{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»

🥀 سناریو: «قلبی که دیگه برای تو نمی‌تپید»

شوگا × تو | خیانت، بیماری قلبی، angst و پشیمونی

ساعت از دو نصفه‌شب گذشته بود.

تو روی تخت نشسته بودی و دستت رو روی قفسه‌ی سینه‌ات گذاشته بودی. چند روزی بود که قلبت دوباره اذیتت می‌کرد. یونگی قول داده بود امشب زود برگرده خونه تا کنارت باشه.

اما هنوز نیومده بود.

گوشی‌ات رو برداشتی و براش پیام فرستادی.

«یونگی، کجایی؟ حالم خیلی خوب نیست... می‌شه زودتر بیای؟»

پیامت دیده شد.

ولی جوابی نیومد.

با چشم‌های خسته به صفحه خیره موندی تا اینکه یه اعلان از صفحه‌ی مجازی یکی از دوستات ظاهر شد.

یه عکس.

یونگی بود؛ نشسته توی یه کافه، کنار یه دختر. دستش دور شونه‌های اون بود و دختر داشت چیزی توی گوشش زمزمه می‌کرد.

زیر عکس نوشته شده بود:

«بعضی آدما بالاخره آدم درستشون رو پیدا می‌کنن. 🤍»

نفست بند اومد.

عکس رو بزرگ کردی. چند بار نگاهش کردی. شاید اشتباه می‌کردی. شاید فقط یه دوست بود.

اما بعد، پیام دختر رو دیدی که زیر عکس نوشته بود:

«دیشب هم خیلی خوش گذشت، عزیزم.»

گوشی از دستت افتاد روی تخت.

زیر لب زمزمه کردی:

«نه... یونگی این کارو با من نمی‌کنه... نه، اون می‌دونه قلبم...»

صدات لرزید. اشک‌هات بی‌وقفه روی صورتت ریختن.

همون لحظه در خونه باز شد.

یونگی وارد شد، کلیدهاش رو روی میز انداخت و بدون اینکه حتی نگاهت کنه، گفت:

«بیداری هنوز؟»

بهش نگاه کردی. چشم‌هات از گریه سرخ شده بودن.

ـ یونگی... اون دختره کیه؟

برای یک لحظه خشکش زد.

فقط یک لحظه.

بعد نگاهش رو دزدید و با خستگی گفت:

ـ الان واقعاً حوصله‌ی این بحثا رو ندارم.

ـ فقط جوابم رو بده... تو بهم خیانت کردی؟

سکوت.

همین سکوتش از هزار تا اعتراف دردناک‌تر بود.

با صدایی که به‌سختی شنیده می‌شد، گفت:

ـ آره.

احساس کردی چیزی درون سینه‌ات شکست.

ـ چرا؟

ـ نمی‌دونم.

ـ نمی‌دونی؟! یونگی، من هر شب با ترس اینکه یه روز قلبم از کار بیفته می‌خوابم! من به تو اعتماد کرده بودم! تو بهم قول داده بودی تنهام نمی‌ذاری!

برای اولین بار نگاهت کرد.

ـ من هیچ‌وقت نگفتم باید تمام زندگیم رو صرف مراقبت از تو کنم!

سکوت.

انگار حتی صدای بارون پشت پنجره هم قطع شد.

بهش خیره موندی. لب‌هات می‌لرزیدن، ولی دیگه گریه نمی‌کردی.

فقط پرسیدی:

ـ پس اون همه شب که ازت می‌خواستم کنارم بمونی... برات زندان بود؟

یونگی چیزی نگفت.

لبخند کوچیکی زدی؛ از اون لبخندهایی که بیشتر از گریه درد دارن.

ـ می‌دونی بدترین قسمت این ماجرا چیه؟

ابروهاش کمی درهم رفت.

ـ اینکه من همیشه از مرگ می‌ترسیدم... ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قبل از قلبم، تو منو از پا دربیاری.

از کنارش رد شدی و وارد اتاق شدی.

اون شب، یونگی روی مبل خوابید.

و تو تا صبح به سقف خیره موندی؛ دستت روی قلبت بود و اشک‌هات آروم روی بالش می‌ریختن.

نه به خاطر اینکه اون دختر رو انتخاب کرده بود.

به خاطر اینکه تو، با تمام ترس‌ها و ضعف‌هات، هنوز هم حاضر بودی برای موندنش بجنگی.

اما اون حتی حاضر نشده بود برای حقیقت گفتن، به چشم‌هات نگاه کنه.

### 🥀 سه روز بعد...

یونگی تازه متوجه شده بود که خونه چقدر ساکت شده.

دیگه پیام نمی‌دادی که کی برمی‌گرده. دیگه براش قهوه درست نمی‌کردی. حتی وقتی وارد اتاق می‌شد، سرت رو از روی کتابت بلند نمی‌کردی.

صبح روز سوم، وقتی از خواب بیدار شد، دید روی میز یه پاکت گذاشتی.

داخلش حلقه‌ات بود و یه نامه.

با دست‌های لرزون نامه رو باز کرد.

«یونگی،

من هنوز دوستت دارم. ازت متنفر نیستم و حتی نمی‌دونم چطور باید از کسی که این‌همه دوستش دارم، دست بکشم.

ولی دیگه نمی‌تونم هر روز کنار کسی زندگی کنم که باعث می‌شه از خودم بپرسم آیا واقعاً ارزش دوست داشته شدن رو دارم یا نه.

قلبم از قبل هم مشکل داشت، اما تو کاری کردی که دیگه حتی به صدای تپیدنش هم اعتماد نکنم.

من نمی‌خوام برای نگه داشتن تو، خودم رو فراموش کنم.

خداحافظ، یونگی.»

نامه از دستش افتاد.

ـ نه...

با عجله به اتاق رفت.

خالی بود.

کمدت نیمه‌باز بود و چمدانت نبود.

برای اولین بار، ترسید.

نه از اینکه تو عصبانی باشی. نه از اینکه دیگه دوستش نداشته باشی.

از اینکه شاید واقعاً دیگه هیچ‌وقت نتونه ببینتت.

با دست‌هایی که می‌لرزیدن شماره‌ات رو گرفت.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

جواب ندادی.

و وقتی بالاخره روی زمین نشست و صورتش رو بین دست‌هاش پنهان کرد، زیر لب گفت:

«لطفاً... فقط بذار یه بار دیگه ببینمت. این دفعه من کنار تو می‌مونم... قول می‌دم.»

اما بعضی قول‌ها وقتی گفته می‌شن که دیگه خیلی دیر شده.

و یونگی تازه داشت می‌فهمید که خیانتش فقط عشق تو رو ازش نگرفته بود؛ امنیتی رو هم ازت گرفته بود که قرار بود خودش بهت بده. 💔
دیدگاه ها (۲)

چندپارتی یونگی

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۱۹۵

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط