MBTI تو اردو

:ISTJ
چک لیست داره:
مسواک✓
جوراب اضافه✓
کرم ضد آفتاب✓
وقتی همه خوابیدن، اون هنوز داره مطمئن میشه زیپ همه چادر ها بسته شده یا نه.
ENTJ:
برنامه ریزی کرده کل اردوگاه رو تسخیر کنه:« ما اینجا اومدیم که بهترین باشیم. مسابقه طناب کشی؟ ما برنده‌ایم‌.»
آخر اردو با افتخار میگه:« این یک موفقیت استراتژیک بود.»
ESFJ:
کل اردو رو هماهنگ می‌کنه:« تو مسئول عکس گرفتن، تو مسئول خوراکی، همه با هم باشیم!»
موقع برگشتن:« بیاین همه‌ با هم عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم!😍
ENFJ:
قبل از اردو یه گروه واتساپ زده:« اردو با انرژی مثبت🌸✨»
وسط اردو همه رو جمع می‌کنه:« بچه ها! ما باید بهترین خاطره رو بسازیم!»
ENTP:
شب توی چادر بازی جرئت حقیقت رو تبدیل می‌کنه به مناظره علمی درباره‌ی UFO
بقیه یا میخندن یا گیج میشن
ESTJ:
از روز اول اردو مثل فرمانده:« بچه‌ها ساعت ۷ بیدار باش! ۸ صبحانه! ۹ حرکت!
اگه کسی دیر کنه اخم می‌کنه:« این چه وضعشه؟!»
ENFP:
هر پنج دقیقه یه ایده جدید برای بازی:« بریم قایم موشک، نه نه بریم شکار پروانه، وای وای بیاین مسابقه داد بزنیم!»
بقیه:« یعنی باتری این آدم تموم نمیشه؟!»
ESFP:
کل اردو رو با جوک و شوخی زنده نگه داشته. حتی راننده اتوبوس هم آخرش قهقهه می‌زنه!
INTP:
کنار آتیش نشسته و بحث فلسفی راه انداخته:« آیا واقعا آتیش وجود داره یا فقط نور و حرارته که مغز ما تفسیر می‌کنه؟»
بقیه:« ولمون کن، داریم سیب زمینی کباب میکنیم!»
ESTP:
از همه بیشتر کیف می‌کنه.
بالا رفتن از درخت✓
پریدن تو رودخونه✓
کل اردو رو به هیجان تبدیل کرده!
آخرش زَخمی هم شده ولی با لبخند میگه:« ارزششو داشت!»
INFP:
هنوز به اتوبوس نرسیدن، تو دفترچه خاطرات نوشته: امروز آغاز یه ماجراجویی شگفت انگیزه...
بقیه اردو در حال خیال پردازیه‌
ISTP:
نصف اردو دنبال تعمیر وسایله:
طناب پارست؟ درست کرد.
چراغ قوه کار نمیکنه؟ درست کرد.
آخرش همه میگن:« بدون تو میمردیم!»
INTJ:
از همون روز اول نقشه‌ی کل اردوگاه رو کشیده و میگه:« این مسیر کوتاه ترین راه برای رسیدن به غذا خوریه»
اگه گم بشن، همه با نگاه به intj نجات پیدا میکنن.
ISFP:
وسط اردو کنار رودخونه نشسته و نقاشی می‌کشه و میگه:« بچه ها به موج‌ها نگاه کنین... چه شاعرانه!»
بقیه اون لحظه دارن دنبال وای فای میگردن
INFJ:
یه گوشه روی صندلی اتوبوس نشسته و به بیرون را زده:« این اردو یه استارست... نمادی از سفر زندگیه..‌.»
بقیه: 😐
ISFJ:
صبحانه که میدن، لقمه درست می‌کنه و میگه:« این مال تو، چون دیدم زیاد نخوردی!»
آخر اردو بیشتر از همه خسته‌ست، چون از همه مراقبت می‌کرده!
دیدگاه ها (۰)

قسمت دوم: فاجعه‌ای به نام صبحانهبعد از نیم ساعت دعوا، تصمیم ...

این بچه در آینده قراره هم کلاس یه عده ایبشه.با این روشنفکریت...

چند روز پیش موقع آغاز سال تحصیلی تو تهران، تو یه مهدکودک مرب...

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

یه پدر خلاق تو اینستا یه پیج داره که برای دخترش با پرینتر سه...

سناریوی مای هیرو

کمتر از ۳۰۰ نفر در جهان

سناریو بلولاک/قفل آبی

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط