رمان اسیر خان پارت پانزدهم ۱۵
اسیرِ خان 👑🔥 پارت¹⁵
از زبون اردوانخان 🖤🔪 از اتاقم زدم بیرون. نمیدونم چرا حرف اون نوکره که گفت دلنواز غذا نخورده و حالش خوب نیست، اینقدر رو مخم رفته بود. با عصبانیت به سمت اتاقش رفتم. هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدای امیر رو شنیدم. (امیر: عشقم، یه قاشق دیگه بخور، به خدا از صبح چیزی نخوردی!) (دلنواز با صدای ضعیف: امیر، نمیتونم عزیزم، حالم بهم میخوره.) (امیر: باشه عزیز دلم، آروم باش. فقط یه کم سوپ بخور، بعدش دیگه بهت اصرار نمیکنم.) با شنیدن صدای دلنواز دستم روی دستگیره خشک شد. در رو آروم باز کردم و همون لحظه دیدمش که روی تخت افتاده بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود و امیر کنارش نشسته بود و قاشق سوپ رو به سمت دهنش میبرد. (امیر با نگرانی: دلنواز، چرا اینقدر رنگت پریده؟ هنوز سرت گیج میره؟) (دلنواز: آره، وقتی خواستم از جام بلند شم، چشمام سیاهی رفت. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.) (امیر: الهی من بمیرم برات! چرا زودتر بهم نگفتی؟) (دلنواز با لبخند کمرنگ: خب، تو که همیشه شلوغش میکنی، عزیزم!) امیر خندید و موهای ریخته روی صورتش رو کنار زد. (امیر: آره، چون تو عقل نداری و منم باید حواسم بهت باشه!) دلنواز برای اولین بار بعد از مدتها خندید؛ خندهای که با دیدنش خون توی رگهام به جوش اومد. این دختر جلوی من حتی جرئت نمیکرد سرش رو بالا بگیره، ولی حالا کنار اون پسره راحت میخندید و بهش میگفت عزیزم! در رو محکم باز کردم. (اردوان: چه خبر شده اینجا؟ مجلس خندست؟!) امیر سرش رو بلند کرد و بدون اینکه از جاش تکون بخوره، نگاهم کرد. (امیر: خودت میبینی. دلنواز غش کرده بود، آوردمش توی اتاق و دارم بهش غذا میدم. کاری که ظاهراً شوهرش یادش رفته انجام بده!) با قدمهای بلند رفتم جلو. (اردوان: حواست به حرف زدنت باشه، امیر!) (امیر: چرا؟ حقیقت ناراحتت میکنه؟) (اردوان: گفتم از اتاقم و زندگی من فاصله بگیر!) امیر قاشق رو توی کاسه گذاشت و بلند شد. دلنواز سریع دستش رو گرفت. (دلنواز با نگرانی: امیر، چیزی نگو. خواهش میکنم!) همین یه جمله کافی بود تا بیشتر از قبل عصبانی بشم. امیر دست دلنواز رو آروم فشار داد و گفت: (امیر: باشه عزیزم، به خاطر تو چیزی نمیگم.) بعد رو به من کرد. (امیر: ولی یه چیزی رو خوب گوش کن، اردوانخان! من از بچگی دلنواز رو میشناسم. میدونم کی ناراحته، کی درد داره و کی داره جلوی بقیه خودش رو قوی نشون میده. امروز هم فقط به خاطر همین اومدم پیشش. چون میدونستم تو حتی نمیپرسی حالش چطوره!) (اردوان با خشم: اون زن منه! لازم نکرده تو نگرانش باشی!) (امیر: زنته؟ پس چرا وقتی کنارت زندگی میکنه، از گرسنگی و ناراحتی غش میکنه؟!) به سمتش حمله کردم و یقهش رو گرفتم. (اردوان: یه بار دیگه درباره زندگی من حرف بزنی، کاری میکنم که پشیمون بشی!) امیر حتی پلک هم نزد. (امیر: تهدیدم نکن، اردوان. من از تو نمیترسم. تو شاید بتونی دلنواز رو مجبور کنی توی این خونه بمونه، ولی نمیتونی مجبورش کنی تا ابد ازت نترسه!) دلنواز با صدای ضعیف گفت: (دلنواز: اردوان، خواهش میکنم، ولمون کن...) با شنیدن اسمم از زبونش، یقه امیر رو رها کردم و رو به دلنواز برگشتم. (اردوان: تو هم ساکت شو! کسی ازت نظر نخواست!) لبخند امیر محو شد. نگاهش رو به من دوخت و با صدایی محکم گفت: (امیر: یه روزی میرسه که خودت از رفتارش پشیمون میشی. ولی اون روز دیگه دیر شده. من دلنواز رو ازت میگیرم، اردوان! چه بخوای، چه نخوای. نمیذارم بیشتر از این نابودش کنی!) (اردوان: تو غلط میکنی!) (امیر: امتحانم کن!) چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم. بعد امیر کتش رو برداشت و قبل از رفتن، خم شد و آروم به دلنواز گفت: (امیر: سوپت رو بخور عزیزم، باشه؟ فردا دوباره میام میبینمت.) دلنواز با لبخند کوچیکی سر تکون داد. (دلنواز: باشه، مراقب خودت باش.) امیر از اتاق بیرون رفت و وقتی از کنارم رد شد، زیر لب گفت: (امیر: از این به بعد حواست بهش باشه. چون من دیگه ساکت نمیمونم.) در که بسته شد، اتاق توی سکوت فرو رفت. برگشتم سمت دلنواز. هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود، اما وقتی نگاهم به کاسه سوپ افتاد، فکرم دوباره درگیر حرفهای امیر شد. اینکه دلنواز کنار اون میخندید، اینکه بهش میگفت عزیزم، اینکه امیر با اطمینان میگفت ازم میگیردش... همهش داشت دیوونهم میکرد. رفتم سمت تخت و کاسه رو از روی میز برداشتم.
#رمان
پ.ن:اگر دوست دارید براتون عکس از امیر و بقیه شخصیت ها بزارم داخل کامنت ها بگید💙
از زبون اردوانخان 🖤🔪 از اتاقم زدم بیرون. نمیدونم چرا حرف اون نوکره که گفت دلنواز غذا نخورده و حالش خوب نیست، اینقدر رو مخم رفته بود. با عصبانیت به سمت اتاقش رفتم. هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که صدای امیر رو شنیدم. (امیر: عشقم، یه قاشق دیگه بخور، به خدا از صبح چیزی نخوردی!) (دلنواز با صدای ضعیف: امیر، نمیتونم عزیزم، حالم بهم میخوره.) (امیر: باشه عزیز دلم، آروم باش. فقط یه کم سوپ بخور، بعدش دیگه بهت اصرار نمیکنم.) با شنیدن صدای دلنواز دستم روی دستگیره خشک شد. در رو آروم باز کردم و همون لحظه دیدمش که روی تخت افتاده بود، رنگش مثل گچ سفید شده بود و امیر کنارش نشسته بود و قاشق سوپ رو به سمت دهنش میبرد. (امیر با نگرانی: دلنواز، چرا اینقدر رنگت پریده؟ هنوز سرت گیج میره؟) (دلنواز: آره، وقتی خواستم از جام بلند شم، چشمام سیاهی رفت. بعدش دیگه هیچی نفهمیدم.) (امیر: الهی من بمیرم برات! چرا زودتر بهم نگفتی؟) (دلنواز با لبخند کمرنگ: خب، تو که همیشه شلوغش میکنی، عزیزم!) امیر خندید و موهای ریخته روی صورتش رو کنار زد. (امیر: آره، چون تو عقل نداری و منم باید حواسم بهت باشه!) دلنواز برای اولین بار بعد از مدتها خندید؛ خندهای که با دیدنش خون توی رگهام به جوش اومد. این دختر جلوی من حتی جرئت نمیکرد سرش رو بالا بگیره، ولی حالا کنار اون پسره راحت میخندید و بهش میگفت عزیزم! در رو محکم باز کردم. (اردوان: چه خبر شده اینجا؟ مجلس خندست؟!) امیر سرش رو بلند کرد و بدون اینکه از جاش تکون بخوره، نگاهم کرد. (امیر: خودت میبینی. دلنواز غش کرده بود، آوردمش توی اتاق و دارم بهش غذا میدم. کاری که ظاهراً شوهرش یادش رفته انجام بده!) با قدمهای بلند رفتم جلو. (اردوان: حواست به حرف زدنت باشه، امیر!) (امیر: چرا؟ حقیقت ناراحتت میکنه؟) (اردوان: گفتم از اتاقم و زندگی من فاصله بگیر!) امیر قاشق رو توی کاسه گذاشت و بلند شد. دلنواز سریع دستش رو گرفت. (دلنواز با نگرانی: امیر، چیزی نگو. خواهش میکنم!) همین یه جمله کافی بود تا بیشتر از قبل عصبانی بشم. امیر دست دلنواز رو آروم فشار داد و گفت: (امیر: باشه عزیزم، به خاطر تو چیزی نمیگم.) بعد رو به من کرد. (امیر: ولی یه چیزی رو خوب گوش کن، اردوانخان! من از بچگی دلنواز رو میشناسم. میدونم کی ناراحته، کی درد داره و کی داره جلوی بقیه خودش رو قوی نشون میده. امروز هم فقط به خاطر همین اومدم پیشش. چون میدونستم تو حتی نمیپرسی حالش چطوره!) (اردوان با خشم: اون زن منه! لازم نکرده تو نگرانش باشی!) (امیر: زنته؟ پس چرا وقتی کنارت زندگی میکنه، از گرسنگی و ناراحتی غش میکنه؟!) به سمتش حمله کردم و یقهش رو گرفتم. (اردوان: یه بار دیگه درباره زندگی من حرف بزنی، کاری میکنم که پشیمون بشی!) امیر حتی پلک هم نزد. (امیر: تهدیدم نکن، اردوان. من از تو نمیترسم. تو شاید بتونی دلنواز رو مجبور کنی توی این خونه بمونه، ولی نمیتونی مجبورش کنی تا ابد ازت نترسه!) دلنواز با صدای ضعیف گفت: (دلنواز: اردوان، خواهش میکنم، ولمون کن...) با شنیدن اسمم از زبونش، یقه امیر رو رها کردم و رو به دلنواز برگشتم. (اردوان: تو هم ساکت شو! کسی ازت نظر نخواست!) لبخند امیر محو شد. نگاهش رو به من دوخت و با صدایی محکم گفت: (امیر: یه روزی میرسه که خودت از رفتارش پشیمون میشی. ولی اون روز دیگه دیر شده. من دلنواز رو ازت میگیرم، اردوان! چه بخوای، چه نخوای. نمیذارم بیشتر از این نابودش کنی!) (اردوان: تو غلط میکنی!) (امیر: امتحانم کن!) چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم. بعد امیر کتش رو برداشت و قبل از رفتن، خم شد و آروم به دلنواز گفت: (امیر: سوپت رو بخور عزیزم، باشه؟ فردا دوباره میام میبینمت.) دلنواز با لبخند کوچیکی سر تکون داد. (دلنواز: باشه، مراقب خودت باش.) امیر از اتاق بیرون رفت و وقتی از کنارم رد شد، زیر لب گفت: (امیر: از این به بعد حواست بهش باشه. چون من دیگه ساکت نمیمونم.) در که بسته شد، اتاق توی سکوت فرو رفت. برگشتم سمت دلنواز. هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود، اما وقتی نگاهم به کاسه سوپ افتاد، فکرم دوباره درگیر حرفهای امیر شد. اینکه دلنواز کنار اون میخندید، اینکه بهش میگفت عزیزم، اینکه امیر با اطمینان میگفت ازم میگیردش... همهش داشت دیوونهم میکرد. رفتم سمت تخت و کاسه رو از روی میز برداشتم.
#رمان
پ.ن:اگر دوست دارید براتون عکس از امیر و بقیه شخصیت ها بزارم داخل کامنت ها بگید💙
- ۷.۷k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط