{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانوم مدیرعامل

خانوم مدیرعامل

پارت ۱۸ | حرفی که بالاخره گفته شد

صبح روز بعد، بعد از یک شب تقریباً بی‌خوابی، هر چهار نفر راهی کره شدند.

وقتی بالاخره به سئول رسیدند، مستقیم به خانه‌ی تهیونگ رفتند.

همه خسته بودند، اما اتفاق دیشب هنوز سنگینی می‌کرد.

آنا و مینهو در سالن نشسته بودند و نِلا هم کنارشان بود.

تهیونگ چند دقیقه ساکت ماند، بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، نگاهش را به نِلا دوخت.

کیم تهیونگ

«نِلا، بیا بالا. اتاقم کارت دارم.»

نِلا کمی متعجب شد، اما بلند شد.

لی نِلا

«باشه.»

هر دو از پله‌ها بالا رفتند.

وقتی وارد اتاق شدند، تهیونگ در را بست.

چند ثانیه فقط سکوت بود.

بعد تهیونگ ناگهان جلو رفت و نِلا را به دیوار رساند؛ نه با قصد آسیب زدن، اما آن‌قدر ناگهانی که نِلا از شدت تعجب نفسش بند آمد.

چشم‌های تهیونگ پر از خشم و ترس بود.

کیم تهیونگ

«دیشب نگفتم بیام باهاتون؟»

نِلا چیزی نگفت.

کیم تهیونگ

«چرا گفتی چیزی نیست؟»

صدایش بالا رفت.

کیم تهیونگ

«جوابمو بده، نِلا!»

چشم‌های نِلا پر از اشک شد.

لی نِلا

«من... ببخشید... نمی‌خواستم نگرانتون کنم.»

تهیونگ چند لحظه به او خیره ماند.

بعد آرام‌تر شد.

اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین آمد.

صدایش دیگر شبیه قبل نبود.

کیم تهیونگ

«لعنتی...»

نفسش لرزید.

کیم تهیونگ

«ترسیدم...»

نِلا با چشم‌های اشکی نگاهش کرد.

اما ناگهان دوباره صدای تهیونگ بالا رفت.

کیم تهیونگ

«اگه دیر می‌رسیدم بالا چی؟ هان؟»

دست‌هایش از شدت خشم می‌لرزید.

کیم تهیونگ

«اون عوضی می‌تونست هر کاری بکنه... هر کاری، نِلا!»

نِلا دیگر نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد.

لی نِلا

«ببخشید...»

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد دستش را پایین آورد و فاصله گرفت.

صدایش آرام شد.

کیم تهیونگ

«این چیزی نیست که بشه عادی از کنارش رد شد.»

نِلا با اشک نگاهش می‌کرد.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

بعد جمله‌ای را گفت که انگار مدت‌ها درونش نگه داشته بود.

کیم تهیونگ

«می‌دونی چیه؟»

مکث کرد.

کیم تهیونگ

«دوستت دارم.»

نِلا کاملاً مات ماند.

تهیونگ با چشم‌های اشکی خندید؛ خنده‌ای کوتاه و پر از درماندگی.

بعد صدایش را بلند کرد.

کیم تهیونگ

«من فاکی دیوونه‌ی کارمندم شدممم!»

نِلا با تعجب به او نگاه کرد.

تهیونگ اشک روی صورتش را پاک کرد.

کیم تهیونگ

«از همون موقعی که با آنا می‌دیدمت...»

صدایش دوباره آرام شد.

کیم تهیونگ

«حتی وقتی پشت میزت خوابت می‌برد... من ساعت‌ها نگات می‌کردم.»


«دیوونه ای اون دوتا چشمای نازت شدم، جون من.»

اشک‌های نِلا دوباره سرازیر شد.

تهیونگ سرش را پایین انداخت.

کیم تهیونگ

«دوستت دارم...»

چند ثانیه سکوت.

نِلا آرام جلو رفت.

دستش را زیر چانه‌ی تهیونگ گذاشت و صورتش را بالا آورد.

چشم‌های هر دو پر از اشک بود.

نِلا با لبخندی لرزان گفت:

لی نِلا

«منم دوستت دارم، آقای کیم بداخلاق...»

بعد با وجود چشم‌های خیسش خندید.

تهیونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

انگار هنوز باورش نمی‌شد.

بعد لبخند کوچکی زد.

کیم تهیونگ

«دیوونه...»

نِلا هم خندید.

تهیونگ این بار با اطمینان و رضایت خودش، او را در آغوش گرفت و بوسه‌ای نرم آرام و پر از احساس را شروع کردن بوسه ای پر از حسی به نام عشق!.

وقتی از هم فاصله گرفتند، هر دو هنوز چشم‌های خیس داشتند.

اما ناگهان—

تق!

در اتاق با شدت باز شد.

آنا و مینهو پشت در بودند.

هر دو چشم‌هایشان خیس بود!

آنا با ذوق دست زد.

جانگ آنا

«ایووووولللل! بالاخره!»

مینهو هم با هیجان دست زد و خندید.

پارک مینهو

«بالاخره اعتراف کردیددد!»

نِلا با خجالت صورتش سرخ شد.

لی نِلا

«شما دوتا از کی پشت در بودید؟!»

آنا با خنده دست‌هایش را بالا برد.

جانگ آنا

«مهم نیست! مهم اینه بالاخره شد!»

مینهو با خنده به تهیونگ نگاه کرد.

پارک مینهو

«رئیس، تبریک می‌گم. بالاخره از حالت ربات خارج شدی.»

تهیونگ سرش را تکان داد.

کیم تهیونگ

«برید بیرون.»

آنا و مینهو با صدای بلند خندیدند.

جانگ آنا

«نههههه! الان دیگه نمی‌ریم!»

نِلا خندید و سرش را پایین انداخت.

تهیونگ هم با وجود تمام خستگی، بالاخره خندید.

و بعد از تمام اتفاقات تلخ آن چند روز...

برای اولین بار، هر چهار نفر واقعاً احساس کردند چیزی خوب بالاخره شروع شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اشکم درومد پدصگ خودم نوشتم خودمم زار میزدم🤓💔😭🤣
دیدگاه ها (۵)

خانوم مدیرعاملپارت آخر | پنج سال بعد... 🎂🧸پنج سال از آن روزه...

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۷ | دیر رسیدنصدای جیغ نِلا هنوز در راهرو...

خانوم مدیرعاملپارت ۱۶ | خانه‌ی الکساندربعد از ساعت‌ها رانندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط