عجب رسمیه رسم زمونه

عجب رسمیه رسم زمونه

قصه‌ برگ و باد خزونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره‌هاشون به جا می مونه

کجاس اون کوچه ؟

چی شد اون خونه ؟

آدماش کجان ؟

خدا می دونه …

بوته ی یاس بابا جون هنوز

گوشه ی باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاس ؟

خدا می دونه …

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز

گوشه ی طاقچه توی ایوونه

خودش کجاهاس ؟ خدا می دونه

خودش کجاهاس ؟ خدا می دونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ماها بعدا چی یادگاری می خواد بمونه ؟ خدا می دونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه

می رن آدما از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مون
دیدگاه ها (۲)

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

پارت ۴۷هنوز همهمه‌ی مهمان‌ها درباره‌ی تصمیمِ آقای کیم و خروج...

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

پارت هشتم — شایعهچند روز بعد، یورا و سوآ دوباره در بازار بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط