one and only part 4:

اون روز، سوبین تصمیم گرفت برخلاف همیشه، صبح زودتر از همیشه به استودیو بره. نه اینکه دلیل خاصی داشته باشه، فقط یه حسِ ناآرومی، یه پیش‌بینیِ مبهم که توی دلش افتاده بود. ساعت هنوز هفت صبح رو رد نکرده بود و نورِ سردِ صبحگاهی فقط بخش کوچکی از استودیو رو روشن می‌کرد.

وقتی از درِ ورودی رد شد، صدای نجواهایی شنید. اول فکر کرد شاید نگهبانی یا کسی از بخش تمیزکاری باشه. اما صداها نزدیک‌تر شدن، سمتِ اتاقِ گریم و تعویض لباس.

دلش هُری ریخت.
با احتیاط نزدیک شد. درِ اتاق نیمه‌باز بود.

چیزی که دید، باعث شد خون تو رگ‌هاش یخ بزنه.

یونجون بود.
پشتش به در بود، در حالی که نفرِ دیگه‌ای…
اون‌قدر بهش نزدیک بود که یونجون حتی متوجه حضور سوبین نشد.
دست‌های مرد روی بدن یونجون حرکت می‌کرد، ولی یونجون…
هیچ واکنشی نشون نمی‌داد.
انگار که شوخی باشه.
انگار که یه بازیِ جدید باشه.
چهره‌اش بی‌تفاوت بود، لبخندِ گنگی روی لب داشت، انگار که داره یه نمایش رو از بیرون تماشا می‌کنه.
«این که کاری نداره، عزیزم.»
صدای مرد، خشن و پر از تحکم بود.
«یه کم لذت ببر.»

ولی یونجون فقط شونه‌هاش رو بالا انداخت، انگار که داره با یه بچه‌ی لجباز حرف می‌زنه.
«مزاحم نشو. من دارم کارم رو می‌کنم.»

لحظه‌ای که سوبین دید یونجون چطور با اون مردِ غریبه برخورد می‌کنه، چهره‌اش کاملاً بی‌تفاوت بود، انگار تمام اون حسِ ناآرومی که تو دلش بود، تبدیل شد به یه حسِ سردِ عمیق.

اون بی‌تفاوتیِ یونجون، از هر چیزی بدتر بود.
این که در چنین موقعیتی، یونجون مثل یه تماشاگرِ بی‌طرف، انگار که بهش تجاوز نمی‌شه، بلکه داره یه نمایشِ بی‌ربط رو می‌بینه، سوبین رو می‌ترسوند.
این دیگه خستگی نبود.
این دیگه سردی نبود.
این، یه چیزی شبیه **مرگِ درونی** بود.

سوبین نتونست بیشتر نگاه کنه.
آروم برگشت و از استودیو بیرون رفت.
قدم‌هاش تند شدن.
هوا سرد بود، ولی عرقِ سردی روی پیشونیش نشسته بود.
تصورِ اون صحنه، اون بی‌تفاوتیِ وحشتناکِ یونجون، داشت مثل یه فیلم توی ذهنش تکرار می‌شد.

اون روز، سوبین سرِ وقت رفت سرکار.
با همون چهره‌ی همیشه عبوس و خسته.
ولی این بار، نگاهش دنبالِ یونجون می‌گشت.
نه برای عصبانیت، نه برای دلسوزی.
برای فهمیدن.
برای اینکه بفهمه چطور ممکنه یه آدم، حتی تو اون موقعیت، این‌قدر بی‌تفاوت باشه.

و یونجون…
مثل همیشه سرِ ساعت رسید.
کمیاب‌تر از همیشه حرف زد.
و وقتی نگاه سوبین رو حس کرد، فقط یه لبخندِ خیلی خیلی محو زد.
لبخندی که بیشتر شبیه یه درد بود تا شیطنت.
_________________________
#فن‌فیکشن #بی‌ال #یونبین #توباتو
دیدگاه ها (۰)

اون دختر دنبال پول، استوری اینستا و کادو نیست. اون دلش صداقت...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

### پارت ۲: تاوانِ یک نگاهصدایِ خیسِ بارون بیرون از انبار، ت...

«می‌دونی، عجیب‌ترین قسمتش این نیست که تنها هستم، بلکه اینجاس...

خرچنگ بوکسور.......

همیشه یه ترانه هست که هر وقت پلی می‌شه، پرتت می‌کنه وسط یه ح...

جانانِ بزرگمهرم:🫀🫂زندگی با همه شلوغی و سختی‌هاش، وقتی تو کنا...

پارت ۳۵

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

Cold melody part 9سه هفته از اون روزِ فاجعه گذشت. رابطه‌یِ م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط