وقتی فرشته ای عاشق شد🤍⛓
. . . . . . . . . . . . . . . .
از اینکه توی خونه تنها بشینه خسته شد..
تصمیم گرفت بیرون بره تا هم بوسان رو ببینه هم حوصلش سر نره )
(یه نکته همینجا بگم یادتون باشه کوک مثل واقعیت اهل بوسانه، و اینجا تو فیک هم یه خواهر کوچیک تر داره ک دوسال کوچیک تره)
بعد از اینکه لباساش رو پوشید(اسلاید2)
کلیدا رو برداشت و از خونه بیرون زد..
توی خیابونی بود که خونش توشه و با ذوق به اطرافش نگاه میکرد ، اولش فکر میکرد سئول خیلی قشنگه و بوسان جذابیتی نداره ..
ولی حالا فهمیده بود اونجا هم خیلی قشنگه
با دیدن کافه ای که به شدت از تمش خوشش اومده بود(اسلاید3)به سمتش رفت تا توی کافه یه شیرموز بخوره:)
(لونا هم مث من واسه شیرموز کو_ ببخشید جون میده:)
وارد کافه که شد روی گوشه ترین صندلی نشست..
و سفارش داد..
با شنیدن صدای آشنایی از پشت سرش به سمت در کافه برگشت که با چیزی که دید تا مرز سکته رفت!
جونگکوک با یه دختر که قدش تا سینه ی اون بود و موهای بلندی داشت وارد کافه شدن ..
با فهمیدن اینکه اون دوتا باهم اومدن چشماش خیس شد:)
سریع سفارشش رو از گارسون گرفت و راه تا خونش رو دویید:)
اشکاش حالا روی صورتش ریخته بودن و اونم هیچ تلاشی برای کنترلشون نمیکرد!
با رسیدن به در خونه جیمین رو دید ک دم دره خواست بگرده که
جیمین متوجهش شد..
دنبالش اومد و روبروش وایستاد که صورت اشکی لونا رو دید ..
نمیدونست چی شده ولی مهم هم نبود!
الان فقط آروم کردن لونا مهم بود
پس آروم بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد
[چند دقیقه بعد]
بعد از اینکه لونا آروم شد هر دو وارد خونه شدن!
لونا ماجرا رو برای جیمین تعریف کرد
جیمین با اینکه میدونست اون خواهر کوک بوده حرفی نزد
لونا به اندازه ی کافی اذیت شده بود ،
دیگه نباید پایه بهترین دوستش میسوخت:)
لونا:میدونی جیمینا؟همیشه من کسی بودم که از خودش گذشت تا حال اون خوب باشه..
من بودم که همیشه عاشقش بودم:)و در اختیار اون...
اما اون هیچوقت نبود.
حتی الان که بخاطرش زندگیمو ول کردم:)
[پایان عشق من همان ابتدا لو رفت؛
آنجا که گفتند:یکی بود،یکی نبود!]
(فقط حس کردم خیلی بهش میاد:)
لونا:ولی دیگه خسته شدم!
نمیگم دیگه دوستش ندارم ، ولی بسه!
میخوام به فکر خودم باشم و مستقل شم..
کمکم میکنی جیمینا؟؟
جیمین:من همیشه اینجام..
خبب قراره پرش زمانی داشته باشیم چند سال دیگهه
کپی ممنوع
کیم.ایسومی
از اینکه توی خونه تنها بشینه خسته شد..
تصمیم گرفت بیرون بره تا هم بوسان رو ببینه هم حوصلش سر نره )
(یه نکته همینجا بگم یادتون باشه کوک مثل واقعیت اهل بوسانه، و اینجا تو فیک هم یه خواهر کوچیک تر داره ک دوسال کوچیک تره)
بعد از اینکه لباساش رو پوشید(اسلاید2)
کلیدا رو برداشت و از خونه بیرون زد..
توی خیابونی بود که خونش توشه و با ذوق به اطرافش نگاه میکرد ، اولش فکر میکرد سئول خیلی قشنگه و بوسان جذابیتی نداره ..
ولی حالا فهمیده بود اونجا هم خیلی قشنگه
با دیدن کافه ای که به شدت از تمش خوشش اومده بود(اسلاید3)به سمتش رفت تا توی کافه یه شیرموز بخوره:)
(لونا هم مث من واسه شیرموز کو_ ببخشید جون میده:)
وارد کافه که شد روی گوشه ترین صندلی نشست..
و سفارش داد..
با شنیدن صدای آشنایی از پشت سرش به سمت در کافه برگشت که با چیزی که دید تا مرز سکته رفت!
جونگکوک با یه دختر که قدش تا سینه ی اون بود و موهای بلندی داشت وارد کافه شدن ..
با فهمیدن اینکه اون دوتا باهم اومدن چشماش خیس شد:)
سریع سفارشش رو از گارسون گرفت و راه تا خونش رو دویید:)
اشکاش حالا روی صورتش ریخته بودن و اونم هیچ تلاشی برای کنترلشون نمیکرد!
با رسیدن به در خونه جیمین رو دید ک دم دره خواست بگرده که
جیمین متوجهش شد..
دنبالش اومد و روبروش وایستاد که صورت اشکی لونا رو دید ..
نمیدونست چی شده ولی مهم هم نبود!
الان فقط آروم کردن لونا مهم بود
پس آروم بغلش کرد و سرش رو نوازش کرد
[چند دقیقه بعد]
بعد از اینکه لونا آروم شد هر دو وارد خونه شدن!
لونا ماجرا رو برای جیمین تعریف کرد
جیمین با اینکه میدونست اون خواهر کوک بوده حرفی نزد
لونا به اندازه ی کافی اذیت شده بود ،
دیگه نباید پایه بهترین دوستش میسوخت:)
لونا:میدونی جیمینا؟همیشه من کسی بودم که از خودش گذشت تا حال اون خوب باشه..
من بودم که همیشه عاشقش بودم:)و در اختیار اون...
اما اون هیچوقت نبود.
حتی الان که بخاطرش زندگیمو ول کردم:)
[پایان عشق من همان ابتدا لو رفت؛
آنجا که گفتند:یکی بود،یکی نبود!]
(فقط حس کردم خیلی بهش میاد:)
لونا:ولی دیگه خسته شدم!
نمیگم دیگه دوستش ندارم ، ولی بسه!
میخوام به فکر خودم باشم و مستقل شم..
کمکم میکنی جیمینا؟؟
جیمین:من همیشه اینجام..
خبب قراره پرش زمانی داشته باشیم چند سال دیگهه
کپی ممنوع
کیم.ایسومی
۴.۳k
۱۷ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.