قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکدهها برگردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن حسن نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به زلف تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود ز عذاب اندوه حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
حافظ
قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود
ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر نبود
یا رب آیینه ی حسن تو چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثیر نبود
سر ز حسرت به در میکدهها برگردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم
هیچ لایق ترم از حلقه زنجیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن حسن نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به زلف تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگیر نبود
آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع
جز فنای خودم از دست تو تدبیر نبود
آیتی بود ز عذاب اندوه حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
حافظ
- ۱.۸k
- ۳۰ شهریور ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط