کوک:گفت تو نمیتونی منواینجوری تنها بزاری هیرا پاشو

کوک:گفت تو نمیتونی منواینجوری تنها بزاری هیرا پاشو
من میخام باهم ازدواج کونیم تا آخر عمر فقط کنار توباشم
هیرا آروم چشم هاش باز کرد و به کوک نگاهی و گفت
هیرا:الان جدی گفتی ؟
کوک:تو زنده ی
از قبل هم محکم تر بغلش کرد و گفت
اره که جدی گفتم خیلی دوست دارم
کوک هیرا بغل کرد از اونجا رفتن بیرون

ویو هیرا
الان یه سال میشه باهم نامزد کردیم ولی من دیگه یه جادوگر سیاه نیستم با نجات دادن کوک قدرت منم رفت
ولی الان خیلی خوش حال و خوشبخت هستم چون
کسی مثل کوک دارم
کوک:عشقم کجای من اومدم خونه
هیرا:توی اتاق خوابم
کوک:چه بهتر از این دارم میام
کوک هیرا رو محکم بغل کرد
و روی لب های هیرا یه بوسه کوچک کرد
کوک:دوست دارم عزیزم
هیرا:منم
کوک:میدونی الان دلم شیطونی میخاد
هیرا:نه نه
کوک :چرا چرا
و هروز اون بهم عشق زیادی میدادن و


اون برای همیشه باهم با خوبی زندگی کردن و

پایان 😃💙💙🙆‍♀️
دیدگاه ها (۳)

Iove and the moonPart29کوک: خب خانم بالاخره رسیدم خونه یونا...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

رومان روز برفی (پارت9)از زبان ات تھیونگ مارو صدا کرد کہ بریم...

the first lie

چند پارتی

بعد اون شب که بدون خداحافظی رفتیمیدونی هیچوقت مثل سابق نشدم...

ادامه پارت ۶سرش رو بلند کرد و گفت بیهوش شده بودی آوردمت اتاق...

جیهوپ: لونا من اومدم لوناویو جیهوپ رفتم توی اتاق لونا دیدم ی...

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

مهمونی خطرناک پارت=8ادامه ویو جونگ کوک:نگاه ریزی بهم انداخت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط