{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شد

فصل چهارم: شکستی که جرقه‌ای شد

هفته‌ها از آن شامِ تلخ گذشته بود. ا/ت دیگر نه با جونگ‌کوک بحث می‌کرد و نه برای حضور او در اتاقِشان التماس می‌کرد؛ او به یک «سایه» تبدیل شده بود. باوقار، ساکت و کاملاً بی‌تفاوت. این بی‌تفاوتی، بیشتر از هر فریادی، جونگ‌کوک را کلافه می‌کرد.

یک شب، بارانِ شدیدی می‌بارید. جونگ‌کوک که از یک مهمانیِ کاریِ طولانی و خسته‌کننده برگشته بود، با دیدنِ چراغ‌های خاموش عمارت، احساس تنهاییِ عجیبی کرد. وقتی وارد اتاق شد، ا/ت را دید که در آغوشِ کتابش، روی مبلِ کنارِ پنجره نشسته بود.

او به نظر مریض و بی‌حال می‌آمد. پوستش رنگ‌پریده بود و لرزشِ خفیفی در شانه‌هایش دیده می‌شد.

جونگ‌کوک، با همان لحنِ خشک همیشگی، گفت: «هنوز بیداری؟»

ا/ت حتی سرش را بلند نکرد. «فقط داشتم کتاب می‌خوندم. می‌تونی بری به کارات برسی، من مزاحمت نمی‌شم.»

کلمه «مزاحم» مثل تیغ روی قلبِ جونگ‌کوک نشست. او قدمی جلو گذاشت و وقتی خواست از کنارش رد شود، متوجه شد که ا/ت با تکانِ کوچکِ دستش، کتاب را از دست داده و به سمت زمین می‌لغزد.

قبل از اینکه کتاب به زمین بخورد، جونگ‌کوک با سرعتِ تمام، ا/ت را گرفت. اما وقتی دستش به شانه‌ی او خورد، ا/ت با بدنی داغ و لرزان، در آغوشش افتاد. او تب داشت.

«ا/ت؟» صدای جونگ‌کوک برای اولین بار لرزید. «ا/ت، بیداری؟»

او ا/ت را به سمت تخت برد. در حالی که سعی می‌کرد با دست‌هایِ لرزان، پارچه‌ی آبِ سرد روی پیشانی او بگذارد، ناگهان با حقیقتِ تلخی روبرو شد. او تمام این مدت، در حالی که فکر می‌کرد با بی‌تفاوتیِ او مبارزه می‌کند، در واقع داشت در تنهاییِ مطلق می‌سوخت.

ا/ت در میانِ تب و نیمه‌خواب، با صدایی ضعیف زمزمه کرد: «لطفاً… نرو پیشِ لارا… من… من فقط می‌خواستم… دیده بشم…»

قلبِ جونگ‌کوک فرو ریخت. تمام غرورِ مردانه‌اش، در برابرِ این ضعفِ بی‌پناه، فرو پاشید. او متوجه شد که آن «امضای روی سند ازدواج»، حالا برایش به چیزی بسیار حیاتی‌تر تبدیل شده است. او که تا دیروز دنبالِ یک عشقِ گذرا بود، حالا تنها چیزی را می‌خواست که هرگز قدرش را ندانسته بود: حضورِ این زن در زندگی‌اش.

جونگ‌کوک دستِ گرم و لرزانِ ا/ت را گرفت و پیشانی‌اش را به دست او تکیه داد. «من اینجام… ا/ت. من همین‌جام. دیگه نمی‌رم.»

او در آن لحظه‌ی تاریک، زیر نورِ کم‌سوی آباژور، برای اولین بار، نه به عنوان یک همسرِ اجباری، بلکه به عنوان یک مرد، عاشقِ زخمیِ روبرویش شد.

حالا داستان وارد مرحله‌ی حساس شده. می‌خوای ببینی وقتی ا/ت بیدار میشه و با این توجهِ ناگهانیِ جونگ‌کوک روبرو میشه، چه واکنشی نشون میده؟ (با شک و تردید یا با سردی؟)

خب دوستان بازم ادامه دارد ....بازم اگه میخواین یا نه لایک کنید واسش زحمت کشیدم دستم شکست حداقل لایک کنید 🥲👊❤️
دیدگاه ها (۰)

تک پارتی از جونگ کوک اسم فیک :شرطِ مرگبارنورهای کم‌سوی کافه ...

فصل پنجم: یخ‌های در حالِ ذوبصبح که شد، نورِ ملایمِ خورشید از...

ادامه ی فصل سوم 👇🫠خوش اومدین،» جونگ‌کوک با صدایی گرم و مهربا...

نیک و نواح🫠❤️‍🩹 اسم سریال:اشتباه من 😊بیاین پایین بازم بیوگرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط