{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اونوقتا که کوچیک بودم وقتی بامادرم میرفتیم به قبرستان یاد

اونوقتا که کوچیک بودم وقتی بامادرم میرفتیم به قبرستان یادمه همیشه هواسم بود پامو روقبری نزارم، احساس گناهی میکردم اگر یه بار پام میرفت رویکی ازقبرا.الان باوجود اینکه خیلی وقته ازاون دوران میگذره هنوزم وقتی میرم توی قبرستان همین کارومیکنم.دیگه بزرگ شدم. قبرستان هم روز به روز بزرگترشد....دیگه مث قبل نیست سنگ قبرها عوض شدن هرکسی سعی میکنه قشنگترین روانتخاب کنه برای عزیزش.ولی چرا وقتی عزیزمون کنارمون هست وقتی زنده اس سعی نمیکنیم دوس داشتنمون روبهش نشون بدیم، چرا وقتی آدم میمیره باید عزیزبشه برای ما؟؟؟؟؟؟؟اونوقتا دلمون نمیومد پابزرایم روی سنگ قبر یه مرده ولی الان چقدر راحت پامیزاریم روی دیگران روی آدمایی که زنده ان نفس میکشن ،راحت روی احساس دیگران پامیزاریم.خدایا کاش توهمون عالم بچگیم میموندم.بزرگ شدن رودوست ندارم قشنگ نیس.
دیدگاه ها (۱)

....

سرخاک من...! اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکنه..... ...

♂ هــر جـنـسیـتــے هـستـے " مـــرد " بــاش ♂ قـبـل از اينكـ...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

معرفی شخصیت های رمان 𝐌𝐚𝐟𝐢𝐚کیم تهیونگ | ۲۳ سالهوارث خاندان کی...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p86هوا کاملاً تاریک شده بود.ابرهای خاکست...

رقص سایه‌ها | پارت دهم: «بازی با آتش در سکوت»میرا گردنبند را...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

یادمه بچگیام وقتی میرفتم مزارسعی میکردم پام روی قبرا نرهتا ر...

يادمه بچگي ها وقتي مي رفتيم بهشت زهرا،سعي مي كردم پام رو قبر...

پارت ۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط