{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#منم_و_تو

#منم_و_تو
دیدم که آمده‌ای
حواست نبود
پشت پنجره خود را لای پارچه‌ها قایم کردم
تا سراپا تنها گوشه‌ی چشمی شوم
و یک دل سیر نگاهت کنم
از خانه بیرون می‌روم،
با نگاهی سرد چنان که هرگز تو را نشناخته‌ام
و تو مرا مینگری؛
چیزی از مغزم به سرعت به طرف قلبم سرازیر می‌شود
و انگار نه انگار که تو را دیده‌ام...
کجای جهان است اینجا؟!
که حتی کلمات و فریاد هم صدای سکوت می‌دهند...
این شهر چه جایی‌ست؟
من دیگر هیچ کجای این جهان را نمی‌شناسم؛
دیدگاه ها (۱)

#منم_و_تو ‌چه میکند این عشق...تو را آرام در دل صدا می زنم؛شم...

#منم_و_تو غرق دریای خیالتمیلی به نجاتمنیست.

#منم_و_تو باید به چشم هایم نگاه کنی!این شعرهاهرچقدر هم خوب ب...

#منم_و_تو اشتباه نکن!فاصله، همیشه مسافت نیست...ببین دلت کجاس...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

خودِ ‌ها دیگر تصویرِ آشنایی از من ندارند؛ انگار غباری از سال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط