... پارت بیست و سوم....
پارت ۲۳ — نزدیکتر از همیشه
صبح روز بعد...
سوهی از خواب بیدار شد و متوجه شد یونا هنوز خواب است.
لبخند کوچکی زد و آرام از تخت بیرون آمد.
اما وقتی برگشت، یونا هم چشمهایش را باز کرده بود.
سوهی خندید.
— صبح بخیر، خوابالو.
یونا دستهایش را به سمت او دراز کرد.
سوهی خم شد و بغلش کرد.
— باشه، باشه... فهمیدم. امروز هم باید با من باشی.
یونا لبخند زد.
---
چند ساعت بعد...
سوهی در آشپزخانه مشغول کمک به خدمتکارها بود که یکی از خدمتکارهای قدیمی وارد شد.
همان زنی بود که چند روز پیش دربارهی یونا چیزی میدانست.
سوهی به محض دیدنش جلو رفت.
— میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟
زن مضطرب شد.
— دربارهی چی؟
— دربارهی یونا.
زن سریع نگاهش را پایین انداخت.
— من چیزی نمیدونم.
سوهی آرام گفت:
— شما اون شب اینجا بودید، درسته؟
زن سکوت کرد.
سوهی ادامه داد:
— چهار سال پیش.
زن رنگش پرید.
چند لحظه بعد آهسته گفت:
— خانم... بهتره دنبال این موضوع نرید.
— چرا؟
— چون بعضی چیزها رو اگه بدونید، دیگه نمیتونید مثل قبل زندگی کنید.
سوهی مات ماند.
— یعنی چی؟
زن چیزی نگفت.
فقط وقتی صدای قدمهای کسی از راهرو آمد، سریع رفت.
سوهی برگشت.
یونگی آنجا ایستاده بود.
چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
یونگی گفت:
— باز داری دربارهی گذشته سؤال میپرسی؟
سوهی جواب داد:
— چون تو هیچ جوابی بهم نمیدی.
یونگی جلو آمد.
— سوهی، بیخیالش شو.
— نمیتونم.
— چرا؟
سوهی آرام گفت:
— چون یونا هنوز هر شب با کابوس از خواب میپره.
یونگی چیزی نگفت.
سوهی ادامه داد:
— چون وقتی صدای بلند میشنوه میترسه.
مکث کرد.
— چون وقتی اسم جینوو رو میشنوه، وحشت میکنه.
یونگی فکش را منقبض کرد.
— اسم اون مرد رو جلوی یونا نیار.
سوهی با تعجب پرسید:
— چرا؟
یونگی بدون جواب برگشت و رفت.
سوهی چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
— پس یه چیزی هست...
---
شب...
سوهی یونا را خواباند.
دختر کوچولو قبل از خواب دست سوهی را گرفت.
سوهی لبخند زد.
— من اینجام.
یونا چشمهایش را بست.
سوهی آرام از اتاق بیرون آمد.
در را آهسته بست.
در راهرو ایستاد.
نگاهش به انتهای راهرو افتاد.
اتاق کار یونگی آنجا بود.
در بسته بود.
اما نور از زیر در بیرون میآمد.
سوهی چند قدم جلو رفت.
هنوز نمیدانست...
این بار قرار است فقط یک قدم با حقیقت فاصله داشته باشد. 🖤
ادامه دارد...... 🌙
اسلاید ۲.... اشپز خانه
#فیک#رمان
صبح روز بعد...
سوهی از خواب بیدار شد و متوجه شد یونا هنوز خواب است.
لبخند کوچکی زد و آرام از تخت بیرون آمد.
اما وقتی برگشت، یونا هم چشمهایش را باز کرده بود.
سوهی خندید.
— صبح بخیر، خوابالو.
یونا دستهایش را به سمت او دراز کرد.
سوهی خم شد و بغلش کرد.
— باشه، باشه... فهمیدم. امروز هم باید با من باشی.
یونا لبخند زد.
---
چند ساعت بعد...
سوهی در آشپزخانه مشغول کمک به خدمتکارها بود که یکی از خدمتکارهای قدیمی وارد شد.
همان زنی بود که چند روز پیش دربارهی یونا چیزی میدانست.
سوهی به محض دیدنش جلو رفت.
— میتونم یه سؤال ازتون بپرسم؟
زن مضطرب شد.
— دربارهی چی؟
— دربارهی یونا.
زن سریع نگاهش را پایین انداخت.
— من چیزی نمیدونم.
سوهی آرام گفت:
— شما اون شب اینجا بودید، درسته؟
زن سکوت کرد.
سوهی ادامه داد:
— چهار سال پیش.
زن رنگش پرید.
چند لحظه بعد آهسته گفت:
— خانم... بهتره دنبال این موضوع نرید.
— چرا؟
— چون بعضی چیزها رو اگه بدونید، دیگه نمیتونید مثل قبل زندگی کنید.
سوهی مات ماند.
— یعنی چی؟
زن چیزی نگفت.
فقط وقتی صدای قدمهای کسی از راهرو آمد، سریع رفت.
سوهی برگشت.
یونگی آنجا ایستاده بود.
چند ثانیه نگاهشان به هم گره خورد.
یونگی گفت:
— باز داری دربارهی گذشته سؤال میپرسی؟
سوهی جواب داد:
— چون تو هیچ جوابی بهم نمیدی.
یونگی جلو آمد.
— سوهی، بیخیالش شو.
— نمیتونم.
— چرا؟
سوهی آرام گفت:
— چون یونا هنوز هر شب با کابوس از خواب میپره.
یونگی چیزی نگفت.
سوهی ادامه داد:
— چون وقتی صدای بلند میشنوه میترسه.
مکث کرد.
— چون وقتی اسم جینوو رو میشنوه، وحشت میکنه.
یونگی فکش را منقبض کرد.
— اسم اون مرد رو جلوی یونا نیار.
سوهی با تعجب پرسید:
— چرا؟
یونگی بدون جواب برگشت و رفت.
سوهی چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.
بعد زیر لب گفت:
— پس یه چیزی هست...
---
شب...
سوهی یونا را خواباند.
دختر کوچولو قبل از خواب دست سوهی را گرفت.
سوهی لبخند زد.
— من اینجام.
یونا چشمهایش را بست.
سوهی آرام از اتاق بیرون آمد.
در را آهسته بست.
در راهرو ایستاد.
نگاهش به انتهای راهرو افتاد.
اتاق کار یونگی آنجا بود.
در بسته بود.
اما نور از زیر در بیرون میآمد.
سوهی چند قدم جلو رفت.
هنوز نمیدانست...
این بار قرار است فقط یک قدم با حقیقت فاصله داشته باشد. 🖤
ادامه دارد...... 🌙
اسلاید ۲.... اشپز خانه
#فیک#رمان
- ۲.۷k
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط