{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم
خالی نشود سینـه ، مگر زار بگریم

از درد ، چنانم کـه تسلّی نشود دل
صـد بار اگر گویم و صـد بار بگریم

نالیدن من درغم روی تو عجب نیست
دستم نرسد بر تو و ناچار بگریم

در خلوت وصلت دگران صدر نشینند
ظلم است که من در پس دیوار بگریم

عمری غم عشق تو نهان داشتم ، اما
امروز چنانم کـه : در انـظار بگریم

من طاقت مهجوری ازین بیش ندارم
وقت است که : درحسرت دلدار بگریم

جانم به لب است از غم جانان، بگذارید
بسیار کنم نالـه و بسیار بگریم
دیدگاه ها (۱)

ناگهان آیینه حیران شد،گمان کردم توییماه پشت ابر پنهان شد،گما...

از تمام دلتنگی ها،اشک ها و شکایت ها بگذرم،باید اعتراف کنم ما...

گفتی چه خبر؟ از تو چه پنهان خبری نیستدر زندگی ام، غیر زمستان...

باز کن نغمه جانسوزی از آن ساز امشبتا کنی عقده اشک از دل من ب...

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم خالی نشود سینه ، مگر زار بگر...

خونین جگرم بگذر و بگذار بگریم خالی نشود سینه ، مگر زار بگر...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است ...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است ک...

حافظ شیرازیای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آ...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است ک...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است ...

ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است ک...

‍ ای پادشه خوبان داد از غم تنهاییدل بی تو به جان آمد وقت است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط