part 7
من اول تعجب کردم ولی چیزی نگفتم بینمون سکوت سنگینی بود که گفت:ا.ت میخوام راجب یه چیزی باهات صحبت کنم
که با تعجب پرسیدم :چی ؟
گفت :ببین من میدونم که تو باید عمل شی ولی چرا ..چرا عمل نمیکنی؟
که دوباره با تعجب پرسیدم :تو ..تو از ک..کجا میدونی ؟
گفت :الان این مهم نیست جواب منو بده چرا عمل نمیکنی؟
که اشک توی چشمام جمع شده بود و سرم رو انداختم پایینو گفتم : خوب راستش میترسم چون برام اتفاق افتاده ......یعنی
که یه اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین و ادامه دادم
...یعنی برای مامانم اتفاق افتاد وقتی که ۲۰ سالم بودبا مامانم تنها زندگی میکردیم بابام مامانمو تنها میذاره و میره مامانم منو تنهایی بزرگ میکنه
مامانمم علاعم منو داشت که میفهمه اون برای اینکه با من زندگی کنه سخت کار میکنه بدون اینکه به من بگه تا بتونه پول عمل رو در بیاره و هیچ وقت نمیگفت کی عمل داره
یه روز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم گوشیم زنگ میزنه از بیمارستان وقتی گفتن سریع خودمو رسوندم که ........ (با گریه) مامانم منو تنها گذاشت
داشت گریه میکرد که جیهوپ بغلش میکنه و سرش رو نوازش میکنه و
میگه : خوب خودت که میدونی مامانت تنهات گذاشت چه دردی داره بعد تو هم میخوای منو تنها بذاری ؟
که ا.ت گفت:نه...نه .حق حق نمیخوام .....
بعد از همه ی اینا
جی هوپ ا.ت رو برد خونه
ا.ت تمام شب رو داشت به اینکه عمل کنه یا نه فکر میکرد
*صبح*
ویو ا.ت
تمام شب رو بیدار بودمو به عملم فکر میکردم تصمیممو گرفته بودم
از تختم اومدمو از توی کمد یه دست لباس لش رنگ قهوه ای برداشتمو استایل اکادمی زدم و یه ارایش ملایم کردمو رفتم بیمارستان
رفتم پیش هانا
وقتی رسیدم بغلم کردو حالمو پرسی و گفت :چه خبرا شیطون اوضاع با دوست پسر خوشتیپت چه طوره؟
که زدم بهش و گفتم :من برای این نیومدم بعدشم چرا به خوشتیپی دوست پسر من حسودیت میشه هان؟
خندیدو گفت بشین ببینم برای چی اومدی
نشستم و گفتم :خوب به خاطر عملم اومدم
که با تعجب نگام کرد و گفت :میخوای عمل کنی ؟
سرم رو به معنی اره تکون دادم و گفتم :به یه شرط
اینکه خودت عملم کنی که اگه برام اتفاقی افتاد زود تر از همه با خبر بشی و به جی هوپ بگی چون شاید تو بتونی ارومش کنی
که با بغض گفت : باشه عملت میکنم ولی خودت باید ... از اون اتاق بیای بیرون
تو اتفاقی برات نمیوفته خودت بر می گردی پیش جی هوپ باید هم به من قول بدی هم به جی هوپ که برمیگردی
که گفتم :باشه بابا چرا بغض میکنی راستی بده من فرممو پر کنم برم به جی هوپم بگم
راستی کی باید بستری بشم که گفت :فردا۳ ساعت قبل عملت
گفتم : پس ساعت ۷ باید اینجا باشم ؟
گفت:اره دور نکنی
فرمو پر کردم و رفتم شرکت زنگ زدم به جی هوپ و جواب داد و گفتم :سلام...
like:10
که با تعجب پرسیدم :چی ؟
گفت :ببین من میدونم که تو باید عمل شی ولی چرا ..چرا عمل نمیکنی؟
که دوباره با تعجب پرسیدم :تو ..تو از ک..کجا میدونی ؟
گفت :الان این مهم نیست جواب منو بده چرا عمل نمیکنی؟
که اشک توی چشمام جمع شده بود و سرم رو انداختم پایینو گفتم : خوب راستش میترسم چون برام اتفاق افتاده ......یعنی
که یه اشک از گوشه ی چشمم اومد پایین و ادامه دادم
...یعنی برای مامانم اتفاق افتاد وقتی که ۲۰ سالم بودبا مامانم تنها زندگی میکردیم بابام مامانمو تنها میذاره و میره مامانم منو تنهایی بزرگ میکنه
مامانمم علاعم منو داشت که میفهمه اون برای اینکه با من زندگی کنه سخت کار میکنه بدون اینکه به من بگه تا بتونه پول عمل رو در بیاره و هیچ وقت نمیگفت کی عمل داره
یه روز که داشتم از دانشگاه برمیگشتم گوشیم زنگ میزنه از بیمارستان وقتی گفتن سریع خودمو رسوندم که ........ (با گریه) مامانم منو تنها گذاشت
داشت گریه میکرد که جیهوپ بغلش میکنه و سرش رو نوازش میکنه و
میگه : خوب خودت که میدونی مامانت تنهات گذاشت چه دردی داره بعد تو هم میخوای منو تنها بذاری ؟
که ا.ت گفت:نه...نه .حق حق نمیخوام .....
بعد از همه ی اینا
جی هوپ ا.ت رو برد خونه
ا.ت تمام شب رو داشت به اینکه عمل کنه یا نه فکر میکرد
*صبح*
ویو ا.ت
تمام شب رو بیدار بودمو به عملم فکر میکردم تصمیممو گرفته بودم
از تختم اومدمو از توی کمد یه دست لباس لش رنگ قهوه ای برداشتمو استایل اکادمی زدم و یه ارایش ملایم کردمو رفتم بیمارستان
رفتم پیش هانا
وقتی رسیدم بغلم کردو حالمو پرسی و گفت :چه خبرا شیطون اوضاع با دوست پسر خوشتیپت چه طوره؟
که زدم بهش و گفتم :من برای این نیومدم بعدشم چرا به خوشتیپی دوست پسر من حسودیت میشه هان؟
خندیدو گفت بشین ببینم برای چی اومدی
نشستم و گفتم :خوب به خاطر عملم اومدم
که با تعجب نگام کرد و گفت :میخوای عمل کنی ؟
سرم رو به معنی اره تکون دادم و گفتم :به یه شرط
اینکه خودت عملم کنی که اگه برام اتفاقی افتاد زود تر از همه با خبر بشی و به جی هوپ بگی چون شاید تو بتونی ارومش کنی
که با بغض گفت : باشه عملت میکنم ولی خودت باید ... از اون اتاق بیای بیرون
تو اتفاقی برات نمیوفته خودت بر می گردی پیش جی هوپ باید هم به من قول بدی هم به جی هوپ که برمیگردی
که گفتم :باشه بابا چرا بغض میکنی راستی بده من فرممو پر کنم برم به جی هوپم بگم
راستی کی باید بستری بشم که گفت :فردا۳ ساعت قبل عملت
گفتم : پس ساعت ۷ باید اینجا باشم ؟
گفت:اره دور نکنی
فرمو پر کردم و رفتم شرکت زنگ زدم به جی هوپ و جواب داد و گفتم :سلام...
like:10
۷.۴k
۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.