پارت ۲۷
صبح بود. ماشین جلوی عمارت خاله ایستاده بود. خاله منو بغل کرد
~ روآن جان، مواظب خودت باش
· م... ممنون خاله. برای همه چیز.
خاله دستم رو گرفت. نگاهم کرد. با یه لبخند مهربون. گفت
~ تو دختر قویای هستی. من دیدم. فقط نذار اون سردی، تو رو هم سرد کنه.
تهیونگ کنار ماشین ایستاده بود. سرد. بیحوصله.
& خاله، دیر شده.
خاله نگاهش کرد. با یه آه.
~ باشه ولی هر ماه باید بیاین
تهیونگ چیزی نگفت. سوار ماشین شد. منم سوار شدم. از پنجره به خاله نگاه کردم. دستش رو تکون داد. ماشین راه افتاد.
توی راه، سکوت بود. تهیونگ به بیرون نگاه میکرد. منم. ولی ذهنم جای دیگه بود. به اون هفته. به لباسها. به رستوران. به خاله. به اون امیدی که تو دلم روشن شده بود.
رسیدیم به عمارت. همون عمارت سرد و تاریک. تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
& برو اتاقت. فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
· ب... بله.
ظهر بود. داشتم کف راهرو رو تمیز میکردم که صدای ماشین از حیاط اومد. یه ماشین مشکی. از ماشین یه مرد جوون پیاده شد. با کت و شلوار تیره. موهای تیره. چشمهای بادامی. با یه لبخند سرد.
از راهرو رد شد و مکث کرد سر تا پام رو نگاه کرد
^ تو کی هستی؟
· م... من...
^صبر کن. تو همون عروس اجباری هستی، نه؟ شنیدم تهیونگ یه دختر ۱۹ ساله رو گرفته.
جوابی ندادم. مرد لبخند زد.
^ من یه دوست قدیمی تهیونگم. از خارج برگشتم. اسمم کای هست.
کای. اسمش مثل خودش سرد بود.
^ میدونی چیه؟ تهیونگ همیشه از من میترسید. چون من تنها کسی بودم که میتونستم شکستش بدم میخوام ببینم این عروس جدیدش چه جوریه.
خم شد. صورتش رو نزدیک صورت من آورد. بوی ادکلن تندش تو بینیم پیچید.
^ و میخوام ببینم تهیونگ چقدر براش ارزش قائله
قلبم ایستاد. این مرد خطرناک بود.
از راهرو رد شد. به سمت اتاق تهیونگ. من تو راهرو موندم. دستهام میلرزید. ولی این بار از ترس کای. و از ترس این که تهیونگ، وقتی بفهمه کای به من نزدیک شده، چه بلایی سرم میاره.
~ روآن جان، مواظب خودت باش
· م... ممنون خاله. برای همه چیز.
خاله دستم رو گرفت. نگاهم کرد. با یه لبخند مهربون. گفت
~ تو دختر قویای هستی. من دیدم. فقط نذار اون سردی، تو رو هم سرد کنه.
تهیونگ کنار ماشین ایستاده بود. سرد. بیحوصله.
& خاله، دیر شده.
خاله نگاهش کرد. با یه آه.
~ باشه ولی هر ماه باید بیاین
تهیونگ چیزی نگفت. سوار ماشین شد. منم سوار شدم. از پنجره به خاله نگاه کردم. دستش رو تکون داد. ماشین راه افتاد.
توی راه، سکوت بود. تهیونگ به بیرون نگاه میکرد. منم. ولی ذهنم جای دیگه بود. به اون هفته. به لباسها. به رستوران. به خاله. به اون امیدی که تو دلم روشن شده بود.
رسیدیم به عمارت. همون عمارت سرد و تاریک. تهیونگ بدون اینکه نگاهم کنه، گفت:
& برو اتاقت. فردا صبح ساعت ۵. کارهای عمارت.
· ب... بله.
ظهر بود. داشتم کف راهرو رو تمیز میکردم که صدای ماشین از حیاط اومد. یه ماشین مشکی. از ماشین یه مرد جوون پیاده شد. با کت و شلوار تیره. موهای تیره. چشمهای بادامی. با یه لبخند سرد.
از راهرو رد شد و مکث کرد سر تا پام رو نگاه کرد
^ تو کی هستی؟
· م... من...
^صبر کن. تو همون عروس اجباری هستی، نه؟ شنیدم تهیونگ یه دختر ۱۹ ساله رو گرفته.
جوابی ندادم. مرد لبخند زد.
^ من یه دوست قدیمی تهیونگم. از خارج برگشتم. اسمم کای هست.
کای. اسمش مثل خودش سرد بود.
^ میدونی چیه؟ تهیونگ همیشه از من میترسید. چون من تنها کسی بودم که میتونستم شکستش بدم میخوام ببینم این عروس جدیدش چه جوریه.
خم شد. صورتش رو نزدیک صورت من آورد. بوی ادکلن تندش تو بینیم پیچید.
^ و میخوام ببینم تهیونگ چقدر براش ارزش قائله
قلبم ایستاد. این مرد خطرناک بود.
از راهرو رد شد. به سمت اتاق تهیونگ. من تو راهرو موندم. دستهام میلرزید. ولی این بار از ترس کای. و از ترس این که تهیونگ، وقتی بفهمه کای به من نزدیک شده، چه بلایی سرم میاره.
- ۱۱.۰k
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط