dark life = 27
شب سوم، تهیونگ بالاخره اومد.
در رو باز کرد بدون اینکه در بزنه. ات روی تخت نشسته بود، یه کتاب توی دستش بود، ولی واقعاً نمیخوند. منتظر بود. تهیونگ وارد شد و در رو پشت سرش بست. ولی این بار قفل نکرد. ات این رو دید. یه تغییر کوچیک. یه تغییر مهم.
تهیونگ به سمتش اومد. صورتش خسته بود، ولی چشمهاش همون برق همیشگی رو داشت. یه برق خطرناک. روی لبهٔ تخت، روبروی ات، نشست. فاصلهشون کم بود. زانوهای تهیونگ تقریباً به پاهاش میخورد. ولی این بار، تهیونگ بهش دست نزد. فقط نگاهش کرد.
«خب...» صداش آرام بود. «سه روزه که داری با خدمتکارهای من دوست میشی. داری ازشون اطلاعات میکشی. داری نقشه میکشی.»
ات قلبش ایستاد، ولی صورتش رو کنترل کرد. نباید میترسید. نباید نشون میداد. «تو همهچیز رو میدونی، مگه نه؟ پس چرا کاری نکردی؟»
تهیونگ لبخند زد. ولی این بار لبخندش سرد نبود. یه جور تحسین توش بود. «چون میخواستم ببینم تا کجا میری. و...» مکث کرد. نگاهش روی صورت ات چرخید. «...چون ازت خوشم اومده. این اتِ جدید. این دختری که به جای گریه کردن، داره بازی میکنه. اینو بیشتر دوست دارم.»
ات اخم کرد. «من بازی نمیکنم. من دارم زنده میمونم.»
تهیونگ سرش رو کج کرد. «زنده موندن؟ یا انتقام گرفتن؟»
سکوت. ات جواب نداد. تهیونگ بلند شد و به سمت پنجره رفت. پشتش به ات بود. صداش یه جور دیگه بود. شاید برای اولین بار، یه ذره شکسته. «میدونی، ات... من همه رو کشتم که بهم خیانت کردن. خونوادم، دوستام، حتی کسایی که فقط یه لحظه بهم شک کردن. ولی تو... تو اولین کسی هستی که بهم دروغ نگفتی. حتی وقتی داشتی نقشه میکشیدی، روت نشد بهم دروغ بگی. چرا؟»
ات نفس عمیقی کشید. بلند شد و چند قدم به سمتش برداشت. پشتش ایستاد. «چون دروغ گفتن به یه دیوونه، فایده نداره. تو همهچیز رو میفهمی. پس چرا وقت تلف کنم؟»
تهیونگ برگشت. نگاهش تیره بود، ولی یه چیز دیگه توش بود. یه چیز نرم. یه چیز ترسناک. «میدونی... اگه یه روز از اینجا فرار کنی، من دنبالت میآم. همهجا. تا آخر دنیا. و وقتی پیدات کردم...» دستش رو دراز کرد و صورت ات رو توی دستش گرفت. آروم. «...این بار فقط تنبیهت نمیکنم. این بار، میکشمت. چون نمیتونم تحمل کنم تو رو با یکی دیگه ببینم. حتی با فکر یکی دیگه.»
ات توی دستهاش لرزید، ولی نه از ترس. از هیجان. از قدرت. حالا میفهمید که تهیونگ چقدر عمیقاً وابستهش شده. و این، بزرگترین سلاح ات بود.
«تهیونگ...» زمزمه کرد. «تو نمیتونی منو بکشی. چون اگه بکشی، تنها میشی. و تو از تنهایی میترسی. بیشتر از هرچیزی.»
تهیونگ یه لحظه خشک شد. دستش روی صورت ات سرد شد. بعد یه دفعه، خندهای کرد. خندهای بلند، از ته دل، ولی با یه لبهٔ تیز. «آفرین... آفرین به این ذهن کوچیک و خطرناکت.» دستش رو عقب کشید. یه قدم عقب رفت. «ولی یه چیز رو فراموش کردی، ات. من از تنهایی میترسم، ولی از خیانت بیشتر. و اگه یه روز حس کنم داری بهم خیانت میکنی...»
دستش رو برد سمت جیبش و یه چاقوی جیبی کوچیک و براق رو بیرون آورد. تیغهش رو باز کرد و توی نور کم اتاق، درخشید. «...اون وقت، جونت رو میگیرم. ولی قبلش، کاری میکنم که آرزو کنی مرده بودی.»
ات به چاقو نگاه کرد. بعد به چشمهای تهیونگ. و لبخند زد. یه لبخند واقعی. «تهیونگ... تو فکر میکنی من از مرگ میترسم؟ من الان سه ماهه که مردهم. تو منو کشتی. حالا فقط یه روح مونده که داره بازی میکنه. پس چاقوت رو بذار کنار. چون ترسوندن یه مرده، فایده نداره.»
تهیونگ چاقو رو پایین آورد. بهش خیره شد. یه لحظه، فقط یه لحظه، توی چشمهاش چیزی برق زد. یه چیزی که شبیه ترس بود. ترس از اینکه شاید... شاید واقعاً طعمهش رو از دست داده باشه. شاید ات دیگه اون دختر ترسیدهٔ اول نباشه. شاید حالا اون باشه که باید بترسه.
چاقو رو بست و توی جیبش گذاشت. بعد بدون هیچ کلمهای، به سمتش برگشت و از اتاق بیرون رفت. در رو محکم بست، ولی این بار... قفل نکرد.
ات همونجا ایستاد. به در بسته نگاه کرد. نفس عمیقی کشید. قلبش تند میزد. بازی شروع شده بود. و برای اولین بار، تهیونگ بود که عقبنشینی کرده بود.
---
همون شب، ات توی دفترچهای که مخفیانه از خدمتکارها گرفته بود، اولین یادداشتش رو نوشت:
«امروز اولین قدم رو برداشتم. تهیونگ ترسید. نه از من، از حقیقت. از اینکه تنهاست. باید این ترس رو بیشتر کنم. باید بهش ثابت کنم که کنترل همهچیز دست اون نیست. و برای این کار، به یه نفر بیرون از این خونه نیاز دارم. به جیمین. باید یه راهی پیدا کنم که به برادرم پیام بدم. حتی اگه آخرین کارم باشه.»
دفترچه رو زیر تشک تخت مخفی کرد و چشمهاش رو بست. برای اولین بار بعد از مدتها، خوابش برد. خواب جیمین رو دید. خواب آزادی. خواب انتقام.
در رو باز کرد بدون اینکه در بزنه. ات روی تخت نشسته بود، یه کتاب توی دستش بود، ولی واقعاً نمیخوند. منتظر بود. تهیونگ وارد شد و در رو پشت سرش بست. ولی این بار قفل نکرد. ات این رو دید. یه تغییر کوچیک. یه تغییر مهم.
تهیونگ به سمتش اومد. صورتش خسته بود، ولی چشمهاش همون برق همیشگی رو داشت. یه برق خطرناک. روی لبهٔ تخت، روبروی ات، نشست. فاصلهشون کم بود. زانوهای تهیونگ تقریباً به پاهاش میخورد. ولی این بار، تهیونگ بهش دست نزد. فقط نگاهش کرد.
«خب...» صداش آرام بود. «سه روزه که داری با خدمتکارهای من دوست میشی. داری ازشون اطلاعات میکشی. داری نقشه میکشی.»
ات قلبش ایستاد، ولی صورتش رو کنترل کرد. نباید میترسید. نباید نشون میداد. «تو همهچیز رو میدونی، مگه نه؟ پس چرا کاری نکردی؟»
تهیونگ لبخند زد. ولی این بار لبخندش سرد نبود. یه جور تحسین توش بود. «چون میخواستم ببینم تا کجا میری. و...» مکث کرد. نگاهش روی صورت ات چرخید. «...چون ازت خوشم اومده. این اتِ جدید. این دختری که به جای گریه کردن، داره بازی میکنه. اینو بیشتر دوست دارم.»
ات اخم کرد. «من بازی نمیکنم. من دارم زنده میمونم.»
تهیونگ سرش رو کج کرد. «زنده موندن؟ یا انتقام گرفتن؟»
سکوت. ات جواب نداد. تهیونگ بلند شد و به سمت پنجره رفت. پشتش به ات بود. صداش یه جور دیگه بود. شاید برای اولین بار، یه ذره شکسته. «میدونی، ات... من همه رو کشتم که بهم خیانت کردن. خونوادم، دوستام، حتی کسایی که فقط یه لحظه بهم شک کردن. ولی تو... تو اولین کسی هستی که بهم دروغ نگفتی. حتی وقتی داشتی نقشه میکشیدی، روت نشد بهم دروغ بگی. چرا؟»
ات نفس عمیقی کشید. بلند شد و چند قدم به سمتش برداشت. پشتش ایستاد. «چون دروغ گفتن به یه دیوونه، فایده نداره. تو همهچیز رو میفهمی. پس چرا وقت تلف کنم؟»
تهیونگ برگشت. نگاهش تیره بود، ولی یه چیز دیگه توش بود. یه چیز نرم. یه چیز ترسناک. «میدونی... اگه یه روز از اینجا فرار کنی، من دنبالت میآم. همهجا. تا آخر دنیا. و وقتی پیدات کردم...» دستش رو دراز کرد و صورت ات رو توی دستش گرفت. آروم. «...این بار فقط تنبیهت نمیکنم. این بار، میکشمت. چون نمیتونم تحمل کنم تو رو با یکی دیگه ببینم. حتی با فکر یکی دیگه.»
ات توی دستهاش لرزید، ولی نه از ترس. از هیجان. از قدرت. حالا میفهمید که تهیونگ چقدر عمیقاً وابستهش شده. و این، بزرگترین سلاح ات بود.
«تهیونگ...» زمزمه کرد. «تو نمیتونی منو بکشی. چون اگه بکشی، تنها میشی. و تو از تنهایی میترسی. بیشتر از هرچیزی.»
تهیونگ یه لحظه خشک شد. دستش روی صورت ات سرد شد. بعد یه دفعه، خندهای کرد. خندهای بلند، از ته دل، ولی با یه لبهٔ تیز. «آفرین... آفرین به این ذهن کوچیک و خطرناکت.» دستش رو عقب کشید. یه قدم عقب رفت. «ولی یه چیز رو فراموش کردی، ات. من از تنهایی میترسم، ولی از خیانت بیشتر. و اگه یه روز حس کنم داری بهم خیانت میکنی...»
دستش رو برد سمت جیبش و یه چاقوی جیبی کوچیک و براق رو بیرون آورد. تیغهش رو باز کرد و توی نور کم اتاق، درخشید. «...اون وقت، جونت رو میگیرم. ولی قبلش، کاری میکنم که آرزو کنی مرده بودی.»
ات به چاقو نگاه کرد. بعد به چشمهای تهیونگ. و لبخند زد. یه لبخند واقعی. «تهیونگ... تو فکر میکنی من از مرگ میترسم؟ من الان سه ماهه که مردهم. تو منو کشتی. حالا فقط یه روح مونده که داره بازی میکنه. پس چاقوت رو بذار کنار. چون ترسوندن یه مرده، فایده نداره.»
تهیونگ چاقو رو پایین آورد. بهش خیره شد. یه لحظه، فقط یه لحظه، توی چشمهاش چیزی برق زد. یه چیزی که شبیه ترس بود. ترس از اینکه شاید... شاید واقعاً طعمهش رو از دست داده باشه. شاید ات دیگه اون دختر ترسیدهٔ اول نباشه. شاید حالا اون باشه که باید بترسه.
چاقو رو بست و توی جیبش گذاشت. بعد بدون هیچ کلمهای، به سمتش برگشت و از اتاق بیرون رفت. در رو محکم بست، ولی این بار... قفل نکرد.
ات همونجا ایستاد. به در بسته نگاه کرد. نفس عمیقی کشید. قلبش تند میزد. بازی شروع شده بود. و برای اولین بار، تهیونگ بود که عقبنشینی کرده بود.
---
همون شب، ات توی دفترچهای که مخفیانه از خدمتکارها گرفته بود، اولین یادداشتش رو نوشت:
«امروز اولین قدم رو برداشتم. تهیونگ ترسید. نه از من، از حقیقت. از اینکه تنهاست. باید این ترس رو بیشتر کنم. باید بهش ثابت کنم که کنترل همهچیز دست اون نیست. و برای این کار، به یه نفر بیرون از این خونه نیاز دارم. به جیمین. باید یه راهی پیدا کنم که به برادرم پیام بدم. حتی اگه آخرین کارم باشه.»
دفترچه رو زیر تشک تخت مخفی کرد و چشمهاش رو بست. برای اولین بار بعد از مدتها، خوابش برد. خواب جیمین رو دید. خواب آزادی. خواب انتقام.
- ۲۹.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط