{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم فردا صبح، آفتاب پاییزی ا

پارت دوم فردا صبح، آفتاب پاییزی از لابه‌لای پرده‌های ضخیم پنت‌هاوس به زور خودش رو به داخل رسونده بود. هوا سرد بود و بوی قهوه‌ی تلخ توی فضا پیچیده بود. تهیونگ بیدار شده بود، اما دلش نمی‌اومد کوکویو رو که خسته روی تخت به خواب رفته بود بیدار کنه.

گوشی تهیونگ روی میز جلومبلی مدام با لرزش‌های بی‌صدا، پیام‌های تهدیدآمیز مدیر کمپانی رو نشون می‌داد: *"تهیونگ، شوخی نیست! شایعات داره توی فضای مجازی منفجر می‌شه... باید سریعاً یه بیانیه بدیم یا توی کمپانی حاضر بشی!"*

تهیونگ نفسی عمیق کشید، پالتوی بلند مشکیش رو تنش کرد و قبل از رفتن، یادداشتی روی میز گذاشت: *"برمی‌گردم، نگران هیچ‌چیز نباش."*

وقتی تهیونگ وارد ساختمان مدیریت شد، فضا مثل میدان جنگ بود. مدیر کمپانی با چهره‌ای برافروخته قدم می‌زد و چند نفر از مسئولان روابط عمومی دور میز جمع شده بودن.
— «تهیونگ حواست هست داری چیکار می‌کنی؟! تو ستاره‌ی جهانی! رسانه‌ها دارن عکس‌هایی از ورودت به کلینیک زنان با یکی از اعضای بلک‌پینک پخش می‌کنن! اگه این قضیه لو بره که بچه‌ای تو راهه که اصلاً پدرش معلوم نیست یا مال تو نیست، هم کارِ اون دختر تو بلک‌پینک تمومه، هم برندِ تو نابود میشه!»

تهیونگ با خونسردی قدم برداشت، روی صندلی نشست و با نگاهی سرد و نافذ به مدیر نگاه کرد:
— «حرف اضافه‌ست. من از اولش هم می‌دونستم دارم چ کار می‌کنم. بیانیه بدین و بگید تمام این‌ها شایعات ساختگیه و من از حقوق قانونی خودم و دوستانم برای شکایت از پاپاراتزی‌ها استفاده می‌کنم. هر کسی هم بخواد به کوکویو آسیبی بزنه، اول باید از روی من رد بشه.»

مدیر با عصبانیت دستش رو روی میز کوبید:
— «دیوونه شدی؟! اون بچه...»
— «اون بچه هر کی هست، خانواده‌ی من محسوب میشه!» تهیونگ حرف مدیر رو قطع کرد، بلند شد و با صدایی محکم ادامه داد: «من قراردادمو تا هر جا لازم باشه تمدید می‌کنم، هر توری که بخواید می‌رم، اما حق ندارید به زندگی شخصی اون دختر یا اون بچه کوچک‌ترین توهینی بکنید.»

در همون لحظه، در اتاق جلسات با شتاب باز شد. یکی از بادیگاردها با رنگ پریده داخل اومد و گفت:
— «آقای تهیونگ... خبرنگارها و پاپاراتزی‌ها دور پنت‌هاوس جمع شدن! و... و انگار یکی از هم‌گروهی‌های بلک‌پینک هم تونسته خودشو برسونه داخل...»

چشم‌های تهیونگ گشاد شد. با خودش فکر کرد: *«یعنی جنی یا رزی اومده؟ یا نکنه...»*
تهیونگ بدون اینکه به حرف‌های مدیر گوش بده، از اتاق بیرون دوید، سوار ماشین شد و با حداکثر سرعت به سمت پنت‌هاوس روند.

وقتی کلید رو توی قفل چرخوند و در رو باز کرد، با صحنه‌ی عجیبی روبه‌رو شد.
کوکویو روی مبل نشسته بود و دستمال کاغذی دستش بود، و کنارش، یکی از اعضای بلک‌پینک—با کلاه هودی کشیده روی سر و ماسک روی صورت—کلافه این طرف و اون طرف می‌رفت. وقتی ماسک رو برداشت، چهره‌ی نگران یکی از دوست‌های صمیمی کوکویو توی گروه نمایان شد که با استرس گفت:
— «کوکویو دیوونه شدی؟! خبرنگارها فهمیدن تو اینجایی! الان همه‌ی بلاگرها دارن توی توییتر می‌نویسن که یکی از اعضای بلک‌پینک بارداره و توی پنت‌هاوس کیم تهیونگه! باید تا دیر نشده یه کاری کنیم!»

کوکویو سرشو بین دست‌هاش گرفته بود، لرزش بدنش رو می‌شد دید. تهیونگ سریع جلو رفت، کوکویو رو توی آغوش کشید و رو به عضو بلک‌پینک گفت:
— «نگران نباش، من همه‌چیز رو تحت کنترل می‌گیرم... اما وقتشه یه تصمیم بزرگ بگیریم.»
دیدگاه ها (۰)

گرگ و بره کوچکپارت ۳اتاقِ خوابِ تهیونگ مثلِ خودش بود؛ سرد، م...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹³دست ته...

دردسرهای بچه داری پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط