
۱۸.۳k
۲۶ تیر ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.