{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چرا شعری نمی گویی برای حال تبدارم

چرا شعری نمی گویی برای حال تبدارم
چه میخواهی تو از جانم که دست از عشق بردارم...؟

به من احساس غم دادی چقدر از زندگی سیرم
چه کردی با دل تنگم،که بی اندازه می بارم...
نشستم باز هم امشب میان عقل و احساسم
که شاید منطقی باشد، کند از عشق بیزارم...

چه دنیای غم انگیزی مرا یادت نمی ماند
منم آنکه به چشم تو،شبیه نقش دیوارم...

فریبم دادی و حالا نمی بینی که دلخونم
غریبی میکنی با من...به بیش از این،سزاوارم...

فراموشم کنی یا نه به یادت بودم و هستم
مخواه از من که بد باشم،که دست از عشق بردارم...
دیدگاه ها (۲)

آرام بخوان چون آهسته نوشتم ، بی پروا بخوانچون از خود نوشتم ،...

تب تلخ فراموشیپر از تکراره این واژهبرای من ، برای تو پر از ا...

دیگر سکوتهایم سرد شد...نه به سردی هوا...نه به سردی دستانت......

دلتنگم...لبخند دروغکی چرا...؟؟خوب نیستم...مثل قرصی که نیمه ش...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبدارم؟چه میخواهی تو از جانم؟که ...

چرا شعری نمی گویی،برای حال تبـــــدارم؟چه میخواهی تو از جانم...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبـــــدارم؟چ...

چرا شعری نمی گویی، برای حال تبـــــدارم؟چه میخواهی تو از جان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط