پارت دوم دوستان اومیدوارم خوشتان بیاید
پارت دوم دوستان اومیدوارم خوشتان بیاید
لبخندی زدم و وقتی جلویم زانو زد، با لبخند دستان ظریفم را روی گونه هایش گزاشتم. لبخندش رنگ گرفت و دستانم را بوسید. در جواب بوسه هایش انگشتان کشیده ام را از میان تارهای سفید سرش عبور دادم و با لبخند و عشق به پدری نگاه کردم که زمانی قهرمان من بود و حالا انگار من قهرمان او بودم.
با حرف زدنش سکوت اتاق شکست
_دلبرکم انقدر دل تنگ نوازشت بودم که حرف هایم را فراموش کردم.....فردا مهمانی بزرگی داریم هزاران اشراف زاده از سرزمین های اطراف میایند تا سالگرد ۲۰۰ سالگی حکومتمان را جشن بگیریم، و تو عزیزم با ویلیام اجرا خواهی داشت.
لبخندم محو شد و اخم کردم.
_بابا! نکنه دوباره میخوای اون پسره مغرور و بکنی تو دهن من؟! امکان نداره!
پدرم با کلافگی اهی کشید و مثل وقتی بچه بودم من را در اغوش کشید و بلند کرد. عاشق اینجور بغل هایش بودم. سرم رو روی شانه های بزرگ و پهنش گزاشتم و با حس ارامش از دستان عضلانی اش که دور بدن کوچکم حلقه شده بود آرومتر از قبل گفتم
_پدر... من ویلیام رو نمیخوام.... لطفا...
با جمله پدرم اشک ریختم
_کوچولوی من، تو ملکه ای... خودت میدونی سرنوشتت اونه باید بپذیریش
با هق هق من موهای خرمایی ام رو نوازش کرد و بوسه ای به پیشانی ام زد. من رو در اغوشش تکان داد و من پس از گریه های زیاد در اغوشش به خواب رفتم. بدون اینکه بفهمم من رو روی تخت گزاشت و از اتاق خارج شد.
فلش بک چند ساعت بعد....
از خواب بیدار شدم و با یاداوری جملات پدرم اعصبانی شدم.
رقص اونم با ویلیام جمیز! واقعا خیلی رو مخه!! نفس عمیقی کشیدم
_اروم الیزابت... تو میتونی... باید بتونی... به خاطر پدر...
به هر حال به سختی و با اکراه باید انجامش میدادم. اون رقص باید کاملا بی نقص می بود و یه اشتباه ریز باعث میشود ابروی پدرم جلوی صد ها نفر از بین برود. به سمت حمام اب گرمم رفتم.
پرش زمانی
بدن نم دارم را با حوله ای پشمی و گرم اروم خشک کردم زمان شروع مهمانی نزدیک بود.
برای گذاشتن پارت سه
{5}لایک😘
{6}کامنت 🥰
لبخندی زدم و وقتی جلویم زانو زد، با لبخند دستان ظریفم را روی گونه هایش گزاشتم. لبخندش رنگ گرفت و دستانم را بوسید. در جواب بوسه هایش انگشتان کشیده ام را از میان تارهای سفید سرش عبور دادم و با لبخند و عشق به پدری نگاه کردم که زمانی قهرمان من بود و حالا انگار من قهرمان او بودم.
با حرف زدنش سکوت اتاق شکست
_دلبرکم انقدر دل تنگ نوازشت بودم که حرف هایم را فراموش کردم.....فردا مهمانی بزرگی داریم هزاران اشراف زاده از سرزمین های اطراف میایند تا سالگرد ۲۰۰ سالگی حکومتمان را جشن بگیریم، و تو عزیزم با ویلیام اجرا خواهی داشت.
لبخندم محو شد و اخم کردم.
_بابا! نکنه دوباره میخوای اون پسره مغرور و بکنی تو دهن من؟! امکان نداره!
پدرم با کلافگی اهی کشید و مثل وقتی بچه بودم من را در اغوش کشید و بلند کرد. عاشق اینجور بغل هایش بودم. سرم رو روی شانه های بزرگ و پهنش گزاشتم و با حس ارامش از دستان عضلانی اش که دور بدن کوچکم حلقه شده بود آرومتر از قبل گفتم
_پدر... من ویلیام رو نمیخوام.... لطفا...
با جمله پدرم اشک ریختم
_کوچولوی من، تو ملکه ای... خودت میدونی سرنوشتت اونه باید بپذیریش
با هق هق من موهای خرمایی ام رو نوازش کرد و بوسه ای به پیشانی ام زد. من رو در اغوشش تکان داد و من پس از گریه های زیاد در اغوشش به خواب رفتم. بدون اینکه بفهمم من رو روی تخت گزاشت و از اتاق خارج شد.
فلش بک چند ساعت بعد....
از خواب بیدار شدم و با یاداوری جملات پدرم اعصبانی شدم.
رقص اونم با ویلیام جمیز! واقعا خیلی رو مخه!! نفس عمیقی کشیدم
_اروم الیزابت... تو میتونی... باید بتونی... به خاطر پدر...
به هر حال به سختی و با اکراه باید انجامش میدادم. اون رقص باید کاملا بی نقص می بود و یه اشتباه ریز باعث میشود ابروی پدرم جلوی صد ها نفر از بین برود. به سمت حمام اب گرمم رفتم.
پرش زمانی
بدن نم دارم را با حوله ای پشمی و گرم اروم خشک کردم زمان شروع مهمانی نزدیک بود.
برای گذاشتن پارت سه
{5}لایک😘
{6}کامنت 🥰
- ۱۵۲
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط