رمان عشق خونین
رمان عشق خونین
پارت¹⁰
صدرا: سلام آیسو نفسم چی شده
آیسو: نفسم چه اسم باحالی منما آیسو اشتباهی نگرفتی
صدرا: چرا اینجوری حرف میزنی عزیزم
آیسو: میشه همه برین بیرون میخوام اسراحت کنم ممنون
مریم: ولی
آیسو: مامان خواهش میکنم
مریم: اوکی همگی بریم بیرون
ویو امیر
وقتی گف امیر حس کردم نمیخواد برم ولی مجبور بودم رفتم دادگستری
امیر: سلام
پلیس: سلام بفرمایید
امیر: چیزی شده
پلیس: بیاریدش تو
امیر: علیی این چه وضعیه
علی: آروم باش
بلندشدم رفتم جلو یه چک بهش زدم
علی: چرا میزنی
امیر: حقته چقدر ما بخاطر آقا بیایم اینجا هان بس کن علی فک کردی چقدر کثیف شدی یه جوری شدی حس نمیکنم برادرم تویی هس نمیکنم هم خون منی فقط این دفعه بابا بفهمه وای به حالت
علی: من هر کاری میکنم به تو و بابا ربطی نداره
امیر: علی حرف دهنتو بفهم یه جوری میزنم خون بالا بیاریا حد خودتو بدونو صداتم واسم بلند نکن فهمیدی
پلیس: آقا سکوت رو رعایت کنین
امیر: آقا ما باهاش کاری نداریم هرکاری بگین ما میکنیم
پلیس: من پشت تلفنم گفتم الانم میگم برادرتون دو نفرو زده زمین گیر شدنامیر: بخدا ما خودمون موندیم چیکار کنیم
علیو بردن بیرون میخواستم با پلیسه مشورت کنم که چیکار کنیم بعد میخواستم حرف بزنم بابام اومد
فرهاد: سلام حسین جان
پلیس: به سلام آقا فرهاد
فرهاد: چطوری
حسین: ممونم تو چطوری
فرهاد: خوبم مرسی عه امیر تو اینجا چیکار میکنی چیزی شده
حسین:فرهاد جان بشین توضیح بدم
فرهاد: باشه خب چی شده
حسین: بخدا ما خسته شدیم از بس پسر شما رو اوردیم اینجا
فرهاد: باز چیکار کرده
حسین: با دونفر دعواش شده یکی که الان تو بیمارستانه یکی هم اینجاس شکایت کرده
فرهاد: شرمندم به خدا من الان میتونم برم پیشش
حسین: چرا اجازه میگیری خب دست خودته
فرهاد: ممنون
بابام رف پیش علی.......
#رمان_عشق_خونین
پارت¹⁰
صدرا: سلام آیسو نفسم چی شده
آیسو: نفسم چه اسم باحالی منما آیسو اشتباهی نگرفتی
صدرا: چرا اینجوری حرف میزنی عزیزم
آیسو: میشه همه برین بیرون میخوام اسراحت کنم ممنون
مریم: ولی
آیسو: مامان خواهش میکنم
مریم: اوکی همگی بریم بیرون
ویو امیر
وقتی گف امیر حس کردم نمیخواد برم ولی مجبور بودم رفتم دادگستری
امیر: سلام
پلیس: سلام بفرمایید
امیر: چیزی شده
پلیس: بیاریدش تو
امیر: علیی این چه وضعیه
علی: آروم باش
بلندشدم رفتم جلو یه چک بهش زدم
علی: چرا میزنی
امیر: حقته چقدر ما بخاطر آقا بیایم اینجا هان بس کن علی فک کردی چقدر کثیف شدی یه جوری شدی حس نمیکنم برادرم تویی هس نمیکنم هم خون منی فقط این دفعه بابا بفهمه وای به حالت
علی: من هر کاری میکنم به تو و بابا ربطی نداره
امیر: علی حرف دهنتو بفهم یه جوری میزنم خون بالا بیاریا حد خودتو بدونو صداتم واسم بلند نکن فهمیدی
پلیس: آقا سکوت رو رعایت کنین
امیر: آقا ما باهاش کاری نداریم هرکاری بگین ما میکنیم
پلیس: من پشت تلفنم گفتم الانم میگم برادرتون دو نفرو زده زمین گیر شدنامیر: بخدا ما خودمون موندیم چیکار کنیم
علیو بردن بیرون میخواستم با پلیسه مشورت کنم که چیکار کنیم بعد میخواستم حرف بزنم بابام اومد
فرهاد: سلام حسین جان
پلیس: به سلام آقا فرهاد
فرهاد: چطوری
حسین: ممونم تو چطوری
فرهاد: خوبم مرسی عه امیر تو اینجا چیکار میکنی چیزی شده
حسین:فرهاد جان بشین توضیح بدم
فرهاد: باشه خب چی شده
حسین: بخدا ما خسته شدیم از بس پسر شما رو اوردیم اینجا
فرهاد: باز چیکار کرده
حسین: با دونفر دعواش شده یکی که الان تو بیمارستانه یکی هم اینجاس شکایت کرده
فرهاد: شرمندم به خدا من الان میتونم برم پیشش
حسین: چرا اجازه میگیری خب دست خودته
فرهاد: ممنون
بابام رف پیش علی.......
#رمان_عشق_خونین
۳.۱k
۲۰ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.