{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خون و عسل

part 33
بلاخره روز عروسی فرا رسید و سالن اصلی پر از خانواده های اشرافی بود و بعضی ها هم معمولی بودن. چویا تو اتاق خودش رو صندلی نشسته بود و چهار تا خدمتکار داشتن آماده اش میکردن و الیانا میگفت باید چیکار کنن
" آرایش ملایم باشه که زیبایی خودش حفظ بشه آخر سر لباسش رو میپوشه...موهاش رو نیمه باز درست کنید...نه نه اینجا رو باید ببافی و تو این قسمت باید گل های سفید رنگ بزاری روی سرش باید برای تاج عروس جا باشه نباید شلوغ باشه "
همه چی دو دونه به دونه توضیح می‌داد و چویا حتی تو آینه به خودش هم نگاه نمی‌کرد...به الیانا اعتماد داشت هر چند مدت زیادی نیست که میشناستش
بلاخره کار تموم شد و هوا تاریک بود و لباسش رو تنش کرد و دور خودش چرخید و با خوشحالی گفت
+ چطور شدم؟
هانا لبخندی زد و الیانا به غرور بهش نگاه کرد
" عالی شدید "
" معلومه کار منه ها "
سه تایی با هم خندیدن و صدای در بلند شد که الیانا درو باز کرد و سریع کنار رفت و تعظیم کرد و به چویا اشاره کرد که صاف بایسته
_ خیلی خب عروسمو بدید برم
با خنده گفت که الیانا خنده آرومی کرد و کنار چویا ایستاد و چویا سمت در رفت که دازای چند ثانیه بهش خیره شد
+ ب...بد شدم؟؟
با استرس پرسید که دازای لبخند نرمی زد و گفت
_ نه زیبایی و درخششت فراتر از یه ملکه ست ولی کاش فقط خودم این زیبایی رو میدیدم...چطور بانوی به این زیبایی رو ببرم بین اون همه چشمای کثیف
چویا کمی سرخ شد و لبخندی زد و چون دورشون آدم بود تعظیم کرد و گفت
+ از تعریفتون ممنونم علیاحضرت
دازای دسته گل رز آبی رو دستش داد و با هم از پله های پر ظرافت قصر پایین رفتن که همه بهشون خیره شدن و تعظیم کردن و در نهایت صدای دست بلند شد.
دازای نگاهشو چرخوند و سوفیا رو بین مجلس دید که زیبا بود اما به زیبایی چویا نمی‌رسید برای همین با بی توجهی نگاهشو گرفت و در وسط سالن حضور پیدا کردن و با یه موسیقی آروم شروع به رقصیدن کردن که چویا با استرس حرکات رو پیش می‌رفت تا پاشو مثل لوکا له نکنه
دور خودش چرخید و دوباره دستش رو روی شونه اش گذاشت و به حرکات حرفه ای تری نزدیک شدن که پاش روی پای دازای رفت و چشماشو محکم بست اما دازای هیچی نگفت و ادامه داد که در جایی کم مونده بود تعادلش رو از دست بده که دازای کمرش رو گرفت و تو هوا چرخوند و روی زمین گذاشت و در آخر تعظیم زیبایی به روی همسرش کرد
چویا از استرس قلبش دیوانه وار می‌کوبید اما لبخند دازای بهش آرامش میداد
در جایگاه هاشون نشستن و مهمانی شروع شد و هر کسی میومد و تبریک میگفت و بعد میرفت.
ساعت ها گذشت و حالا نوبت اصلی ترین قسمت مهمانی رسید
همه سکوت کرده بودن و به اون دو نفر نگاه میکردن دازای مشتاق بود و چویا استرس گرفته بود نمی‌دونست چطوریه
پیرمرد با لباسی بلند و قرمز مشکی سمتشون اومد و بعد از تعظیم بلند شد و صاف ایستاد و در حال خوندن ورد جادویی شد که هاله سفید و طلایی دورشون ایجاد شد که همه با تعجب به هاله خیره بودن و دازای حس خیلی خوبی داشت اما چویا نمی‌دونست چه اتفاقی داره میوفته
وقتی صحبت های اون پیرمرد تموم شد روی زانوش نشست و گفت
" تبریک میگم علیاحضرت و بانوی من "
بلند شد و رفت که همه با حیرت شروع به دست زدن کردن که چویا با کنجکاوی به همسرش نگاه کرد گفت
+ الان چه اتفاقی افتاد؟
_ هیچی فقط رسما همسرم شدی...دیگه نمیتونی از دستم فرار کنی امشب باید آماده باشی اینم بگم...من اصلا آدم دل رحمی نیستم
چویا کمی ترسید و گفت
+ اون هاله...چی بود؟؟
_ ورد های جادویی برای پیوند تو موجوده که رنگ های هاله به احساسات اون دو نفر به هم هستش...حسی که ما داریم خاصه...رنگ طلایی و سفید جزو هاله های کمیاب هست و این مردم اولین بارشونه که همچین چیزی رو از نزدیک میبینن
چویا با شگفتی بهش نگاه کرد و لبخند چشم بسته ای زد
_ اینم بگم ورد باعث میشه نتونی زیاد ازم فاصله بگیری
چویا هومی کشید و بعد از کمی خوش گذرونی مراسم به پایان رسید و همه کم کم محل قصر رو ترک کردن.
حالا شب اول چویا با دازای لج کرده بود و بعد یک هفته تحمل دازای باید جدا ازش می‌خوابید و چویا روی کاناپه خوابید
_ چویا بیا اینجا لجبازی نکن
+ نمیخوام...بگیر بکپ پادشاه خودخواه
دازای خندید و بلند شد و رفت سمتش که چویا اخمی بهش کرد و پشتش رو بهش کرد
_ نمیخواستم مجبورت کنم ولی حالا هر کاری دلم بخواد میکنم
برآید استایل بغلش کرد که چویا دست پا زد اما فایده نداشت...روی تخت گذاشتش و روش خیمه زد
_ خیلی خب اینبار دیگه نمیتونی جلومو بگیری
________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

[•] عمارت عشق [•] part: 9چویا سرشو به سینه ی دازای فشار مید...

ابلیس

بهار بدون تو

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

روباه کوچولوی من پارت دو 😣꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای داشت گر...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط