🖤پارت ۱۳ بیمار دوست داشتنی🖤
🖤ات:یهو دیدم کوک سوار نمیشه
ات:کوک بیادیگه علان جا میمونی
کوک:م...من ...از هواپیما...می...میترسم
ات:رفتم دستش رو گرفتم گفتم هیچ اتفاقی نمیافته من پیشتم
کوک:اروم تر شدم رفتم تو هواپیما ولی هنوز میترسیدم
از زبان ات
نشستیم توی هواپیما کم کم راه افتاد یه هدفون گزاشتم توگوشم یه ترفش رو گزاشتم توی گوش کوک که حواسش پرت شه سرم رو گزاشتم رو شدنش که خوابم برد
کوک :داشتم با گوشیم ور میرفتم که ات سرش رو گزاشت رو شونم منم سرم رو چسبوندم به سرش و خوابیدم
.پرش زمانی چند ساعت بعد.
از زبان کوک:از خواب بیدار شدم دیدم هنوز ات خوابه صدا اومد که داریم میرسیم سرات رو بوسیدم و آروم بیدارش کردم که وسایلمون رو جمعو جور کنیم
کوک:ات ات عزیزم بیدار شد رسیدیم
ات:عه رسیدیم
کوک:آره پاشو
ات:باشه
از زبان ات
هواپیما نشست رفتیم بیرون چه هوایی بودا جون میده واسه قدم زدن خلاصه یه تاکسی گرفتیم رفتیم خونه بابام
ات:دینگ دینگ(صدای زنگه 🤣)
بابای ات:بله
ات:ماییم
بابای ات :اوه عزیزم بیاین تو
از زبان کوک
رفتیم تو چقدر بزرگ بود واسه خودش یه قصر بود چه حیاطی داشت دوتا استخر بزرگ توی بود پرام ریخته بود
رفتیم تو دیدم مامان و بابای ات وایسادن تو اول ات رفت منم پشت سرش رفتم و سلام کردم
پدر ات:سلام آقای جئون درسته
کوک:بله جوئون جونکوک هستم
مادر ات :بیاین بشینین روی موبل که خسته اید حسابی
کوک:چشم
رفتیم نشستیم و بابای ات شروع کرد سوال پرسیدن
(بابای ات رو با .دد.نشون میدم مامانم هم با مام)
دد:خوب پسرم چند سالته
کوک:۲۵
دد:چند وقته که با ات هستی
کوک:حدود یک سال
دد:شغلت چی
کوک:ام توی بانک کار میکنم
دد:خوب دیگه لازم نیست کار کنی
کوک:چرا
دد:خوب چیز زیادی نیست کارت برای همین خودم خرجاتون رو میدم
ات:پدر کوک برای اینکه حوصلش سرنره میره بانک
دد:آهان باشه
دد:نظرتون چی کلا بیاین آمریکا پیش ما هم ات پیش ماست هم خیالم راحته یه خونه ی بزرگ هم براتون میگیرم عروسیتون هم همینجا
ات:بابا شاید کوک راحت نباشه
کوک:چرا من از خدامه
دد:خوب خوبه دیگه قبل از اینکه بیاید به اجوما گفتم اتاقتون رو آماده کنه برید استراحت کنید بعد هم بیاین درباره ی جشن اقد حرف بزنیم
از زبان کوک
رفتیم توی اتاق که یهو.....🖤
یعنی کوک چی دیده
ات:کوک بیادیگه علان جا میمونی
کوک:م...من ...از هواپیما...می...میترسم
ات:رفتم دستش رو گرفتم گفتم هیچ اتفاقی نمیافته من پیشتم
کوک:اروم تر شدم رفتم تو هواپیما ولی هنوز میترسیدم
از زبان ات
نشستیم توی هواپیما کم کم راه افتاد یه هدفون گزاشتم توگوشم یه ترفش رو گزاشتم توی گوش کوک که حواسش پرت شه سرم رو گزاشتم رو شدنش که خوابم برد
کوک :داشتم با گوشیم ور میرفتم که ات سرش رو گزاشت رو شونم منم سرم رو چسبوندم به سرش و خوابیدم
.پرش زمانی چند ساعت بعد.
از زبان کوک:از خواب بیدار شدم دیدم هنوز ات خوابه صدا اومد که داریم میرسیم سرات رو بوسیدم و آروم بیدارش کردم که وسایلمون رو جمعو جور کنیم
کوک:ات ات عزیزم بیدار شد رسیدیم
ات:عه رسیدیم
کوک:آره پاشو
ات:باشه
از زبان ات
هواپیما نشست رفتیم بیرون چه هوایی بودا جون میده واسه قدم زدن خلاصه یه تاکسی گرفتیم رفتیم خونه بابام
ات:دینگ دینگ(صدای زنگه 🤣)
بابای ات:بله
ات:ماییم
بابای ات :اوه عزیزم بیاین تو
از زبان کوک
رفتیم تو چقدر بزرگ بود واسه خودش یه قصر بود چه حیاطی داشت دوتا استخر بزرگ توی بود پرام ریخته بود
رفتیم تو دیدم مامان و بابای ات وایسادن تو اول ات رفت منم پشت سرش رفتم و سلام کردم
پدر ات:سلام آقای جئون درسته
کوک:بله جوئون جونکوک هستم
مادر ات :بیاین بشینین روی موبل که خسته اید حسابی
کوک:چشم
رفتیم نشستیم و بابای ات شروع کرد سوال پرسیدن
(بابای ات رو با .دد.نشون میدم مامانم هم با مام)
دد:خوب پسرم چند سالته
کوک:۲۵
دد:چند وقته که با ات هستی
کوک:حدود یک سال
دد:شغلت چی
کوک:ام توی بانک کار میکنم
دد:خوب دیگه لازم نیست کار کنی
کوک:چرا
دد:خوب چیز زیادی نیست کارت برای همین خودم خرجاتون رو میدم
ات:پدر کوک برای اینکه حوصلش سرنره میره بانک
دد:آهان باشه
دد:نظرتون چی کلا بیاین آمریکا پیش ما هم ات پیش ماست هم خیالم راحته یه خونه ی بزرگ هم براتون میگیرم عروسیتون هم همینجا
ات:بابا شاید کوک راحت نباشه
کوک:چرا من از خدامه
دد:خوب خوبه دیگه قبل از اینکه بیاید به اجوما گفتم اتاقتون رو آماده کنه برید استراحت کنید بعد هم بیاین درباره ی جشن اقد حرف بزنیم
از زبان کوک
رفتیم توی اتاق که یهو.....🖤
یعنی کوک چی دیده
۱۳.۳k
۰۴ بهمن ۱۴۰۱
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.