زیبای کوچک فریبکار
part⁸
،(…اون موقع شاید لازم بشه روشِ تنبیهت رو تغییر بدیم.)
صبحِ من، به جایِ نورِ ملایمِ خورشید، با یه جبههیِ وحشتناک شروع شد..
صدایِ خندههایِ شیطانیِ متیو و تئودور از پشتِ در میاومد و بعد... *شِلاااااک!* یه سطلِ آبِ یخ، دقیقاً رویِ سر و صورتم خالی شد. نفسم بند اومد، بدنم از سرمایِ استخونسوز لرزید و با یه فریادِ بیاختیار از تخت پریدم بیرون.
((لعنتیها! کلهپوکهایِ احمق!)) با تمامِ توان داد زدم، اما تنها جوابی که گرفتم، صدایِ قهقههیِ متیو و تئودور بود که انگار داشتند از لذتِ بیحدومرزشون میمردن. رفتم سمتِ در، اما درِ اتاقِ من، دراکو با یه طلسمِ قفلِ محکم، بسته بودش. منِ بدبخت، پشتِ در گیر افتاده بودم، در حالی که لباسهایِ خیس و چسبناک بهم چسبیده بود.
نگاهم به ساعت افتاد. قلبم وایساد. *اسنیپ!* لعنت به این زندگی! اگه حتی یه ثانیه هم دیر میرسیدم، اسنیپ جوری باهام برخورد میکرد که حتی جادوگرهایِ خونآشام هم ازش میترسیدن.
با یه سرعتِ غیرانسانی، خودم رو به حمام رسوندم. ده دقیقهیِ تمام، مثلِ یه ماشینِ برنامهریزیشده، هم آبِ گرم کشیدم، هم مسواک زدم و هم موهام رو شستم. فقط یه مشکلی وجود داشت؛ وقتی خواستم با سشوار موهام رو خشک کنم، یهو یه پودرِ سفیدِ عجیبی از تویِ سشوار پاشید رویِ موهایِ نیمهخشکِ من! انگار متیو و تئودور حتی تویِ وسایلِ آرایشیِ من هم نفوذ کرده بودن...
( آآآآآآآآه! دیگه تموم شد! کلاً صبرم تموم شد! )از شدتِ عصبانیت فریاد کشیدم، طوری که انگار کلِ قلعه داشت میلرزید. صدایِ خندهیِ اون دوتا هنوز از پشتِ در میاومد، انگار داشتند از فروپاشیِ روانیِ من لذت میبردند.
دیگه وقتِ فکر کردن نبود. در قفل بود، کلاسِ اسنیپ هم نزدیک بود و من حتی یه ذره هم خشک نبودم. یه تصمیمِ دیوونهوار گرفتم. پنجره رو با ضربهیِ محکمی باز کردم. (اگه از در نرم، از اینجا میرم!)
با یه حرکتِ حرفهای که شاید از یه گرگینهیِ آموزشدیده هم بهتر بود، از لبهیِ پنجره خودم رو انداختم پایین. تویِ هوا، حسِ آزادیِ کوتاهی داشتم، تا اینکه... *بوم!
دقیقاً وسطِ یه باغچهیِ پر از گل و گیاه و سبزیهایِ آرایسته فرود اومدم. تمامِ بدنم تویِ گل و لای فرو رفت. وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم دارم به یه صحنهیِ عجیب نگاه میکنم. فردو و جورج ویزلی، با اون لبخندهایِ همیشگی و چشمهایِ گرد شده، با یه مشتِ پشم و خاکِ رویِ لباسهام، داشتند بهم نگاه میکردند.
<اِ... سلام؟> جورج با یه لحنِ کاملاً بیخیال گفت، اما چشمهاش از تعجب برق میزد. (این مدلِ جدیدِ ورود به قلعهست؟ یا قراره از بالا سقوط کنی؟)
صورتم از خجالتِ زیاد، از قرمز به بنفش رفت. (من... من فقط... داشتم... تمرینِ سقوطِ آزاد میکردم! آره، دقیقاً!) و با یه حرکتِ دستپاچهیِ مسخره، بلند شدم و بدونِ اینکه حتی نگاهشون کنم، با تمامِ سرعتِ جهان به سمتِ کلاس دویدم.
وقتی رسیدم به کلاسِ اسنیپ، نفسنفس میزدم. موهام هنوز یه ذره نم داشت و بوی ترکیبی از شامپو و خاک بود. اما یه پیروزیِ کوچک منتظرم بود. تئودور و متیو، که با همون قیافهیِ پیروزمندانه و خندهیِ کثیفشون داشتن وارد کلاس میشدن، دیدن که من، حتی زودتر از اونها، رویِ صندلیم نشستم و با یه پوزخندِ فوقالعادهیِ شیرین و پیروزمندانه، بهشون خیره شدم...
تئودور و متیو خشکشون زد. اونها انتظار داشتن من رو با حالتیِ شکسته و خیس ببینن، نه با یه نگاهی که میگفت: (شما فقط یه ذره تونستید اذیتم کنید، ولی من هنوز برنده ام.)
