ابلیس
part 172
سر پا ایستاد اما نمیتونست...بخاطر شکنجه روانی چند دقیقه پیش دازای تنش اونقدر خسته بود که با فهمیدن حقیقت تموم خستگی بهش حمله کردن و الان اونقدر خیالش راحت شده بود که نای ایستادن نداشت
دازای رو دستاش بلندش کرد و اخم کمرنگی کرد و گفت
_ این لباس رو از کجا اوردی؟
+ لوکا برام گرفت
سرشو وارد سینه اش کرد و لباسش رو تو دستش فشرد که دازای با جدیت گفت
_ بندازش دور
+ دوستش دارم...قشنگه
_ دفعه بعد میریم باهم میخریم...نمیخوام هدیه ی یه مرد دیگه رو داشته باشی
+ کریس دستی توی این ماجرا نداشته؟
_ اون فایل رو برام ارسال کرد...اما خودم پاکش کرده بودم...چون احتمال میدادم این پرنسسی که الان تو بغل منه فضولیش گل میکنه
+ من که رمز لبتاپ تورو نمیدونم
_ چیز سختی نیست...تاریخ اشناییمونه
چویا لبخندی زد و گفت
+ مراسم کی تموم میشه؟ میخوام تو بغل تو بخوابم...دیشب منو محروم کردی.
_ عجله نکن هنوز مونده.
به ماه خیره شد و خطاب به دازای گفت
+ چه خوشگله
_ اوم...نمیبینم
چویا دستشو بلند کرد و به ماه درون آسمون اشاره کرد
+ اوناهاش
_ نمیبینمش...
چشماشو ریز تر کرد و با ناامیدی گفت
_ نه نمیتونم ببینم
چویا با نگرانی نگاهشو به دازای داد و گفت
+ دازای بیناییت ضعیف شده؟
دازای خندید و بینی اش رو به گونه نرم و سفید چویا مالید و گفت
_ وقتی ماه من تو بغلمه ماه دیگه ای رو نمیبینم
چویا اخم کیوتی کردو گفت
+ ترسوندیم
_ نترس...هنوز واسه این چیزا خیلی جوونم
نفس عمیقی کشید و چویا گفت
+ سرده...بریم داخل!
دازای از تراس خارج شد و چویا رو روی صندلی نشوند و بوسه کوتاهی رو لباش زد
_ دیگه اینطوری تو جمع نبینمت...تو که نمیخوای خون این عوضی ها کف سالن رو کثیف کنه؟
+ انقدر خشن نباش...هر کسی جلب زیبایی من میشه
_ ولی این زیبایی صاحب داره
اخم کرد که چویا خندید
+ حسودی نکن
_ نمیخوام فکرای کثیفی راجبت بکنن...دیگه اینطوری لباس نپوش
کتش رو در آورد و رو شونه هاش انداخت چون لباسش دکلته بود و دازای نمیتونست نگاه نجس بقیه رو روی الماسش تحمل کنه
..........................................................
از ماشین پیاده شد و چویا بدنش رو کش داد و دامنش رو جمع کرد و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد که پشت سرش دازای اومد و درو بست که از گونه های سرخ و چشمای خمارش مشخص بود خیلی مسته
_ گفتم زیاد روی نکن
+ اوممم نکردم...من خوبم
لباسش رو از تنش در آورد و روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد
+ گرمه
دازای لباسشو عوض کرد و به هیرویا که رو تخت کوچیک خوابیده بود نگاه کرد و سرش رو نوازش کرد و چویا نگاهشو به دازای و بعد هیرویا داد
+ خوابه؟
_ اوهوم
چویا روی تخت نشست و پاهاشو به صورت دبلیو کرد و دستاشو وارد موهاش کرد که دازای یه تای ابروشو بالا داد
_ بهتره بخوابی
چویا اخم کرد و لباش رو جمع کرد که دازای خندید و روی تخت هولش داد و بین پاهاش قرار گرفت و لب هاشو به بازی گرفت که تن داغش زیرش وول میخورد.
_ هیرویا بلند شد...
+ نمیشه...
دستاشو دور گردنش انداخت و خودشو بالا کشید و پاهاشو دور تنش حلقه کرد که دازای دستاشو زیرش برد و دست دیگه شو وارد موهاش کرد...
( ادامه در کامنت... )
____________________________________________________________
ادامه دارد...
سر پا ایستاد اما نمیتونست...بخاطر شکنجه روانی چند دقیقه پیش دازای تنش اونقدر خسته بود که با فهمیدن حقیقت تموم خستگی بهش حمله کردن و الان اونقدر خیالش راحت شده بود که نای ایستادن نداشت
دازای رو دستاش بلندش کرد و اخم کمرنگی کرد و گفت
_ این لباس رو از کجا اوردی؟
+ لوکا برام گرفت
سرشو وارد سینه اش کرد و لباسش رو تو دستش فشرد که دازای با جدیت گفت
_ بندازش دور
+ دوستش دارم...قشنگه
_ دفعه بعد میریم باهم میخریم...نمیخوام هدیه ی یه مرد دیگه رو داشته باشی
+ کریس دستی توی این ماجرا نداشته؟
_ اون فایل رو برام ارسال کرد...اما خودم پاکش کرده بودم...چون احتمال میدادم این پرنسسی که الان تو بغل منه فضولیش گل میکنه
+ من که رمز لبتاپ تورو نمیدونم
_ چیز سختی نیست...تاریخ اشناییمونه
چویا لبخندی زد و گفت
+ مراسم کی تموم میشه؟ میخوام تو بغل تو بخوابم...دیشب منو محروم کردی.
_ عجله نکن هنوز مونده.
به ماه خیره شد و خطاب به دازای گفت
+ چه خوشگله
_ اوم...نمیبینم
چویا دستشو بلند کرد و به ماه درون آسمون اشاره کرد
+ اوناهاش
_ نمیبینمش...
چشماشو ریز تر کرد و با ناامیدی گفت
_ نه نمیتونم ببینم
چویا با نگرانی نگاهشو به دازای داد و گفت
+ دازای بیناییت ضعیف شده؟
دازای خندید و بینی اش رو به گونه نرم و سفید چویا مالید و گفت
_ وقتی ماه من تو بغلمه ماه دیگه ای رو نمیبینم
چویا اخم کیوتی کردو گفت
+ ترسوندیم
_ نترس...هنوز واسه این چیزا خیلی جوونم
نفس عمیقی کشید و چویا گفت
+ سرده...بریم داخل!
دازای از تراس خارج شد و چویا رو روی صندلی نشوند و بوسه کوتاهی رو لباش زد
_ دیگه اینطوری تو جمع نبینمت...تو که نمیخوای خون این عوضی ها کف سالن رو کثیف کنه؟
+ انقدر خشن نباش...هر کسی جلب زیبایی من میشه
_ ولی این زیبایی صاحب داره
اخم کرد که چویا خندید
+ حسودی نکن
_ نمیخوام فکرای کثیفی راجبت بکنن...دیگه اینطوری لباس نپوش
کتش رو در آورد و رو شونه هاش انداخت چون لباسش دکلته بود و دازای نمیتونست نگاه نجس بقیه رو روی الماسش تحمل کنه
..........................................................
از ماشین پیاده شد و چویا بدنش رو کش داد و دامنش رو جمع کرد و از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد که پشت سرش دازای اومد و درو بست که از گونه های سرخ و چشمای خمارش مشخص بود خیلی مسته
_ گفتم زیاد روی نکن
+ اوممم نکردم...من خوبم
لباسش رو از تنش در آورد و روی تخت دراز کشید و زمزمه کرد
+ گرمه
دازای لباسشو عوض کرد و به هیرویا که رو تخت کوچیک خوابیده بود نگاه کرد و سرش رو نوازش کرد و چویا نگاهشو به دازای و بعد هیرویا داد
+ خوابه؟
_ اوهوم
چویا روی تخت نشست و پاهاشو به صورت دبلیو کرد و دستاشو وارد موهاش کرد که دازای یه تای ابروشو بالا داد
_ بهتره بخوابی
چویا اخم کرد و لباش رو جمع کرد که دازای خندید و روی تخت هولش داد و بین پاهاش قرار گرفت و لب هاشو به بازی گرفت که تن داغش زیرش وول میخورد.
_ هیرویا بلند شد...
+ نمیشه...
دستاشو دور گردنش انداخت و خودشو بالا کشید و پاهاشو دور تنش حلقه کرد که دازای دستاشو زیرش برد و دست دیگه شو وارد موهاش کرد...
( ادامه در کامنت... )
____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۵.۴k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط