سناریو سگ های ولگرد بانگو
خانم ها و آقایان خوش آمدید به ★سناریو درخواستی از سگ های ولگرد بانگو★
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«یــــــــــوکـــــــیــــــــچـــــــی فـــــــــــوکــــــــــوزاوا.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
نور گرم و زرد چراغهای آژانس روی میز چوبی و فنجونها میافتاد و همهچیز را نرم و آرام نشان میداد. من و رانپو، آن نابغهی پرحرف و دوستداشتنیِ آژانس، داشتیم با هم شوخی میکردیم. خندههای بلندش فضای ساکت اتاق را پر کرده بود و من واقعاً از این لحظهی ساده و معمولی لذت میبردم. اما انگار زیادی خوشم آمده بود، چون حواسم نبود نگاه سردی از پشت شیشهی دفتر، آرامآرام روی من سنگینی میکرد.
ساعت نه شب، وقتی آژانس خلوت شد و من کیفم را برداشتم، فوکوزاوا مثل سایهای ساکت جلوی در ایستاده بود. لبخند همیشگی و رسمیاش روی صورتش بود، اما این بار تهِ آن چیزی پیدا میشد که اصلاً عادی نبود؛ یک جور دلخوریِ سرد و عمیق. گفت: «دیر شده. میرسونمت.»
لحنش آرام بود، ولی همان چند کلمه هم کافی بود تا بفهمم ماجرا ساده نیست.
در راهِ برگشت، خیابانهای یوکوهاما خلوت و خیس بودند. فقط صدای باد و قدمهای محکمِ فوکوزاوا شنیده میشد. زیر نور زردِ یک چراغ قدیمی، ناگهان دست سردش را روی شانهام حس کردم و همانجا ایستادیم.
آرام گفت: «لبخندت رو برای اون هدر نده.»
کلماتش آنقدر سرد بود که تنم لرزید. با صدای پایین گفتم: «فوکوزاوا... رانپو فقط همکاره. داشتیم شوخی میکردیم.»
اما او سرش را کمی خم کرد و چانهام را با دو انگشت بالا آورد. نگاهش مستقیم توی چشمهایم بود. «اون شوخیها، اون خندهها... مال اون نیست. من نمیخوام کسی حتی یه نگاه اضافه بهت بندازه.»
بعد مکثی کرد و با همان آرامش ترسناک ادامه داد: «نگران نباش، رانپو رو نمیکشم. هنوز به درد آژانس میخوره. ولی کاری میکنم که دیگه هیچوقت جرأت نکنه کنار تو بخنده.» (به پسر من دست نزننننن!!!!)
صبح روز بعد، وقتی رانپو را دیدم، تازه معنی حرفهای دیشب را فهمیدم. دستش شکسته بود، صورتش کبود شده بود و با چهرهای رنگپریده از کنارم رد شد. حتی به من نگاه هم نکرد. انگار از چیزی ترسیده بود، یا شاید بهش گفته بودند نزدیک من نشود.
از همان لحظه، یک دلشورهی بد توی دلم افتاد.
آن شب، وقتی زیر پتو دراز کشیده بودم، از لای پردهی نیمهباز پنجره دوباره او را دیدم. فوکوزاوا زیر باران، وسط کوچه ایستاده بود و با همان نگاه ساکت و سنگینش به پنجرهی اتاق من خیره شده بود؛ انگار داشت مطمئن میشد هنوز آنجا هستم.
مثل یک گرگِ آرام و خطرناک، دورش را خلوت کرده بود تا فقط خودش بماند و طعمهای که دوستش داشت. و من، وسط این عشقِ عجیب و بیمارگونه، خوب میفهمیدم که اینبار دیگر راه فراری نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
موضوع:«یاندره.»
کاراکترها:«یــــــــــوکـــــــیــــــــچـــــــی فـــــــــــوکــــــــــوزاوا.»
ــــــــــــــــــ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ـــــــــــــــــ
نور گرم و زرد چراغهای آژانس روی میز چوبی و فنجونها میافتاد و همهچیز را نرم و آرام نشان میداد. من و رانپو، آن نابغهی پرحرف و دوستداشتنیِ آژانس، داشتیم با هم شوخی میکردیم. خندههای بلندش فضای ساکت اتاق را پر کرده بود و من واقعاً از این لحظهی ساده و معمولی لذت میبردم. اما انگار زیادی خوشم آمده بود، چون حواسم نبود نگاه سردی از پشت شیشهی دفتر، آرامآرام روی من سنگینی میکرد.
ساعت نه شب، وقتی آژانس خلوت شد و من کیفم را برداشتم، فوکوزاوا مثل سایهای ساکت جلوی در ایستاده بود. لبخند همیشگی و رسمیاش روی صورتش بود، اما این بار تهِ آن چیزی پیدا میشد که اصلاً عادی نبود؛ یک جور دلخوریِ سرد و عمیق. گفت: «دیر شده. میرسونمت.»
لحنش آرام بود، ولی همان چند کلمه هم کافی بود تا بفهمم ماجرا ساده نیست.
در راهِ برگشت، خیابانهای یوکوهاما خلوت و خیس بودند. فقط صدای باد و قدمهای محکمِ فوکوزاوا شنیده میشد. زیر نور زردِ یک چراغ قدیمی، ناگهان دست سردش را روی شانهام حس کردم و همانجا ایستادیم.
آرام گفت: «لبخندت رو برای اون هدر نده.»
کلماتش آنقدر سرد بود که تنم لرزید. با صدای پایین گفتم: «فوکوزاوا... رانپو فقط همکاره. داشتیم شوخی میکردیم.»
اما او سرش را کمی خم کرد و چانهام را با دو انگشت بالا آورد. نگاهش مستقیم توی چشمهایم بود. «اون شوخیها، اون خندهها... مال اون نیست. من نمیخوام کسی حتی یه نگاه اضافه بهت بندازه.»
بعد مکثی کرد و با همان آرامش ترسناک ادامه داد: «نگران نباش، رانپو رو نمیکشم. هنوز به درد آژانس میخوره. ولی کاری میکنم که دیگه هیچوقت جرأت نکنه کنار تو بخنده.» (به پسر من دست نزننننن!!!!)
صبح روز بعد، وقتی رانپو را دیدم، تازه معنی حرفهای دیشب را فهمیدم. دستش شکسته بود، صورتش کبود شده بود و با چهرهای رنگپریده از کنارم رد شد. حتی به من نگاه هم نکرد. انگار از چیزی ترسیده بود، یا شاید بهش گفته بودند نزدیک من نشود.
از همان لحظه، یک دلشورهی بد توی دلم افتاد.
آن شب، وقتی زیر پتو دراز کشیده بودم، از لای پردهی نیمهباز پنجره دوباره او را دیدم. فوکوزاوا زیر باران، وسط کوچه ایستاده بود و با همان نگاه ساکت و سنگینش به پنجرهی اتاق من خیره شده بود؛ انگار داشت مطمئن میشد هنوز آنجا هستم.
مثل یک گرگِ آرام و خطرناک، دورش را خلوت کرده بود تا فقط خودش بماند و طعمهای که دوستش داشت. و من، وسط این عشقِ عجیب و بیمارگونه، خوب میفهمیدم که اینبار دیگر راه فراری نیست.
ـ پایان.
ــــــــــــــــــ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ــــــــــــــــــ
¸„.-•~¹°”ˆ˜¨ 🎀 (◍•ᴗ•◍)✧*。 🎀 ¨˜ˆ”°¹~•-.„¸
#سگ_های_ولگرد_بانگو #Bungo_Stray_Dogs #آتسوشی_ناکاجیما #اوسامو_دازای #چویا_ناکاهارا #ریونوسوکه_آکوتاگاوا #دوپو_کونیکیدا #رانپو_ادوگاوا #جونایچیرو_تانیزاکی #کنجی_میاازاوا #آکیکو_یوسانو #یوکیچی_فوکوزاوا #کیوکا_ایزومی #اودا_ساکونوسوکه #فیودور_داستایفسکی #نیکولای_گوگول #سیگما #مافیای_بندر #آژانس_کارآگاهی_مسلح #شین_سوکوکو #دابل_بلک #BSD #وانشات #سناریو #انیمه
,-*'^'~*-.,_,.-*~ 🎀 𝒱𝒾𝒸𝓉🍪𝓇 🎀 ~*-.,_,.-*~'^'*-,
- ۸.۱k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط