عشق دردناک پارت 32
دکتر: گفتم که باید سی تی اسکن بشید تا بفهمیم اندازه لخته خو*نی چقدره اما اگر زود عمل بشید به احتمال 57 درصد ویا 60درصد زده میمونید
سری تکان دادم به کمک اجومای که همش گریه میکرد دنبال دکتر رفتیم برای سی تی اسکن
بعد سی تی اسکن دکتر که با عکس های نامفهوم که ازشون سر در نمی اوردم جلومون نشست با اشاره بهشون چیزی نشون مون دادو گفت
دکتر متخصص: همونطور که حدس میزدم این لخته که ایجا میبینید داخل سر شما بر اسر ضربه به وجود امده ایا تصادف ویا از جای افتادید که پیگیری نکرده باشید؟
اب دهنم رو قوت دادم نگاهی به اجوما کردم که اونم منتظر بود نفسی کشیدم و حقیقت رو به زبان اوردم
ا.ت:شوهرم هر وقت که باهاش دعوام میشد با مشت میزد تو سرم
دکتر و اجوما هر دو با تعجب وغم نگاهم میکردن بعد یکم سکوت دکتر سری از تأسف تکان داد و گفت
دکتر متخصص:پس چرا به پلیس اطلاع ندادید
ا.ت:نمیتونستم همچین کاری کنم
دکتر متخصص:پس این خانم چه نسبتی با شما دارن؟
نگاهی به اجوما نگران انداختم و گفتم
ا.ت:خاله ام هستن
دکتر سری تکان داد
دکت متخصص:خیل خب پس اگه بخواید ما هرچه سریعتر دست به کارشیم برای درمان و یه سری درمان براتون مینویسم
همین که دکتر خواست بنویسه اجوما گفت
اجوما:اما اون حا*مله است
درست میگفت چرا خودم یادم نبود دکتر باز متعجب سر بلند کرد
دکتر متخصص:خدای من این که سخت تره احتمال اینکه بچه رو از دست بدید خیلی زیاده
ا.ت:نه من میخوام داشته باشمش
دکتر متخصص:این خیلی سخت تر میشه باید با پرفسور های بیمارستان سحبت کنم و بعدن بهتون اطلاع میدم
..............
از بیمارستان خارج شدیم خیلی داغون بودم حس بدی داشتم من میخوام بچه رو هم نگه دارم خدایا کمکم کن
از همه چیز عصبی بودم باعث و بانی مریضی ام که جونگکوک بود و اون اِفریته ا.ت نبودم اگه انتفامم رو ازشون نگیرم به سمت خونه حرکت کردیم به اجوما گفتم که هیچی به جونگکوک نگه وقتی رسیدیم خونه جونگکوک و سوریون تو سالن روبهرویه TV تو بغل هم نشسته بودن و میخندیدن وقتی متوجه ما شدن برگشتن سمتمون جونگکوک گفت
جونگکوک:تو که هنوز زنده ای توله ات چطور
و بعد خندید
سوریون: واقعا خیلی حقیری چرا گم نمیشی چطور روت میشه که باز برگشتی
جونگکوک:اگه حقیر و بدبخت نمیبود که الان اینجا نبود هزار بار گفتم ازینجا گمشو
دیگه بس بود حقارت دوساله که دارم زجر میکشم با نفرت به صورت خندون سوریون و بعد به صورت بی حس جونگکوک نگاه کردم گفتم
ا.ت:باشه میرم
لبخند پیروز سوریون نمایان شد و یک لحظه تعجب رو توصورت جونگکوک دیدم و انگار فکرش رو نمی کرد به سمت
پله ها پا تند کردم تا زود تر لباس هام رو جمع کنم و ازین خونه لعنت شده برم
سری تکان دادم به کمک اجومای که همش گریه میکرد دنبال دکتر رفتیم برای سی تی اسکن
بعد سی تی اسکن دکتر که با عکس های نامفهوم که ازشون سر در نمی اوردم جلومون نشست با اشاره بهشون چیزی نشون مون دادو گفت
دکتر متخصص: همونطور که حدس میزدم این لخته که ایجا میبینید داخل سر شما بر اسر ضربه به وجود امده ایا تصادف ویا از جای افتادید که پیگیری نکرده باشید؟
اب دهنم رو قوت دادم نگاهی به اجوما کردم که اونم منتظر بود نفسی کشیدم و حقیقت رو به زبان اوردم
ا.ت:شوهرم هر وقت که باهاش دعوام میشد با مشت میزد تو سرم
دکتر و اجوما هر دو با تعجب وغم نگاهم میکردن بعد یکم سکوت دکتر سری از تأسف تکان داد و گفت
دکتر متخصص:پس چرا به پلیس اطلاع ندادید
ا.ت:نمیتونستم همچین کاری کنم
دکتر متخصص:پس این خانم چه نسبتی با شما دارن؟
نگاهی به اجوما نگران انداختم و گفتم
ا.ت:خاله ام هستن
دکتر سری تکان داد
دکت متخصص:خیل خب پس اگه بخواید ما هرچه سریعتر دست به کارشیم برای درمان و یه سری درمان براتون مینویسم
همین که دکتر خواست بنویسه اجوما گفت
اجوما:اما اون حا*مله است
درست میگفت چرا خودم یادم نبود دکتر باز متعجب سر بلند کرد
دکتر متخصص:خدای من این که سخت تره احتمال اینکه بچه رو از دست بدید خیلی زیاده
ا.ت:نه من میخوام داشته باشمش
دکتر متخصص:این خیلی سخت تر میشه باید با پرفسور های بیمارستان سحبت کنم و بعدن بهتون اطلاع میدم
..............
از بیمارستان خارج شدیم خیلی داغون بودم حس بدی داشتم من میخوام بچه رو هم نگه دارم خدایا کمکم کن
از همه چیز عصبی بودم باعث و بانی مریضی ام که جونگکوک بود و اون اِفریته ا.ت نبودم اگه انتفامم رو ازشون نگیرم به سمت خونه حرکت کردیم به اجوما گفتم که هیچی به جونگکوک نگه وقتی رسیدیم خونه جونگکوک و سوریون تو سالن روبهرویه TV تو بغل هم نشسته بودن و میخندیدن وقتی متوجه ما شدن برگشتن سمتمون جونگکوک گفت
جونگکوک:تو که هنوز زنده ای توله ات چطور
و بعد خندید
سوریون: واقعا خیلی حقیری چرا گم نمیشی چطور روت میشه که باز برگشتی
جونگکوک:اگه حقیر و بدبخت نمیبود که الان اینجا نبود هزار بار گفتم ازینجا گمشو
دیگه بس بود حقارت دوساله که دارم زجر میکشم با نفرت به صورت خندون سوریون و بعد به صورت بی حس جونگکوک نگاه کردم گفتم
ا.ت:باشه میرم
لبخند پیروز سوریون نمایان شد و یک لحظه تعجب رو توصورت جونگکوک دیدم و انگار فکرش رو نمی کرد به سمت
پله ها پا تند کردم تا زود تر لباس هام رو جمع کنم و ازین خونه لعنت شده برم
۴۲.۵k
۲۰ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.