،(…اون موقع شاید لازم بشه روشِ تنبیهت رو تغییر بدیم.)
صبحِ من، به جایِ نورِ ملایمِ خورشید، با یه جبههیِ وحشتناک شروع شد..
صدایِ خندههایِ شیطانیِ متیو و تئودور از پشتِ در میاومد و بعد... *شِلاااااک!* یه سطلِ آبِ یخ، دقیقاً رویِ سر و صورتم خالی شد. نفسم بند اومد، بدنم از سرمایِ استخونسوز لرزید و با یه فریادِ بیاختیار از تخت پریدم بیرون.
((لعنتیها! کلهپوکهایِ احمق!)) با تمامِ توان داد زدم، اما تنها جوابی که گرفتم، صدایِ قهقههیِ متیو و تئودور بود که انگار داشتند از لذتِ بیحدومرزشون میمردن. رفتم سمتِ در، اما درِ اتاقِ من، دراکو با یه طلسمِ قفلِ محکم، بسته بودش. منِ بدبخت، پشتِ در گیر افتاده بودم، در حالی که لباسهایِ خیس و چسبناک بهم چسبیده بود.
نگاهم به ساعت افتاد. قلبم وایساد. *اسنیپ!* لعنت به این زندگی! اگه حتی یه ثانیه هم دیر میرسیدم، اسنیپ جوری باهام برخورد میکرد که حتی جادوگرهایِ خونآشام هم ازش میترسیدن.
با یه سرعتِ غیرانسانی، خودم رو به حمام رسوندم. ده دقیقهیِ تمام، مثلِ یه ماشینِ برنامهریزیشده، هم آبِ گرم کشیدم، هم مسواک زدم و هم موهام رو شستم. فقط یه مشکلی وجود داشت؛ وقتی خواستم با سشوار موهام رو خشک کنم، یهو یه پودرِ سفیدِ عجیبی از تویِ سشوار پاشید رویِ موهایِ نیمهخشکِ من! انگار متیو و تئودور حتی تویِ وسایلِ آرایشیِ من هم نفوذ کرده بودن...
( آآآآآآآآه! دیگه تموم شد! کلاً صبرم تموم شد! )از شدتِ عصبانیت فریاد کشیدم، طوری که انگار کلِ قلعه داشت میلرزید. صدایِ خندهیِ اون دوتا هنوز از پشتِ در میاومد، انگار داشتند از فروپاشیِ روانیِ من لذت میبردند.
دیگه وقتِ فکر کردن نبود. در قفل بود، کلاسِ اسنیپ هم نزدیک بود و من حتی یه ذره هم خشک نبودم. یه تصمیمِ دیوونهوار گرفتم. پنجره رو با ضربهیِ محکمی باز کردم. (اگه از در نرم، از اینجا میرم!)
با یه حرکتِ حرفهای که شاید از یه گرگینهیِ آموزشدیده هم بهتر بود، از لبهیِ پنجره خودم رو انداختم پایین. تویِ هوا، حسِ آزادیِ کوتاهی داشتم، تا اینکه... *بوم!
دقیقاً وسطِ یه باغچهیِ پر از گل و گیاه و سبزیهایِ آرایسته فرود اومدم. تمامِ بدنم تویِ گل و لای فرو رفت. وقتی چشمام رو باز کردم، دیدم دارم به یه صحنهیِ عجیب نگاه میکنم. فردو و جورج ویزلی، با اون لبخندهایِ همیشگی و چشمهایِ گرد شده، با یه مشتِ پشم و خاکِ رویِ لباسهام، داشتند بهم نگاه میکردند.
<اِ... سلام؟> جورج با یه لحنِ کاملاً بیخیال گفت، اما چشمهاش از تعجب برق میزد. (این مدلِ جدیدِ ورود به قلعهست؟ یا قراره از بالا سقوط کنی؟)
صورتم از خجالتِ زیاد، از قرمز به بنفش رفت. (من... من فقط... داشتم... تمرینِ سقوطِ آزاد میکردم! آره، دقیقاً!) و با یه حرکتِ دستپاچهیِ مسخره، بلند شدم و بدونِ اینکه حتی نگاهشون کنم، با تمامِ سرعتِ جهان به سمتِ کلاس دویدم.
وقتی رسیدم به کلاسِ اسنیپ، نفسنفس میزدم. موهام هنوز یه ذره نم داشت و بوی ترکیبی از شامپو و خاک بود. اما یه پیروزیِ کوچک منتظرم بود. تئودور و متیو، که با همون قیافهیِ پیروزمندانه و خندهیِ کثیفشون داشتن وارد کلاس میشدن، دیدن که من، حتی زودتر از اونها، رویِ صندلیم نشستم و با یه پوزخندِ فوقالعادهیِ شیرین و پیروزمندانه، بهشون خیره شدم...
تئودور و متیو خشکشون زد. اونها انتظار داشتن من رو با حالتیِ شکسته و خیس ببینن، نه با یه نگاهی که میگفت: (شما فقط یه ذره تونستید اذیتم کنید، ولی من هنوز برنده ام.)
- ۵.۳k
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط